کاغذ پاره‌های من

زهره

این مدت از مادرم خیلی نوشتم یک خاطره ازش یادم امد و زنی که خیلی دوست دارم بدانم الان کجاست. زمان جنگ یک پادگان در ولایت ساختند و کلی ارتشی غیر بومی آمدند به شهر که خیلی هایشان هم ترکی بلد نبودند. آن سالها مادرم با میل پولیور و شال و کلاه و این طور چیزها می بافت. کلی هم مدل بافت بلد بود و البته چون فرش بافتن هم بلد بود می توانست نقش گل و طرح های مختلف را مثل فرش روی لباسها ببافد. یک چندتایی هم مشتری داشت از جمله خانمی به اسم هما که همسرش ارتشی بود. آشناییشان هم از انجایی بود که مادرم برای رزمنده ها لباس بافته بود و هما خانم دستبافت های مادرم را دیده بود. بعد از ساختن پادگان و آمدن ارتشی‌ها، کلی از همسران آنها به واسطه هما خانم با مادرم آشنا شدند و شدند مشتری پلیورهایی که جلویشان طرح های گل بافته می‌شد. یکی از این خانم‌ها زهره خانم بود که بسیار شیرین بود و مادرم خیلی او را دوست داشت. زهره خانم اصلا ترکی بلد نبود حتی یک کلمه. مادرم هم با فارسی بسیار شکسته‌ای با او حرف میزد. دوتا بچه کوچک داشت که پشت سر هم به دنیا آمده بودند. مادرم برای بچه‌‌هایش کلی پلیور و کلاه و ... بافته بود چون بچه‌ها کوچک بودند سفارش‌ها زود آماده میشد. برای همین زهره خانم مدام در خانه ما می‌آمد و مثل خیلی مشتری‌های مادرم که ترکی بلد نبودند من میشدم مترجمشان. اون به مادرم می‌گفت خانم جون و مادرم هم به او می‌گفت زهره خانم جان. این جان از طرف مادرم خیلی ارزش داشت و به هر کسی نمی‌گفت جان. بمبارانها که شروع شد طفلک زهره خانم به شدت مضطرب شد حتی منکه بچه بودم متوجه اضطرابش شدم. موقع بمباران به خصوص وقتی همسرش در ماموریت بود خیلی می‌ترسید. با دوتا بچه کوچک توی یک شهر غریب که اصلا زبانشان را نمی‌دانست. آنوقت‌ها رادیو عراق در اخبار روز اسامی شهرهایی که قرار بود بمباران شوند را اعلام می‌کرد تا مردم به پناهگاه بروند برای همین همه می‌دانستیم که کدام شب بمباران خواهد شد. بنده خدا زهره خانم همسرش نبود. این طفلک اول غصه شوهرش و بعد هم اضطراب بمباران گرفته بود از صبح راه افتاده بود خانه چندتا از همکارهایش که بروندخانه او تا او و بچه‌ها تنها نمانند. طفلک حاضر هم نبود برود خانه کسی چون فکر می‌کرد ممکن است شوهرش شب برگردد. به نتیجه که نرسیده بود غروب رسید دم خانه ما. مادرم در را باز کرد من از خواب بیدار شدم و گفتگویشان را شنیدم. طفلک زهره خانم داشت توضیح می‌داد و شمرده شمرده جمله‌ها را می‌گفت و در پایان هر جمله‌ای به مادرم می‌گفت: خوب! می‌خواست مطمین شود مادرم فارسی او را فهمیده و مادرم هم می‌گفت : خوب! آخرین جمله این بود که "بچه‌هایت را بردار برویم خانه ما تا تنها نباشیم من می‌ترسم. خوب!" این بار دیگر مادرم نمی‌گفت خوب می‌پرسید چی؟ و زهره بینوا دوباره داستان را از اول می‌گفت و خوب ! و خوب! به جمله آخر که می‌رسید مادرم به جای خوب! می‌گفت چی؟

من خوابالود رفتم که مثل همیشه وظیفه‌ام را انجام دهم. که مادرم اشاره کرد که از تیررس خارج بشم. خلاصه که در پایان داستان زهره بینوا به این نتیجه رسید که مادرم اصلا متوجه او نمی‌شود و خداحافظی کرد و رفت. از مادرم پرسیدم چرا قبول نکردی من دوست داشتم برم خونه‌اشون . مادرم گفت جواب باباتو چی می‌دادم؟ که خوب جواب بسیار منطقی بود. نمی‌دانم آن شب چطور به زهره خانم گذشت.

بعد از آن شب دیگر خبری از زهره خانم نشد و بعدها معلوم شدبعد از اینکه زهره بینوا کلی گریه زاری کرده بوده برگشته بودند تهران و تو تهران شوهرش را گرفتند و اعدام شد و شنیدیم که زهره بچه‌ها را برداشته و از ایران رفته است. چقدر مادرم برای زهره غصه خورد.

ظاهرا از همان زمان توی ولایت بودن به شوهرش مشکوک شده بودند و هما خانم که شوهرش فرمانده شوهر زهره بود به مادرم گرا داده بود که خیلی نزدیک زهره نشو اینها تحت نظرند.

خیلی وقت‌ها به زهره خانم که حالا اصلا یادم نمیاید چهره‌اش چطور بود، فکر می‌کنم که با دوتا بچه چقدر به او سخت گذشته که از ایران رفته و دوباره انجا آن همه غریبی کشیده تا زبان یاد بگیرد. دلم می‌خواهد ببینمش و ماجرا را از زبان خودش بشنوم که داستان شوهرش چه بوده.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور ۱۴۰۳ساعت 12:43  توسط منجوق  |