بهای رازداری
اوایل که آمده بودم تهران برعکس حالا با اقوام تهرانی کمی معاشرت میکردم از جمله یکی از خانم ها که بسیار هم به دیدن من رغبت نشان میداد و مدام من را به خانه اشان دعوت میکرد میانه اش با مادر و خواهرهایش بهم خورده بود نمیدانم سر چی، برای همین احساس تنهایی می کرد و می خواست که هم صحبتی داشته باشد. یک روز صحبت هایمان رفت به سالها پیش. گفت که همسرش با دوبرادر همکار بوده که بچه های خوبی بودند . در اثر رفت آمد آنها به خانه اشان عشقی میان او و یکی از برادرها پا گرفته . می گفت اگر یک روز نمیدیدمش دیوانه میشدم . و با خودش حساب کتاب کرده که حتی اگر طلاق بگیرد با داشتن دوتا بچه ، پسر با او ازدواج نخواهد کرد برای همین نقشه ای کشیده تا پسر را وارد خانواده بکند تا همیشه او را در کنارش داشته باشد و به شوهرش گفته که فلانی پسر خوبی است بیشتر بیاور خانه امان تا مخش را بزنیم و با خواهر تو ازدواج کند ظاهرا شوهرش هم نظر مثبت داشته و نقشه خوب پیش میرود و عروسی هم سر میگیرد. می گفت روز عقدشان خیلی برای او سخت گذشته . می گفت بعد از رفتن مهمان ها ، عروس و داماد توی اتاق عقد تنها نشسته بودند و او به بهانه جمع کردن سفره عقد رفته توی اتاق تا برای چند لحظه ای عشقش را ببیند اما در دفعه چندم عروس و داماد با هم سرش داد زده اند که تنهایشان بگذارد ناسلامتی تازه محرم شده و به وصال همدیگر رسیده اند.
همینقدر از عشقش گفت و وارد جزییات روابطش نشد فقط همین را گفت که بعد از حاملگی سومش خودش و شوهرش بسیار تعجب کرده اند که با اینکه شوهر واز کتو می کرده بوده او چطور حامله شده و البته میان صحبت هایش از دهانش در رفت که شکم به عشقم رفت . ظاهرا برای بستن دهان ملت شوهر را فرستاده پیش دکتر و نمیدانم چه شعبده ای کرده بود که دکتر به شوهرش گفته بچه مال تو است. هنوز هم شوهرش به بچه میگوید پسرم پسرم اما بچه شبیهه شوهر خواهرش است.
خلاصه که بگذریم خانم این درد دل را پیش ما کرد و ما هم هیچ اظهار نظری نکردیم و فکر کردیم که خب طرف اعتماد کرده دیگر. رفتم سرخانه زندگی خودم و داستان را فراموش کردم. نگو که احتمالا خانم بعد از رفتن ما از درد دلش پشیمان شده. بعد از مدتی سایر اقوام ( از جمله یکی از برادرهای همین خانم ) یا تلفنی و یا حضوری با من دعوا می کردند که خجالت نمیکشی با شوهر فلانی ( همان خانم) هستی؟ اون مرد سه تا بچه داره. و من هاج و واج مانده بودم که اینها چه می گویند. یک عده دیگر هم بدون اینکه چیزی بگویند کلا قطع رابطه کردند.
تا مدتی نمیدانستم چه می گویند یعنی اصلا دوزاریم نیافتاده بود فکر می کردم مردم بیکارند از خودشان حرف میزنند تا یک روز خانم دوباره از من خواست که بروم خانه اشان . رفتم و به خیال روال سابق نشستیم و اتفاقا همان موقع رفته بودم نمایشگاه زیور آلات و برای او یک جفت گوشواره کهربا خریده بودم. گوشواره ها را گرفت و تا مدتی به آنها نگاه کرد و شروع به صحبت کرد که فلان کردیم و فلان و رفتیم ولایت و یک سری هم به پدر شما زدیم و همانجا به ایشان گفتم( اینجا کاملا لحنش عوض شد) که شما دخترت را ول کرده ای تهران و ایشان هم انجا افتاده است دنبال شوهرهای ما و شوهر من را از راه به در کرده
تازه دوزاریم افتاد که داستان از کجا آب میخورد اما چنان شوکی به من وارد شد که هیچ چیز نتوانستم بگویم فقط تنها جمله ای که ناخوداگاه پرسیدم این بود که : پدرم در جوابتان چه گفت؟
پدرم در جوابش گفته بود: اگر نگران شوهرهایتان هستید برای دختر من شوهر پیدا کنید تا دست از شوهرهای شما بردارد.
همین برایم کافی بود که بفهمم پدرم حرفشان را باور نکرده و همین برایم ارزشمند بود هرچند هرگز فرصتی نشد تا در این باره با پدرم حرفی بزنیم .
با همه این اوصاف تا به حال داستان این خانم را پیش هیچ یک از اقوام نگفتم اما از همان روز دور همه اقوام را خط کشیدم . چه آنها که گول خوردند و شماتت کردند و چه آنها که پشتشان را به من کردند.
حالا هفت سالی میشود که اقوام مدام به بهانه های مختلف میخواهند رفت و آمد کنند از تبریک عید بگیر تا ... اما همه اشان را بلاک کرده ام و خودم را راحت . شاید دلیلش این باشد که ان بچه روز به روز شکل کس دیگری می شود.