کاغذ پاره‌های من

آوای آشنای درختستان تقدیم به طیبه

پنجره باز  است و باد پاییزی که  لابه لای شاخه های درخت چنار توی کوچه  می پیچد و صدای خش خش برگها را درمیاورد  همراه با قارقار کلاغها من را می برد به آن سالهای دور.

ولایت شهری است که در دشت قرار دارد و تتمه بادهای مدیترانه به آن می رسد و معمولا در همه ماههای سال توی شهر و البته بیشتر از آن در اطراف شهر باد می وزد. و یکی از پر تعداد ترین پرنده ها نیز در ولایت کلاغ است. 

پدرم اهل گردش  روز تعطیل نبود و بیشتر اوقاتش را در باغچه های خانه که انصافا هم بزرگ بودند می گذراند اما مادرم آدم ددری و اهل گردش و مسافرت، به خصوص جاهای جدید بود. روزهای جمعه به نوبت با من یا برادرم می رفتیم بیرون. گاهی با فامیل های مادری به پارک های شهر  و سیزده به درها هم با کامیون داماد خاله تا دوردست های بیرون شهر و جاهای ناب. سایر وقتها که تنها بودیم یک باغی تقریبا در نزدیکی شهر بود که می رفتیم به آنجا. انتهای خیابان درمانگاه، بعد از یک زمین لم یزرع پوشیده از انواع ورک (  خوار به ترکی) و اسفند  و خاک شیر و ... که تیغ آفتاب  مغز آدم را سوراخ می کرد یکسری باغ بود که به باغهای شورجا معروف بود.که خنکی دلچسبی وسط آن گرمای سوزاننده بیابان داشتند. یک باغی بود که  توی یک زمین پست بود یک گردی بسیار بزرگ و گود افتاده مثل دهانه آتشفشان. دورتادورش هم یک خندق  به گودی  کمی کمتر از دومتر  و دورتادور خندق هم یکسری درخت های  اگر اشتباه نکنم نوعی سرو بود.* این درخت ها نقش حصار را داشتند و  هرگز قطع نمی شدند و پر بودند از لانه کلاغ. صدای کلاغ ها همراه با بادی که در لابه لای درختستان می پیچید آوای آشنای باغهای شورجا بود. 

بعد از این درخت ها خندق بود و بعدش هم گودی درختستان که پر بود از درخت هایی بلند که به خاطر الوارشان کاشته شده بودند کف این گودی اغلب پر آب بود. مادرم از کوره راهها ما را می برد که هیچ ماشینی از آن رد نمی شد انگار قدیم ها جاده اسب رو بوده . اوایل سه تایی می رفتیم و بعدها خانواده خاله هم همراهمان شدند. و معمولا هم به جز ما خانواده دیگری انجا نبود بیشتر به خاطر اینکه جاده ای از آنجا رد نمیشد.

زیرانداز را بیرون خندق پهن می کردیم و بساط آتش همانجا برپا میشد  و شوهر خاله مسوول درست کردن آتش بود و غذا پختن و چای و خاله از خانه آش می آورد و من و دختر خاله توی همان دوروبرها می چرخیدیم و گاهی هم هویج پیدا می کردیم هر چند زمین آنقدر سفت بود که حتی بک بار هم موفق نشدیم یک هویج از زیر خاک بکشیم بیرون. مسوول آب آوردن هم من بودم چون تنها کسی بودم که اگر خندق پر آب بود می توانستم آن فاصله را بپرم  و حتی وقت هایی هم که خندق خشک بود به علت عمقش کسی حوصله رفتن از شیب آن را نداشت. یک وقت هایی هم که پسرخاله همراهمان بود یک تاب بلند می بست که وقتی تاب می خوردی از روی خندق و گودی درختستان پرواز می کردی و بعد برمی گشتی سرجایت. بساط ما همیشه نزدیک پمپ آب بود و صدای پت پت آن همیشه همراه ما بود . آب چاه  از توی یک لوله به قطر نیم متر و با فشار می آمد. نزدیکش که بودی صدا به صدا نمی رسید آب توی یک حوض عمیق به ابعاد حدود سه متر در سه متر خالی میشد و از آنجا جاری میشد توی گودی درختستان، طوری که کف گودی همیشه پر آب بود و برای گردش نمی توانستی بروی آنجا. 

یکبار مادرم گفت بیا برویم یک دوری اطراف بزنیم. آن روز مادرم من را جاهایی برد که بعد از آن هر چه گشتم  نتوانستم آن جاها را تنهایی پیدا کنم . رفتیم یک جایی که یک عالمه هیزم آنجا بود هیزم ها را که دور زدیم یک کلبه چوبی آنجا بود و پشت کلبه هم توی یک محوطه چمن با یک عالمه ستون سیمانی کوتاه برای نشستن بود. چمن ها آنقدر رشد کرده بودند که ستون های سیمانی لابه لای آنها گم بودند. باد می وزید و  چمن های خشک موج بر میداشتند.  مادرم ایستاد و در سکوت مدت طولانی  آن منظره خالی و متروک مانده را تماشا کرد و بعد گفت قبل از انقلاب اینجا مهمانی برگزار میشد و خانمها و آقایان بازو به بازو میامدند اینجا برای خوشگذرانی. آن کلبه هم آشپزخانه بود که از پنجره اش غذاها را میدادند به بیرون و گارسونهای زن و مرد لابه لای مردم می چرخیدند و غذا و نوشیدنی سرو می کردند و به جای دورتری خیره شد که حالا هیچی نبود و گفت آنجا هم نوازنده ها  ساز میزدند و مردم می رقصیدند. 

یکبارهم با مادرم رفتیم کف درختستان و گردش کردیم  از دور چند نفر های و هوی کردند که  ما فکر کردیم می گویند بیایید بیرون  و بعد هم دیدیم گودال دارد به سرعت پر آب میشود و بدو آمدیم بیرون. درختستان آنقدر بزرگ بود که چند تا باغبان داشت.

باردیگر که من می رفتم آب بیاورم  مادرم گفت منهم میایم ظرفها را بشویم. باهم رفتیم و کنار حوض نشستیم.  سرم را که بلند کردم دیدم  یک مرد قد بلند با کت و شلوار قهوه ای متمایل به سبز لبه حوض ایستاده و زل زده به مادرم . مادرم سرش را انداخته بود پایین و وانمود می کرد که بی خیال است. اما من از نگاه مرد ترسیدم بلند شدم و ایستادم و منهم  زل زدم به او . مادرم زودی ظرفها را برداشت و گفت بیا برویم و خودش راه افتاد. اما من می ترسیدم که مرد از پشت سر به مادرم حمله کند سرجایم ایستادم تا مادرم دور شود . مرد برگشت و من را نگاه کرد و  با صدای غمگینی پرسید:  تو دختر کی هستی؟ 

گفتم: فلانی!

پرسید: کدام فلانی؟

گفتم: همان که توی بازار راسته فلان مغازه دارد.

مرد دست هایش را پشت سرش قلاب کرد و نگاهش را دوخت به عمق حوض و من برگشتم پیش  بقیه.

خاله نشسته بود و مادرم رو به رویش. شنیدم که خاله پرسید : تو می دانستی که اینجا باغ اوست؟ 

مادرم با لبخند محوی نگاهش را دوخته بود به زمین. و بعدش سکوت بود بین مادرم و خاله و بعد از آن دیگر مادرم  هیچ وقت برای گردش از کنار بساط و خاله تکان نخورد. 

 

*  این درخت هایی که راست رشد می کنند  و ارتفاعشان به ده متر هم میرسد و همه شاخه هایشان رو به بالاست و از دور کل درخت شبیه قلم مو به نظر می رسد در ترکی بهش همان قلم می گویند به فارسی نمی دانم شاید نوعی تبریزی باشد.

**  چون شهر آنوقت ها خیلی کوچک بود و بسیار مذهبی و تحت سلطه روحانیون. مردم برای خوشگذرانی می رفتند بیرون شهر 

 

این نوشته را تقدیم می کنم به طیبه تی تی  و مادر نازنینش که از دست رفت. به یاد و حرمت فرشته هایی به نام مادر که رازهایی با خود داشتند که نخواستند و یا نتوانستند فرزندانشان را در آن شریک کنند اما هر چه از دستشان برمیامد در حق بچه هایشان کوتاهی نکردند و با تمام وجود حمایتشان کردند. ده مهر تولد مادرم بود چندسالی هست که به جای سالمرگش ، سالروزش را زنده نگه میدارم به جای اینکه در سالمرگش حلوا درست کنم برای تولدش برای خودم شیرینی می خرم. میدانم که مادرم تا من زنده ام با من زنده است و در من ادامه دارد. برای طیبه هم این طور خواهد بود و بعد از این مادرش از دریچه چشم های طیبه دنیا را نظاره خواهد کرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مهر ۱۴۰۰ساعت 22:50  توسط منجوق  |