کاغذ پاره‌های من

هیچ کس ازبچه‌ها نمی‌گوید- پایان

بولوت حرف درستی زد" نه تنها روایتی خاصی از عشق فرزند به مادر نداریم، بلکه تا دلت بخواهد روایت بی وفایی و بدجنسی و زشت رفتاری فرزند با مادر و پدر رو داریم!
احتمالن این هم ناشی از فرهنگ پیرپرستی مرسوم در فلات ایرانه! که جوان رو نادان و مغرور و پیر رو دانا و قابل احترام می‌داند و این موضوع رو به تمام روابط عاطفی و اجتماعی گسترش داده است"

دوباره سوالم را می‌پرسم چرا هیچکسی از عشق فرزندان نمی‌گوید؟

چطور است که مراقبت‌های پدر و مادر از کودک عشق است اما مراقبت‌های فرزندان از والدین پیر، وظیفه است و عشق نیست؟

چطور است که مراقبت از کودک زیبا و دوست داشتنی و رو به رشد که روز به روز نیازهای جسمیش کم می‌شود و انتظار است که روزهای آینده‌اش خوبتر باشد و مستقل شود و حرف زدنهایش خوشزبانی است، عشق است؟ اما مراقبت از آدم‌های پیر و ناتوان که هر روز ناتوانیشان بیشتر می‌شود و هر روز وابسته‌تر خواهند شد و در بسیاری از مواقع توام با بد‌اخلاقی و بد دهنی و توهین و زخم زبان هم می‌شود وظیفه است و از سر عشق نیست؟

چطور است مراقبت از کودکی که با آغوش باز هر نوع کمکی را می‌پذیرد، با هر خوراکی خوشحال می‌شود با هر لباسی خوشحال می‌شود عشق است اما مراقبت از پیرهایی که غرور دارند و به همین علت غرور یا عزت نفس هر کمکی را رد می‌کنند یا منت می‌گذارند، و برای هر هدیه‌ای یک بهانه می‌آورند یا عیب می‌گذارند و مدام گله دارند، عشق نیست؟

چطور است که محبت به کودکی که در تولدش نقش داشته‌ای عشق است اما مراقبت از کسانی که بی‌توجه به خواستت تو را به این دنیا آورده‌اند و شریک غم‌ها و غصه‌هایشان، بدبختی‌هایشان، شریک نداشتنهایشان و ... کرده‌اند و تو خواسته یا ناخواسته باید مراقبشان باشی عشق نیست و وظیفه است؟

چطور است که مراقبت از کودک و بزرگ کردن و پرورش او با بن مایه اینکه نام مرا زنده نگاه خواهد داشت و در پیری عصای دستم خواهد بود در واقع نوعی سرکایه گذاری و بیمه نیست و اسمش عشق است.

منصور فرهنگ یک جایی به خانم خبرنگار می‌گوید در اسطوره‌های غربی بچه‌ها هستند که در برابر والدین قد علم می‌کنند و مثال از هملت می‌آورد و در اسطوره‌های ایرانی این والدین هستند که بچه‌ها را می‌کشند و مثال رستم و سهراب را می‌آورد. درست که نگاه می‌کنم می‌بینم خیلی راست می‌گوید. قرنهاست که نسل جوان در این کشور، جانش و آرزوهایش فدای نسل قبل می‌شود.

در فرهنگ ما والدین همیشه مظهر عقل و تجربه بوده‌اند. کسانی که کودک را تربیت می‌کنند( و نه آموزش) و وظیفه کنترلش را دارند و فرزند بی چون و چرا باید به آنها احترام بگذارد چرا؟ چون مادر نه ماه بچه را در شکمش نگه داشته. چون دو سال شیر داده. چون پدر به او نان داده و و و .....

به زندگی‌های خودمان نگاه کنیم در زندگی بیشترمان آنهایی که اولین خوان مقاومت در برابر آزادی خواهی، دنبال کردن آرزوها و هر چیز جدیدی در زندگی‌هایمان بودند، والدینمان بوده‌اند، بعضی از والدین همیشه در موضع مخالغت هستند‌، خیلی‌هایشان مانع پیشرفت بچه‌ها شده‌اند و متاسفانه حتی خیلی‌هایشان بچه‌ها را به خاک سیاه نشانده‌اند. ما همیشه به نافرمانی و قدرنشناسی متهم شده‌ایم. قرنهاست که از این عشق به والد سو استفاده می‌شود.

چند سال پیشتر نیروگاه که در ژاپن منفجر شد داوطلبان برای خاموش کردن، اغلب پیرها بودند و استدلالشان این بود که ما به اندازه کافی زندگی کرده‌ایم و نباید جوانترها به خاطر ما بمیرند. فکر می‌کنید این اتفاق اگر در ایران می‌افتاد چی میشد؟ مطمینم ما کلی از تویش حسین فهمیده درمیاوردیم.

در هشت سال جنگ آن همه جوان را به کشتن دادیم و ککمان نگزید. کشته شدن جوان‌ها برایمان عادی شد. یادم هست یکی از اقوام عکسی از برادر اسیر شده‌اش آورد که میان جمعی بود همه جوان و فقط یک مرد مسنتر در میانشان بود. پدرم بعد از اینکه کلی عکس را تماشا کرد گفت: من دلم برای این مرد بیشتر میسوزد او حتما خانواده‌ای دارد و پدر است. بقیه جوانند و معلوم است که هنوز ازدواج نکرده‌‌اند. این حرف پدرم پشت مرا در همان سن کم لرزاند.

باید کمی بیاندیشیم و به قول اقاقی این تابو را بشکنیم. یادتان است فیلم برادران لیلا چه قشقرقی به پا کرد؟ همه گیر دادند به سیلی لیلا به پدرش. حتی جوانها. حتی آنها که مذهبی نبودند که اعتقاد داشته باشند نباید به والدین "اف" هم گفت.

با اینکه دیدیم بخش بزرگی از همان نکبتی که برادران لیلا در آن دست و پا می‌زدند زاییده اعمال مستقیم و بخش دیگری غیر مستقیم پدر( در مفهومی دیگر) بود. چرا سیلی زدن لیلا به نماد جهل اینهمه ما را شوراند؟

مگر نه این است که در این سالها فیلمهای ایرانی بسیاری دیده‌ایم که مرد یا زنی همسر، پسر، دختر، برادر، مادر، رفیق و .... را کتک زده‌اند، چرا رگ گردن نشدیم؟ مگر نه این است که ته ذهن همه ما این است که کتک زدن حق والدین است طوری که آن اتفاق را بخشی از جریان فیلم دانستیم. چرا سیلی لیلا اینقدر جامعه ما را آشوب کرده؟ مگر لیلا قصد خیر نداشت؟ مگر لیلا حرف حق نمیزد؟ مگر لیلا سیلی را به خاطر خودش زد؟

قصدم این نیست که کتک کاری را توجیه کنم. حتی منظورم این نیست که بگویم لیلا حق داشت یا نداشت. منظورم به این است که بگویم چرا سیلی فرزند به والد آشوبمان کرده. چرا سیلی والد به کودک آشوبمان نمی‌کند که کل داستان فیلم را رها نمی‌کنیم تا به آن سیلی بپردازیم اما در این فیلم داستان را رها می‌کنیم و می‌گوییم : کاش این صحنه در فیلم نبود.

نسل قبل با زرنگی تمام به ما یاد داده است به نام احترام در برابرشان سکوت کنیم. برایمان عادی و بدیهی شده است که در برابر اشتباهات آنها سکوت کنیم در برابر ظلم‌ها و جهالت‌ها و کج رفتنهایشان، سواستفاده هایشان همچنان احترامشان را نگاه داریم. ما را عادت داده‌اند که اشتباهات آنها را با خون جوانترها بشوییم.

وقتش است که بیدار شویم و به جوانترها اجازه دهیم مالک جان و زندگی خودشان باشند. وقتش است که مهار زندگی جوانترها از والدین گرفته شود و دست خودشان باشد. وقتش است که به این جوانهایی که عاشق والدینشان هستیم فرصت ابراز وجود بدهیم. وقتش است که عشقشان را بشناسیم و قدرش را بدانیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۲ساعت 12:0  توسط منجوق  | 

هیچ کس از بچه‌ها نمی‌گوید- سه

بچه‌ها بزرگتر شدند و داشتند راه میافتادند که مری دوباره بچه‌ها را برداشت و برد توی اتاق،فضا به اندازه کافی برای بازی بود و البته مزاحمت از سر کنجکاوی زردالو هم نبود. این طوری شد که شب تا صبح مری و بچه‌ها توی اتاق بودند و منهم در را کامل می‌بستم.مری و بچه‌ها آنجا غذا می‌خوردند و بازی می‌کردند و یک لگن کوچولو هم برای بچه‌ها بود اما مری همچنان حاضر نبود توی خانه دستشویی بکند. صبح‌ها می‌رفتم و در را باز می‌کردم می‌دیدم مری آرام روی پاهای عقبش پشت در منتظر نشسته تا در را باز کنم. مری از اتاق می‌امد بیرون و من در را پشت سرش می‌بستم و مری بدو می‌رفت کوچه و بعد بر می‌گشت و منتظر می‌شد در را برایش باز می‌کردم و دوباره می‌رفت توی اتاق. توی آن مدت فقط برای غذا و آب گذاشتن می‌رفتم اتاق و بچه‌ها هم قایم می‌شدند و در واقع من اصلا بچه‌ها را نمی دیدم و فقط در حدی که به پوما شیر خشک می دادم.

کمی که گذشت صبح که در را باز می گذاشتم مری دیگر منتظر نبود برای همین در را باز می‌گذاشتم و خودم و زردالو می‌نشستیم و صبحانه می‌خوردیم. بعد از صبحانه من تکیه می‌دادم به دیوار و می‌نشستم به کتاب خواندن یا کار با لب تاب. مری سرک می‌کشید و می‌دید که زردالو دور و برم نیست، می‌آمد و توی نشیمن می‌نشست و بعد می‌گفت: جیک جیک( واقعا صدای قناری درمی‌آورد). بعد ببری و پوما به دو از اتاق می‌آمدند و دو طرف مری می‌نشستند. بعد از چند دقیقه مری دوباره می‌گفت: جیک جیک و خودش بلند می‌شد. پوما و ببری می‌آمدند سمت من و هر کدام می‌چسبیدند به یکی از پاهای من و دو طرفم می‌نشستند درست همان حالتی که دو طرف مری نشسته بودند و بعد مری می‌رفت بیرون برای دست به آب.

موقع برگشت مستقیم نمی‌پرید داخل خانه بلکه لبه پنجره می‌ایستاد و جور دیگری می‌گفت جیک جیک. و منتظر می‌ماند بچه‌ها هم در سکوت گوشهایشان را تیز می‌کردند. و من می‌گفتم: بفرمایید بچه‌ها پیش من‌اند. مری با لحن دیگری می‌گفت جیک جیک. این‌بار ببری و پوما بلند می‌شدند می‌ایستادند و مری می‌پرید پایین و مستقیم می‌رفت سمت اتاق و ببری هم جیک جیک می‌کرد و به دو با پوما پشت سر مری می‌دویدند توی اتاق.

بچه ها که بزرگتر شدند مری به من اجازه ورود به اتاق داد. من می‌رفتم توی اتاق و با بچه‌ها بازی می‌کردم و مری می‌رفت و توی نشیمن روی همان دستباف مادرم می‌لمید. آن روزها چشمهای مری شفاف و زیباترین چشمهای روی زمین بودند. مثل چشمهای هر مادری که خیالش از بابت بچه‌هایش راحت است و یک جورهایی چشمهایش خوشحال بود می توانستی لذت مادر بودن و مادری کردن را در چشمهایش ببینی. داستان مادری کردن مری داستان مفصل دیگری است. تماشای مادری کردنهایش یکی از بهترین تجربه‌های زندگیم است آن سال اولین تابستان کرونا بود اما شد بهترین تابستان من.

مثلا یکبار توی اتاق نشسته بودم روی تخت و داشتم با پوما بازی می‌کردم. ببری به بازی‌های لوس من و پوما علاقه‌ای نداشت و بیشتر دوست داشت خودش تنهایی بازی بکند و از در و دیوار برود بالا. همین طور که ما داشتیم بازی می‌کردیم ببری از لبه تخت بالا رفت، ارتفاع لبه تخت بیست سانتی متر بود و بعد شروع کرد به جیک جیک کردن من و پوما متعجب که چی شده. مری هم خودش را سراسیمه رساند و ایستاد و کمی به ببری نگاه کرد و ببری همچنان جیک جیک می‌کرد. متوجه شدم که بچه از آن ارتفاع می‌ترسد و نمی‌تواند پایین بیاید.انتظار داشتم مری بچه را به دندان بگیرد و بیاورد پایین. اما مری یک صدای ناز ظریفی از خودش دراورد و پرید روی تخت و دوباره همان صدا را دراورد.ببری گوشش بدهکار نبود و همچنان جیک جیک می‌کرد. از مری اصرار و از ببری انکار. تا اینکه مری پایین پای ببری به پشت دراز کشید و دوباره آن صدای زیبا را از خودش دراورد ببری ایستاد و به شکم نرم مادرش نگاه کرد و بازهم جیک جیک کرد. مری یک تکان کوچکی به خودش داد و مهربانانه صدا داد تا اینکه ببری بالاخره به ترسش غلبه کرد و پرید روی شکم مادرش و مری هم یک لیسی به کله بچه زد و سپردش به من و خودش دوباره برگشت نشیمن. از این داستانها که مری بیشتر برای ببری مادری کرد بسیار بود پوما خیلی اهل شلنگ تخته انداختن نبود. اما ببری بسیار جست و خیز می‌کرد و هر بار گرفتار می‌شد مادرش را صدا می‌زد و مری هم نجاتش می‌داد.

نتیجه این شد که پوما شد دختر من و ببری شد دختر مری. توی آن شلوغی خانه که در واقع پنج نفر بودیم ببری به شدت وابسته مری بود. با من یا زردالو و پوما بازی می کرد اما دلش غنج می‌زد برای مری. هر چه زمان گذشت این عشق ببری به مری بیشتر شد. طوری که مری وقت برگشتن از کوچه که لبه پنجره جیک جیک می‌کرد، ببری قبل از من بلند می‌شد و به جیک جیک مادرش جواب می‌داد که یعنی من اینجام. وقت‌هایی که مری نبود کاملا دلتنگی ببری مشخص بود فقط یک گوشه می‌نشست و نه چیزی می‌خورد و نه بازی می‌کرد، فقط انتظار و انتظار. یکبار هم که مری و پوما را بردم دکتر تا بازگشت ما مثل بچه گرگ سرش را گرفته بود بالا و زوزه می‌کشید.

این داستان تا همین الان که ببری سه سالگی را هم رد کرده ادامه دارد. سه سالگی در برابر عمر متوسط دوازده ساله گربه‌ها و اینکه گربه‌ها در چهار ماهگی مستقل می‌شوند سن کمی نیست. هرچند دخترمان بزرگ شده و با ما ها مشغول می‌شود اما تمام مدت همچنان منتظر مری است. در هر نقطه‌ای از خانه که بخوابد رو به پنجره‌ای می‌خوابد که مری از آنجا می‌آید. آن پنجره بر خلاف آن موقع‌ها دیگر بسته است چون زردالو می‌پرد توی کوچه. برای همین مری که می‌آید پشت پنجره بسته منتظر می‌نشیند ساکت و بی هیچ صدایی. حالا هر وقت مری بیاید و من نبینمش، ببری چنان جیک جیکی راه می‌اندازد که من توی خواب هفت پادشاه هم باشم از صدای ببری بیدار می‌شوم. وقت‌هایی که ببری می‌نشیند روی چارپایه پای پنجره و زل می‌زند به مسیر آمدن مری قلبم فشرده می‌شود و کاملا دلتنگیش را حس می‌کنم. این دلتنگی را من بیست سال است که برای مادرم دارم. اینهمه عشق ببری به مادرش برای من هم که با گربه‌ها بزرگ شده‌ام چیز جدیدی است.

در ادبیات ما همیشه عشق مادر به فرزند ستایش شده و داستانها گفته شده است. اما کسی از عشق فرزندان به مادر تا انجا که من به یاد می‌آورم، چیزی نگفته یا کمتر گفته شده. یعنی کسی نیست که این عشق را ببیند، بفهمد یا درک کند؟ یا اینکه آن را نیاز می‌دانند؟ چرا هیچ کس از بچه ها نمی‌گوید؟

این داستان ادامه دارد.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۲ساعت 9:21  توسط منجوق  | 

یک مادر بدجنس

رفته بودم برای بچه‌ها خاک بخرم یک تخته اسکرچ دیدم با خودم گفتم شاید این توجه بچه‌ها رو جلب کنه که کمتر مبل‌های خونه رو سوراخ سوراخ بکنن.

دیدم یک کیسه کوچولوی سنبل الطیب هم اشانتیونشه. نوشته بود دم کنید و اسپری کنید روی تخته. گیاه رو دم کردم و تفاله‌اشو گذاشتم تو قوری بمونه که خشک شد باهاش بالشتک درست کنم تا بچه‌ها باهاش بازی بکنن. منم بهشون بخندم.

اسپری رو زدم به تخته و گذاشتم جلو بچه‌ها.

ریزه مثل یه بچه خوب اومد و بو کرد و گفت این 18+ هست و من نیستم.

بعدش پوما اومد و یک کام گرفت و رو سرامیک‌ها ولو شد و رفت تو خلسه فقط گاهی با سرمستی این پهلو اون پهلو می‌شد.

ببری هی بو کرد و هی خرخر کرد و هی صورتشو مالید به تخته و همین طوری تو عالم خودش بود.

زردالو تخته رو دندون دندون می‌کرد و گاز می‌گرفت و به شدت عصبی شده بود. بعد هم تا من غافل شدم رفته بود و همه تفاله‌ها رو خورده بود.

نتیجه این شد که من یک ساعتی ادا اصولهای اینها رو نگاه کردم و خندیدم و فیلم گرفتم و کیفور شدم. اما اینها تا نصفه شب بیدار بودن و زردالو تا صبح نخوابید و دچار توهم شده بود. وقتی خواب بودم دوبار از بالای کمد گرومپی پرید پایین به هوای اینکه یک چیزی رو داره شکار میکنه. و منو بقیه رو زهرترک کرد.

اینو نوشتم تا فکر نکنید من خیلی هم مادر خوبی هستم.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد ۱۴۰۲ساعت 15:48  توسط منجوق  | 

هیچ کس از بچه‌ها نمی‌گوید-دو

مری شروع کرد به بو کشیدن خانه و همه سوراخ سنبه‌ها را بو کشید. تا آن موقع هیچوقت توی خانه گشت نزده بود. بالاخره دیدم اتاق و زیر تخت را انتخاب کرد و دیگر شب‌ها نه در بغل من بلکه زیر تخت می‌خوابید. در اولین فرصتی که مری برای جیش رفت کوچه، تمام وسایل اتاق را که لازمم می‌شد را خالی کردم فقط تخت ماند با یک زیرانداز رویش و دو تا توده از ملافه‌های کهنه که زیر تخت بود و مری چند شب بود که آنجا می‌خوابید. در آن مدت خودم توی نشیمن و روی مبل می‌خوابیدم. عادت کرده بودم که صبح‌ها که چشمم را باز می‌کنم مری را ببینم که ساکت و آرام روی پاهای عقبش روبروی من نشسته و من را نگاه می‌کند. بلند می‌شدم و بهش صبحانه می‌دادم و مری می‌رفت برای جیش صبحگاهی و کمی هم یللی و تللی خیلی کوتاه مدت توی کوچه می‌کرد و بر می‌گشت و دوباره می‌رفت زیر تخت و بشور بشور می‌کرد.

شب 27 ام دیدم که خیلی دیگه داره محکم خودشو می‌شوره. گفتم یحتمل امشب بچه‌ها به دنیا می‌آیند یادم هست به مری گفتم: مری یک گربه شبیه پسرکم که رفت توی کوچه و برنگشت برایم بیاور.

صبح طبق معمول ساعت 6 چشمم را که باز کردم مری نبود. خوابیدم تا ساعت 7 دیدم باز مری سر جای همیشگی ننشسته و دوباره خوابیدم. حدود ساعت 8 دوباره بیدار شدم بازهم مری نبود خوب که گوش دادم یک صدای زیو زیوی بسیار ریزی از اتاق می‌آمد. یواش رفتم و زیر تخت را نگاه کردم. مری به پشت وسط ملافه‌ها خوابیده بود و پاهای سفیدش را به دیوار تکیه داده بود. معلوم بود که زایمان هنوز تمام نشده. یک موجود سیاه لاغر و دراز هم داشت زیو زیو می‌کرد. که سیبیل‌هایش سفید بود و چشم‌هایش بسته. بیشتر شبیه موش کور بود تا بچه گربه. گفتم: مری این چیه زاییدی آخه؟ گفتم یه بچه شبیه پسرکم که راه راه ببری باشه. اینکه خیلی زشته و برگشتم سرجایم.

تا نزدیکی های ظهر دوباره رفتم به مری سر زدم دیدم این بار یک توده گرد پشمالو اما راه راه ببری هم کنار مری است اما مری همچنان در همان حالت بود. گفتم خوب احتمالا بازهم بچه در راه است. این بچه دوم همانی بود که من سفارش داده بودم. گفتم دیگه بقیه اش با خودت. منکه سفارشم رو تحویل گرفتم.

اما چند ساعت بعد که به مری سر زدم مری رفته بود گوشه انتهایی زیر تخت و داشت همون دو تا نی‌نی را شیر می‌داد. برایش یک پیاله گوشت مرغ توی زرده تخم مرغ گذاشتم. مری چند ساعتی به غذا لب نزد فکر کنم چون جفت‌ها را خورده بود اشتهایی نداشت. تا اینکه نزدیک غروب غذایش را خورد و بدو رفت کوچه برای دست به آب و منهم سریع ملافه‌های کثیف را برداشتم و برایش ملافه تمیز گذاشتم.

خلاصه که بچه‌ها به دنیا آمدند و من برای اینکه مری احساس نا امنی نکند اصلا پایم را توی اتاق نمی‌گذاشتم. هر چند یکی دوباری موش کور آنقدر زیو زیو کرد که مجبور شدم بروم و از گوشه اتاق برش دارم و بگذارم کنار آن گردالوی راه راه که ساکت سرجایش ولو بود. دو هفته گذشت . اواسط هفته سوم بود که دیدم مری آمد بیرون و دوباره شروع کرد گوشه های خانه را بو کردن و در کمد باز بود و پشت جاروبرقی یک فضای کوچک بود. مری برگشت اتاق و جوجه هایش را یکی یکی برد توی کمد. اینبار که مری رفت کوچه من بلافاصله یک جعبه خالی گذاشتم توی آن فضا و بچه ها را گذاشتم تویش. خوشبختانه مری از این کار استقبال کرد. خلاصه که هفته سوم تمام شد و هر کسی که از وجود مری و بچه‌ها در خانه من خبر داشت می‌پرسید بچه‌ها چشم هایشان چه رنگی است. منهم وسوسه شدم که یک نگاه به بچه‌ها بیندازم و در کمال تعجب دیدم اینها چشم‌هایشان بسته است وتوی اینترنت سرچ کردم دیدم نوشته بچه‌ها باید تا ده روزگی و حداکثر تا دو هفته باید چشم‌هایشان باز شده باشد و گرنه مشکلی هست. خلاصه از تجربه بد کشته شدن نقطه پیش دامپزشک به یکی از حامیان زنگ زدم و چاره را خواستم که ایشان هم قطره و پماد معرفی کرد که البته پمادش پیدا نشد و قطره درمانی را شروع کردم. اول موش کور را برداشتم و قطره را مالیدم به چشم های بسته اشو گذاشتمش سرجایش. بعد که گردالوی راه راه را برداشتم متوجه شدم که این یکی بر خلاف موش کور چقدر سنگین است. بعد دوباره هر دو را برداشتم و روی ترازو وزن کردم. موش کور 200 گرم و گردالوی راه راه 400 گرم بود. تمام این مدت مری با اعتماد کامل کارهای من را نگاه می‌کرد اصلا یکبار هم چنگول نکشید یا پف نکرد. خلاصه با تماس با یک دامپزشک متوجه شدم که موش کور در شوک قبل از مرگ است و دهانش قفل شده و مدت زیادی شیر نخورده و فقط زیو زیو کرده. دامپزشک گفت که باید ببرمش برای سرم درمانی. اما یادم افتاد که نقطه بیچاره هم زیر سرم درمانی مرد. با خودم گفتم ترجیح می‌دهم این بچه زیر دست خودم بمیرد. برای همین رفتم شیرخشک سگ و گربه گرفتم و به زور دهان موش کور را باز کردم و یک قطره ریختم توی دهانش و باقی قصه را آنهایی که سه سال پیش وبلاگ را می‌خوانند می‌دانند. که موش کور بالاخره همراه شد و کم کم جان گرفت و من مدام وزنش می‌کردم و برای این مقاومت و قوی بودنش اسمش را گذاشتم پوما.

اما همه این پرحرفی‌ها برای این بود که برسم به پشمالوی راه راه. اصلا کل این دو تا پست به خاطر پشمالوی راه راه است. پشمالوی راه راه کلا یک گوشه چسبیده به مری می‌نشست و برخلاف پوما بود که همه‌اش در حال راه رفتن و دور شدن از خانه بود. همیشه هم روی پاهای عقبش می‌نشست و شبیه یک نمکدان به نظر می‌رسید. خلاصه که من و مری ناخواسته بچه‌ها را بین خودمان تقسیم کردیم پوما را من شیر می‌دادم و پشمالوی راه راه را مری. جالب بود که گربه‌ای که سفارش داده بودم نصیب مری شده بود و اونی که‌گفته بودم زشت است نصیب من.

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد ۱۴۰۲ساعت 13:0  توسط منجوق  |