کاغذ پاره‌های من

سبزی پلو با ماهی

بهار آمد؟ باورش کنیم؟ بس که در این شش ماه هر روزمان با احساسات گوناگون گذشت اصلا متوجه گذر فصول نشدم.

ما آذری‌ها چیزی به اسم هفت سین نداشتیم. دم عید سفره را می‌انداختیم که البته یک چیزهایی هم از هفت سین تویش بود مثل سبزه و آینه و سکه و سیب و ... اما سمنو و سرکه و اینها را نداشت. توی این سالهای اخیر هفت سین هم در میان آذری‌ها باب شده است.منهم از زمانی که ساکن تهران شدم یاد گرفتم که هفت‌سین بچینم. امسال اما کاری نکرده‌ام. راستش دل و دماغش را نداشتم. چند روز پیش فقط یک سمنو گرفتم که البته فکر کنم صبحانه بخورمش تا اینکه بگذارمش توی سفره. سمنوی پارسال را ببری خانم سه سوت هپلی هپو کرد.

سبزه هم سبز نمی‌کنم. مادرم هیچوقت سبز نمی‌کرد چون معتقد بود برای ما خوش یمن نیست.خودم هم توی این چند سال که سبز کردم به همین نتیجه رسیدم. آن سالها اسفندماه که میشد، خاله یک عالمه سبزه درست می‌کرد و با عیدی به خانه بقیه می‌فرستاد. یادم هست گندم‌ها را داخل بشقاب و زیر رو انداز پشمی کرسی می‌گذاشت تا به خاطر گرمای کرسی زودتر جوانه بزنند. به مرحله سبزینه دار شدن که می‌رسیدند درشان می‌آورد و در مقابل نور می‌گذاشت و بعد هم که قد می‌کشیدند دختر خاله دورشان روبان قرمز می‌بست.

رسم ولایت این بود که بر خلاف سایر شهرها که عیدی را در عید می‌دهد، عیدی را شب چهارشنبه سوری از طریق بچه‌ها برای همدیگر می فرستادند و معمولا کنار عیدی یک کیسه حنا،یک سبزه و یک جعبه شیرینی و یک کاسه شیر برنج می‌گذاشتند. شیربرنج غذای شب چهارشنبه سوری بود. عیدی هم معمولا یا پارچه بود و یا اگر نسبت نزدیک بود یک پاکت پول که البته پاکت پول را می‌گذاشتند داخل جعبه شیرینی. عیدی گیرنده هم که معمولا از نظر سنی کوچکتر از عیدی دهنده بود جای عیدی را با عیدی متقابل و یا روسری و جوراب و آجیل پر می‌کرد و برش می‌گرداند. عیدی گیرنده حق نداشت جای عیدی پول بدهد این توهین بسیار بزرگی بود. اگر سینی را خالی می‌فرستاد هیچ مشکلی نبود.

آذریها برای شام شب عید پلو داشتند که کنارش یک خورشت که فرقی نمی کرد چه باشد اما معمولا مرغ بود و البته پلو معمولا به صورت رشته پلو بود. خانه ما شام شب عید چلومرغ با آلوچه بود. این چند ساله در تهران منهم به یاد گذشته‌ها همین را درست کرده‌ام.

تخم مرغ هم رسم نبود رنگشان بکنند بلکه تخم‌مرغ‌ها را در پوست پیاز قرمز می‌پیچیدند و وقتی پلو عید را می‌گذاشتند دم بکشد، می‌چیدند تویش. بعد که تخم مرغ‌ها بخار پز می‌شدند درشان می آوردند و هر کس یک کدامش را برمیداشت و پوست پیاز را که باز می کردند اشکالی که روی پوست تخم‌مرغ نقش بسته بود را تفسیر می‌کردند و یک جورهایی فال سال آینده را پیش بینی می‌کردند. اما تخم‌مرغ را صبح عید به عنوان صبحانه میخوردند.

امسال خانه تکانی که نکرده‌ام، هفت سین که نچیده‌ام، خرید عید نکرده‌ام، عید دیدنی و عیدی گرفتن و دادن هم که ندارم، اما تصمیم دارم امسال برای شام عید به کوری چشم بعضی ها حتما سبزی پلو با ماهی درست کنم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند ۱۴۰۱ساعت 16:20  توسط منجوق  | 

ما زنده‌ایم

یادم می‌آید آن سالی که نویسنده‌ها و بقیه را زنجیروار کشتند، شب چهارشنبه سوری از میدان عنقلاب تا خوابگاه را پیاده رفتم. یادم نمی‌آید چرا آن روز حالم گرفته بود. اما غمگین سربالایی را آرام آرام می‌رفتم. تمام کوچه‌های امیرآباد پر بود از صدای انفجارهای بلند و وحشتناک. تصویر پیرمردی با کت و شلوار شیک در ذهنم است که عینک به چشم و عصا زنان او هم می‌رفت سمت انتهای امیرآباد. من قدم هایم تندتر از او بود و مسیر کوتاهی را در کنارش بودم اما دیدم که لبخند بزرگی روی لب هایش بود انگار که آن همه صدای وحشتناک اصلا آزارش که نمی‌داد بلکه خشنودش هم کرده بود. به کاسب‌ها که می‌رسید احوالپرسی می‌کرد و می‌گفت:این مردم هنوز زنده‌اند.

دیشب تا 12.5 محله شلوغ بود اولش ترقه و بعدش بزن و برقص. چیزی که توی این همه سال در محله ندیده بودم. سالهای قبل فقط صدای انفجار بود اما دیشب برای اولین بار دیدم آتش بزرگی کنار خیابان درست شده بود و صدای موسیقی می‌آمد و جوانها بودند که می‌رقصیدند. البته آخرهایش دوباره صدای بمب و ... آمد. سالهای قبل با شنیدن هر صدای وحشتناکی باعث و بانیش را لعنت می‌کردم. اما دیشب حتی وقتی توی رختخواب بودم با هر صدای انفجاری می‌گفتم: دمت گرم، آفرین، زنده باشی، خدا حفظت کنه ...

و تمام که شد لبخندی زدم و گفتم: ما هنوز زنده‌ایم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۴۰۱ساعت 17:8  توسط منجوق  | 

هه ه پوشووو

توی خانه همه سرما خورده‌ایم البته از نوع نسبتا سبک. من فقط عطسه می‌کنم. مری چشمهایش هم عفونت کرده بود که با روزی دوبار شستشو و استراحت درجای گرم خوب شد و الان دیگر سرحال شده. زردآلو فقط یک چشمش آبریزش داشت که الان خوب شده اما گاهی عطسه می‌کند. کلا اجازه نمی‌دهد دست به صورتش بزنم الا بوسیدن. ببری هر دوتا چشمش آب می‌آمد که با روزی دوبار شستشو و خوابیدن کنار کیسه آب گرم از دیشب خوب شده. گاهی خوشش می‌آمد صورتش را با سرم می‌شستم و گاهی مقاومت می‌کرد. برعکس مری که در این موارد کلا به من اعتماد دارد. پوما فقط عطسه می‌کند و صدایش عوض شده و کمی خش دار شده و از آن صدای ناز نازک خبری نیست. خداروشکر ریزه درگیر نشده و حالش خوب است و فقط عطسه کردن‌های ما را گوش می‌دهد و تماشا می‌کند. الان به نوبت ما چهار تا هر چند وقت یک بار صدای هه ه پوشوووو از خودمان درمی‌آوریم. که میزان ووو در هر کداممان فرق می‌کند. در من بلندتر است. در زردآلو کوتاهتر است. در پوما قسمت هه ه طولانی تر است تا قسمت ووو. و در ببری قسمت پوو طولانی تر است.

فکر می‌کنید در این عکس چه اتفاقی افتاده است؟

زردآلو جیش داشت کلی سروصدا کرد و تا بروم و برایش خاک تازه بریزم کمی طول کشید و بچه راه حل را پیدا کرد و درپوش را برداشت و نشست روی سوراخ و کارش را کرد. می‌خواستم وقتی نشسته بود آنجا ازش عکس بگیرم که چشم غره رفت که این چه کاریه آخر؟ دسته گل خودته. که خجالت کشیدم و فقط از ابتکار پسرکم عکس گرفتم. برگرداندن درپوش را هم به من محول کرد به عنوان جریمه کند بودن در اجرای اوامرشان.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند ۱۴۰۱ساعت 14:36  توسط منجوق  | 

ش.م.ر

- توی همون مدرسه‌ای که به ما آموزش مقابله با حملات ش.م.ر دادند دیروز حمله شیمیایی شده. همون مدرسه‌ای که آموزش نظامی میدادن به ما.

- هنوز گروسی کلامش منعقد نشده بود که ادعا کردند که گروسی غلط کرده کدوم توافق؟ بیجاره گروسی با چه هیجانی هم داشت می‌گفت توافق شد و ....

این بنده خدا فکر می‌کنه اونهایی که نشستن و باهاش به توافق رسیدن کاره‌ای هستند.

- با دوستم که معلم هست صحبت می‌کردم. می‌گوید هیچ معلمی به خاموش و روشن دوربین دسترسی ندارد فقط در اختیار مدیر و معاون است و احتمالا مستخدم، چون اجازه ورود به همه جا را دارد. مونیتور هم یا در اختیار مدیر است یا معاون و یا هردو و تمام سوراخ سنبه ها را هم دوربین‌ها می‌گیرند.

- حرف های دیشب خلیل زاد واقعا ترسناک بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند ۱۴۰۱ساعت 9:4  توسط منجوق  | 

فرهنگ "به من چه"

عکس خانم در حال کتک خوردن را گذاشته‌اند و گفته‌اند که اصلا بچه‌ای در مدرسه نداشته. می گویم خوب! یعنی نباید از مسموم شدن بچه‌ها ناراحت بشود؟ یعنی الان منهم نباید ناراحت بشوم چون بچه ای در آن مدرسه نداشتم که مسموم شود. سالهاست که بدون اینکه خودمان بفهمیم فرهنگ"به من چه" را در ما جا انداخته‌اید.خیلی آرام و بی صدا. پس نهی از منکرتان چه شد؟ نهی از منکر فقط باید در راستای میل شما باید باشد؟

یعنی آن موقعی که عراق حمله کرد و خرمشهر را گرفت بقیه ایران باید می‌گفتند مشکل خودشان است و ما که اصلا گذرمان به خرمشهر هم نمی‌افتد؟ برای چه برویم بجنگیم؟ هر وقت عراق به شهر خودمان رسید یک کاری می‌کنیم؟

سالهاست که ما را بی رگ کرده‌اید و ما در برابر تورم و فقر هم‌وطنان، در برابر کشتار در خیابان، در برابر کودکان کار، در برابر افغانهای مهاجر، در برابر کور کردن چشمان زیبا، در برابر اعدام و .... بی رگ بوده‌ایم. اما باید بگویم مردم کم کم دارند بیدار می‌شوند هرچند هنوز خیلی‌ها حتی بسیاری از معترضین هنوز در پیله تنهایی خودشانند و تا گریبان خودشان را نگیرد صدایشان را بلندتر نمی‌کنند. در مورد مدارس هم هیچ کس حق ندارد بگوید به من مربوط نیست. این بچه‌ها قبل از هر چیزی انسانند. همه ما برای کودکان حلبچه اشک ریخته‌ایم. اینها هم از همان جنس‌اند. کسی حق ندارد بگوید تو که بچه نداری یا بچه تو که مسموم نشده برای چه آمده‌ای برای اعتراض. اینها از یکی شدن واتحاد می‌ترسند.

قشنگ‌ترین توصیف را از عملکرد این روزهای مردم، شهیار قنبری گفت که: ما دوباره ملت شده‌ایم.

هر چند به نظر من هنوز تا اتحاد و یکی شدن راه بسیاری هست. بد نیست آن شعر معروف سعدی را که همه در دبستان خوانده‌ایم را اینجا اضافه کنم.

بنی آدم اعضای یک پیکرند
که در آفرینش ز یک گوهرند

چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار

تو کز محنت دیگران بی‌غمی
نشاید که نامت نهند آدمی

همیشه این شعر را کردید در چشم ما. اما فقط برای لبنان و سوریه از آن استفاده کردید چطور است که بچه‌های ایران به ما مربوط نیستند اما بچه‌های سوری و فلسطین و .... مربوطند.

بهتر است اینبار به خودمان و به معترضین بگویم پلک بزنیم و بیدار شویم.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند ۱۴۰۱ساعت 11:33  توسط منجوق  | 

میگذارمش اینجا تا یادمان نرود

۳۰ هزار میلیارد تومان بابت مسدودسازی ۵۰۰ میلیون تومانی خرید خودرو در بانکها جمع شد. اینها مخشون فقط برای گروگان گرفتن خوب کار می‌کنه چه آدم باشه و چه پول.

پ.ن. یکی تو خصوصی پرسیده داستان این عکس چیه؟ این خانم مادر دانش‌آموزیه که با گاز مسموم شده و اعتراض کرده و آقای مامور هم داره حسابشو می‌رسه که چرا داری اعتشاش می‌کنی. چه حقی داری که برای مسموم شدن جگر گوشه‌ات اعتراض بکنی. نوشتم اینجا تا ثبت بشه برای همیشه.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند ۱۴۰۱ساعت 8:48  توسط منجوق  | 

یا ضامن آهو

پیروز مرد، این سرنوشت ایران هم هست.

سال قبل با شرکتی همکاری داشتم. اواخر پاییز سال قبل بود که رفتم و یک گزارش کار دادم، داشتم از اتاق مدیر می‌آمدم بیرون که گفت: لطفا روی پتانسیل خارتوران کار کن.

گفتم: مهندس، خارتوران منطقه محافظت شده و پارک ملی است و مجوز معدنکاری نمی‌دهند.

گفت: قرار است که دیگر نباشد.با تعجب نگاهش کردم و گفتم باشد و آمدم بیرون. آنهایی که سال قبل هم اینجا را می‌خواندند شاید یادشان باشد که آمدم و یک پست گذاشتم که سمن محیط‌ زیست اگر می‌شناسند به من معرفی کنند. راستش دوستان خودم که در این زمینه فعال بودند همه از ایران رفته‌اند. آنهایی هم که علنا کار می‌کنند همه وابسته و گوش به فرمان هستند. خلاصه که نشد من به این دوستان یک اعلان بدهم که آقا کمر به حذف یوز بسته‌اند.

از همان روز گوش به زنگ بودم اولش همانی که در قایم‌شهر کشتندش. هرکسی که اندکی درباره حیات وحش بداند این را می‌داند که حیوانات وحشی به دلیل ترسی که از انسانها دارند، هرگز وارد شهرها نمی‌شوند. حاشیه شهر و روستا شاید پیدایشان بشود اما داخل شهر نه. معلوم نیست بیچاره را چه کسی و کجا گرفته و وارد شهر کرده بود که فرار کرده و آن طوری ظاهر شده بود که مجبور شدند بکشندش.

بعد هم پیروز و خانواده‌اش. از همان ابتدا می‌دانستم که همه سربه نیست خواهندشد. واقعیتش هیچ دلیل قانع کننده‌ای به ما ندادند که چرا این مادر در دستان بشر مجبور به زایمان شد. از دیروز وب سایت محیط زیست در سایتش زده پیروز اولین تجربه فرزند و زادآوری در اسارات بود. زهی خیال باطل. انگار ما خریم. پس مادرش کو؟ بیچاره را سزارین کردید و در بیابان ولش کردید؟ همین روزها جسدش را هم پیدا می کنید که از عفونت بخیه ها مرده است. بعد یک عنوان دیگر زده که یک یوز در اصفهان مشاهده شده . فقط برای اینکه از وحشت مرگ پیروز کم کند. حالا این یکی چرا همین دیروز خودش را نشان داده؟

بعد هم آن دوتا یوز دختر که معلوم نشد آن دامدار چرا و چگونه آن دوتا توله را پیدا کرده و آورده. از همین حالا می‌گویم که سرنوشت آنها هم معلوم است. اصلا آن دامدار را به ما نشان بدهید ببینیم واقعا دامدار بوده یا مامور؟

خب حالا چرا؟

محض اطلاعتان مناطق محافظت شده در چهار طبقه قرار دارند:

1- پارک‌های ملی National Park

تعریف سازمان محیط زیست: پارک ملی به محدوده‌ای از منابع طبیعی کشور اعم از جنگل، مرتع، بیشه‌های طبیعی، اراضی جنگلی، دشت، آب و کوهستان اطلاق می‌‎شود که نمایانگر نمونه‌های برجسته‌ای از مظاهر طبیعی باشد و به منظور حفظ همیشگی وضع زندگی و طبیعی آن و همچنین ایجاد محیط مناسب برای تکثیر و پرورش جانوران وحشی و رشد رستنی‌ها در شرایط کاملا طبیعی تحت حفاظت قرار می‌گیرد.

پارک های ملی تحت نظر سازمان محیط زیست است. بهره‌برداری‌های مصرفی و مسکونی در پارک‌های ملی مجاز نیست و در صورتی که شخصی اقدام به این کار کرد، با او برخورد قانونی می‌شود. حدود ۲۲ پارک ملی در ایران وجود دارد مانند: توران، گلستان، دریاچه ارومیه و ...

پارک‌های ملی ثبت جهانی شده‌اند و دارای بودجه هستند. برای مثال پارک ملی خبر در بافت کرمان سالی 5 میلیون دلار بودجه از سازمان ملل می‌گیرد.

در لینکی که برای پارک‌های ملی گذاشتم در پنج پارک ملی اسم پلنگ آمده که یکی در استان فارس و بقیه در محدوده استانهای سمنان و خراسان و مازندران و گلستان هستند. آتش‌ سوزی‌های جنگل‌های زاگرس هم که یادتان است.

2- مناطق حفاظت شده Protected Area

هدف از ایجاد منطقه حفاظت شده، محافظت از گیاهان و جانوران است. گردشگری و بهره‌برداری از این مناطق با مجوز سازمان محیط زیست و بر اساس طرح جامع مدیریت، مجاز است و کلا بودجه آن دست دولت است ممکن است بدهد، ندهد ، کم کند ، زیاد کند و یا کلا منطقه را از حالت حفاظت شده دربیاورد. تا سمن‌ها داد و بیداد نکنند به بقیه دنیا هم ربطی ندارد. یعنی سازمان ملل نظارتی بر آن ندارد. معمولا مساحت این مناطق از سه نوع دیگر بیشتر است و بسیاری از آنها در دل این مناطق قرار دارند.

3- پناهگاه حیات وحش wildlife shelter

پناهگاه حیات وحش مکانهایی هستند که اهمیت زیستی برای گیاهان و جانوران دارند. بهره‌برداری و گردشگری در این مناطق به صورت کنترل شده و تحت نظر سازمان محیط زیست مجاز است. بودجه هم مثل منطقه حفاظت شده است. به سازمان ملل هم ربطی ندارد.

4- اثر یا میراث طبیعی National Heritage

میراث طبیعی مجموعه‌هایی هستند که کم نظیر، استثنایی، کوچک، جالب، غیر متعارف و غیر قابل جایگزین بوده و دارای ارزش های علمی، تاریخی، حفاظتی و طبیعی هستند (مثلا باداب سورت) و اقدامات حفاظتی مختلفی(زهی خیال باطل) روی آن‌ها صورت می‌گیرد. این مناطق تحت نظر سازمان میراث فرهنگی هستند و به بقیه دنیا هم ربطی ندارد مگر ثبت جهانی شده باشند.

حالا "تحت نظارت" یا "با مجوز" یعنی چه؟

تحت نظارت یا با مجوز سازمان محیط زیست معنی‌اش این است که مثلا اگر شما بخواهید یک معدن، مزرعه، خانه و ... در این مناطق ثبت و یا بهره‌برداری کنید باید تشریف ببرید سازمان محیط زیست و اجازه کتبی از آنها بگیرید. اگر محیط زیست این مجوز را نداد کلا باید بی خیال بشوید و بروید پی کارتان و خداحافظ. معمولا پارتی بازی هم ندارد چه من و شما باشیم و چه ژن خوب‌ها. چه عیسی رییس باشد چه موسی. مگر زمانی که محیط زیست یک منطقه را از حالت حفاظت شده یا پناهگاه دربیاورد که خوب اختیارش را دارد به هیچ کشور دیگری هم ربط ندارد حتی به سازمان ملل هم ربطی ندارد. اما در مورد پارک‌های ملی این طور نیست. یعنی سازمان محیط زیست هم اختیارش را ندارد. چون سازمان ملل بلافاصله واکنش نشان می‌دهد. خب به نظر شما اگر بعضی‌ها دلشان لک زده باشد که مثلا توی توران معدنکاری بکنند چه باید کرد؟ باید اول دلیل اینکه منطقه پارک ملی شده است را از بین برد تا بتوان آن را از حالت پارک ملی درآورد تا سازمان ملل بهانه‌ای برای ادامه دخالت نداشته باشد. چون تا یوز نباشد بودجه برای چه؟ چه چیزی بهتر از طرح زاداوری در اسارت.همین حالا بسیاری از معدنکاران دارند با دمشان گردو می‌شکنند.

معمولا هم فعالیت آن عشق معدنکاری این طوری است که با یک هم وطن ایرانی و در داخل ایران با یک نام ایرانی یک شرکت ثبت و تاسیس می‌شود و بعد فعالیت می‌کنند این طوری که من و شما اسم شرکت ایرانی با مدیر ایرانی را می‌بینیم و روحمان هم خبردار نمی‌شود که بقیه اعضای شرکت چشمهایشان چه شکلی است. طرف هم بعد از استخراج خاک می‌گوید من عشقم کشیده که ببرمش آنور دنیا بریزم پای گلدانهایم. به جایش بهتان یک مدرک می‌دهم.

خوب برای شما هم خرجش فقط یک آمپول اشتباهی است. یادم می‌آید از آن استاد دانشگاه که در جواب ما که می‌پرسیدیم چرا دولت فلان و بهمان کار را نمی‌کند. می‌گفت خوشحال باشید که دولت‌های ج ا هیچ کاری نکنند چون اگر اینها دست به چیزی بزنند نیست و نابودش می‌کنند. یا وقتی از آن استاد باستانشناسی که پرسیدم چرا شهر... را از زیر خاک در نمی‌آورید گفت: ولش کن خانم بگذار همانجا بماند برای آیندگان. وگرنه ما هر چه دربیاوریم اینها یا نابودش می‌کند یا می‌فروشندش.

واقعا هم توی این سالها به بهانه نجات یوز اینهمه از داخل و خارج پول گرفته‌اند و تنها کاری که کرده‌‌اند فرستادن چندین قلاده یوز به دامان مرگ بوده. ولش می‌کردند خود یوزها نسلشان را نجات می‌دادند. متاسفم که بگویم با توییت مهدی افشار نیک موافقم که هر چه دلخوشی ما باشد نابودش خواهند کرد. این کار را هم وسط این اتفاقات در مدارس کرده‌اند که اگر خواستی دلسوزی هم بکنی یکی پیدا بشود و بگوید بچه‌های مردم در خطرند آنوقت تو دلت برای یک توله یوز می‌سوزد.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند ۱۴۰۱ساعت 14:20  توسط منجوق  | 

سیب‌های سرخ و دست‌های چلاق

سالها پیش یکی از دوستانم در روابط عمومی دانشگاه ولایت مشغول بود. یادم هست یکبار تعریف می‌کرد از دانشجویی که مرده بود. الان یادم نیست به چه دلیلی. بعد این رفیق ما حسب وظیفه ماشین گرفته و همکلاسی‌ها را برده بود خانه مرحوم برای مراسم ختم. می‌گفت فردایش دیدم این دانشجوها که عموما غیر بومی بودند آمدند اتاقم و گفتند که دارند برای خانواده مرحوم کمک جمع می‌کنند و میخواهند به دست آنها برسانند. رفیقم می‌گفت مانده بودم به این طفلی‌ها چطور توضیح بدهم که اینها اصلا هم وضع مالیشان بد نیست و احتیاجی به این کمک‌ها ندارند و اینها فقط بلد نیستند چطوری زندگی بکنند.

همه ما کم و بیش آدمهایی دور و برمان هستند که به واقع زندگی کردن بلد نیستند در حالیکه مشکل مالی به آن معنی ندارند. آدمهایی که لباسهایشان را اتو نمی‌کنند، آدمهایی که ماشینشان را نمیشویند . یا آدمهایی که علیرغم اینکه می‌توانند ماشین بهتری بخرند اما با یک ماشین یا موتور قراضه رفت و آمد می‌کنند. آدمهایی که وقتی موزاییک‌های توی حیاط لق می‌شوند درستشان نمی‌کنند. آدمهایی که شیرهای آب خانه‌اشان چکه می‌کند و . . ..

من شخصا( نمی‌خواهم بگویم الزاما درست است) در کمک کردن به آدمها خیلی وسواس به خرج می‌دهم. همیشه برایم مهم است که بدانم طرف واقعا در حیطه دارایی‌ها و امکانات خودش بلد است زندگی کند یا نه؟ به نظرم کمک کردن به آدمی که بلد نیست زندگی کند حرام کردن وقت و انرژی و پول و ... است. که می‌توانی همان وقت و انرژی را برای آدم دیگری صرف کنی. منظورم این نیست که باید آنها را رها کنی اما مراقبت از آنها سازمان و تشکیلات می‌خواهد که واقعا ریشه مشکل را پیدا و حل کند. مثال اینها همان سیب دادن دست آدم چلاق است. آدمهایی که نعمت توی دستشان را حرام می‌کنند.

حالا منظور از این مقدمه چی بود. هفته گذشته گذرم به ساختمان آلومینیوم افتاد. این ساختمان سومین بنای بلندمرتبه با 13 طبقه و دارای آسانسور در ایران بوده که در سال 1343 ساخته شده. حبیب اله القانیان مالک آن بوده همانی که مالک پلاسکو هم بود و سال 1358 اعدام شد. این ساختمان هم مانند پلاسکو در اوایل انقلاب مصادره و به بنیاد مستضعفان واگذار شد. با نگاهی به وضعیت فعلی این ساختمان متوجه می‌شوی که بخش بزرگی از آن بخشی که مستضعف نامیده می‌شدند واقعا مستضعف نبودند بلکه بلد نبودند زندگی کنند. و گرنه این ساختمان کاملا پتانسیل آن را دارد که در سایه مراقبت از آن به یک مکان تاریخی برای ایرانیان تبدیل شود با درست کردن یک بخش تفریحی می‌توان آن را جایی برای بازدید دانش‌آموزان تبدیل کرد که با تاریخ معماری دوره حاضر و شروع مدرنیته در ایران آشنا شوند. اینکه این ساختمان‌ها فرو بریزند که جایشان را با ساختمان‌های بلندتر و خوشگلـر جایگزین کنن(بر فرض محال) الزاما کار درستی نیست. مهم این است که این اولین نشانه‌های غرور ملی ایرانیان را باید حفظ کرد.

این فقط یک تصویر از وضعیت فعلی این ساختمان است.

آپلود عکس

فکر نکنید این راه پله فقط برای تاسیسات و فلان و بهمان است خیر. این راه پله دسترسی به برخی مغازه ها هم هست. ما یک مملکت را دادیم توی دست‌های چلاقی که رهایش نمی‌کنند.

پ.ن. صفحاتی که لینک شده‌اند را بخوانید به اسم و مذهب و عقاید سازنده ساختمان توجه کنید.

پ.ن. چون نرخ دلار بحث روز است برای محاسبه قیمت واقعی دلار، نرخ درهم امارات را در 3.62 و یا قیمت ین ژاپن را در 6 ضرب کنید. به قیمت‌های اعلامی توجه نکنید. این کشورها سالهاست که این نسبت را ثابت نگه داشته‌اند. هنر یعنی این. یعنی زیر پوتین سربازهای آمریکایی باشی اما نرخ ارزت را سالها ثابت نگاه داشته باشی. نه اینکه جلوی مردم هارت و پورت بکنی و در خفا منت بکشی و به چندتا وسیله مونتاژ شده آدم کشیت بنازی و تازه یک عده عقل کل هم که هیچ چیز و هیچ چیز و هیچ چیز بهشان نمی‌رسد سنگت را به سینه بزنند وای برما.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند ۱۴۰۱ساعت 13:18  توسط منجوق  | 

روزنوشته‌های زنی در جنگ و تبعید

قبل از اینکه چیزی بنویسم باید از بولوت بابت معرفی این کتاب تشکر ویژه کنم. کتاب در واقع یادداشت‌های روزانه‌ خانم نها الراضی هنرمند عراقی است که از زمان حمله عراق به کویت تا اشغال کامل عراق ادامه دارد. ترجمه خانم مریم فومنی هم خواندان کتاب را بسیار آسان و روان کرده است. کتاب را می‌توانید از نشر چشمه تهیه کنید. شعبه امیرآباد هم 15 درصد تخفیف دارد. نسخه الکترونیکی هم در فیدبیو با قیمت پایینتری موجود است.

کتاب را خواندم و هر لحظه از شباهت اتفاقاتی که برای عراق رخ داد و اتفاقاتی که دارد در ایران رخ می‌دهد بهت زده شدم. اینکه در شعارها می‌بینیم و انتظار داریم که یک روز ج‌ا سوار هواپیما بشود و برود بسیار ساده انگارانه است. در واقع باید به همه و از جمله خودم بگویم که آن پهلوی بود؛ که وقتی دید مردم نمیخواهندش عطای حکومت را به لقایش بخشید و خیلی چیزها از جمله پول و ثروت و سرمایه را برای مردم گذاشت و سوار هواپیما شد و رفت. اینها از قماش دیگری هستند. اینکه این مسیری که تویش افتاده‌ایم ما را به کجا خواهد برد معادله چند مجهولی است که اعمال مردم، حاکمان و دولت‌های خارجی همه در آن نقش دارند. البته وزنه حاکمان گویا سنگینتر است، اگر جنگ داخلی بشود، اگر ایران تجزیه بشود، اگر کشورهای خارجی به ایران حمله بکند، اگر قدرت هسته‌ای بشویم مثل کره شمالی و .... بخش بزرگی مسوولیتش به عهده حاکمان است اما در بخشی که به ما مردم مربوط است بهتر است حواسمان باشد که چه می‌کنیم و مهمتر از آن اینکه چه نمی‌کنیم.

17 نوامبر

اتفاق عجیبی دارد می‏افتد. افراد به ظاهر معمولی کسب ‏و ‏کارهای کوچکی راه می‏اندازند، پولتان را می‏‌گیرند، سرمایه‏‌گذاری می‏کنند و به تان قول سی تا هفتاد درصد سود ماهانه می‏‌دهند. اولش خوب شروع می‌‏کنند و سرمایه‏‌گذاران اولیه سودشان را می‏‌گیرند. خبرش به تدریج در اطراف پخش می‏‌شود و مردم بیش‏تر و بیش‏تر در این سرمایه‏‌گذاری شرکت می‏‌کنند تا جایی که بعضی‏ها خانه و چیز‏های ارزشمندشان را می‌‏فروشند و پولش را در این کار می‏‌گذارند. چیزی را هم روی کاغذ نمی‏‌آورند، فقط اسمت را در دفتری می‌‏نویسند. بعد از چند ماه دولت آنها را تحت فشار می‌‏گذارد، فرد گرداننده این دم و دستگاه را می‏‌اندازند زندان، پول توقیف می‏‌شود و سرمایه‌‏گذارها همه داروندارشان را از دست می‏‌دهند. نظریه من این است که دولت پشت این ماجراست، یک مافیای دولتی درست کرده‌‏اند که با حقه مردم را بچاپند. شاید حتی حقوق کارمندان دولت را هم با این پول پرداخت کنند. یکی از این شرکت‏ها مال زن یکی از محافظان صدام است. در تلویزیون هم تبلیغش را کرده‌‏اند. شاید این روش آنها برای کنترل تورم افسار گسیخته است! آخرین جوکی که در بغداد دارد دهان به دهان می‏‌چرخد این است: گدایی در خیابان جلو کسی را می‏‌گیرد و از او پول می‏‌خواهد. طرف جواب می‌دهد: برو شرکت سام پولم آن‏جاست. گدا می‏‌گوید: پول من هم آنجاست.

27 نوامبر

همه دارند از سقوط شرکت سام حرف می‌‏زنند. در تلویزیون نشان دادند، یک مرد جوان-یک آرایشگر- و دوتا شریک بی نظیرش. آدم دلش نمی‌آید یک ده دیناری به‏شان بدهد چه برسد به کل دارایی‏‌اش را. مردم چوب حماقت خودشان را می‏‌خورند. هرچه می‏‌گذرد بیش‏تر به این نتیجه می‌‏رسم که کار خودشان است.

25 ژانویه

موضوع اصلی گفت‏و‏گویمان این بود که آیا عراق می‏‌تواند تجزیه شود یا نه. همه‏‌مان بر سر این موضوع توافق داشتیم که عراق در یک تقاطعی واقع شده و این که همه عراقی‏‏ها خون‏شان مخلوط است، کرد، ترک، فارس و مذاهب مختلفی دارند، سنی، شیعه، مسیحی، یزیدی و این گروه متنوع قرن‏هاست در کنار هم نسبتا دوستانه زندگی کرده‌‏اند. الان چطور می‌‏توانند ما را جدا کنند؟

11 آوریل

این روزها، عوارض خروج از کشور شده دویست‏‌هزار دینار، همه می‏‌گویند تا تابستان به پانصد هزار هم می‌‏رسد.

19 فوریه

دولت هنوز قیمت عوارض خروج را تغییر نداده. چهارصد هزار دینار. به نرخ قدیم می‏‌شود بیش‏تر از 900 دلار برای خروج از کشور. چه کسی دارد که بدهد؟

آخرین ماجرا از گرفتاری‏های زندگی در بغداد: قیمت سرسام آور مواد غذایی و کمبود به باغ‏‌وحش رسیده. موز هیچ‏وقت در بغداد ارزان نبوده، حتی در بهترین اوقات. اما الان قیمتش آن قدر بالاست که باغ وحش دیگر نمی‌‏تواند موز بخرد. برای همین به میمون‏ها هویج می‏‌دهند. آنها هویج دوست ندارند و آن ها را دانه دانه به سمت بازدیدکنندگان پرتاب می‌‏کنند. شیرها هم هویج نمی‏‌خورند برای همین میمون‏های پیر را می‏‌کشند و به شیرها می‏‌دهند.

20مه

یک مجسمه‌‏ساز دیگر را دیدم و تا خانه‌اش رساندم. در یک کیفی را باز و بسته می‏‌کرد که خیلی شبیه کیف‏ دوربین‏های شکاری بود. اما گفت این از آنها نیست. آن را زمان جنگ ایران و عراق از یک سرباز مرده ایرانی کش رفته. رویش نوشته شده بود بتهوون و زیر بتهوون نوشته بودند: مواد منفجره دینامیت. فکر کن اسم یک جعبه دینامیت را بگذاری بتهوون، آخر چرا؟چون ناشنوا بوده؟ ازش پرسیدم آیا اول پلاک سربازهای مرده را جمع می‏‌کردند. گفت: اصلا و ابدا، هر کسی کار خودش را می‏‌کند، آنهایی که دزدی می‏‌کنند اول چیزهایی را می‏‌دزدند که دوست دارند. از آن جا که او همیشه از عتیقه‌‏جات و چیز های قدیمی خوشش می‌‏آمده، وقتش را بین خاکریزها و مکان‏های باستانی می‏‌گذرانده. اما وقتی این جعبه را دیده ، برداشته و گفته شاید به کار بیاید. گفت آن قدر مرده روی زمین بود که دیگر برای آدم عادی شده بود.

15 ژانویه 1996

حدود 150 گروه اپوزیسیون عراقی(معارض) در تبعید وجود دارد، چیزی که از چنین مردم فردگرایی انتظار می‌‏رود. چه طور می‏‌شود کاری از پیش برد؟ وقتی هم که دور هم جمع می‏‌شوند فقط بحث می‏‌کنند و همدیگر را متهم می‏‌کنند. حرف‏های کودکانه‏ای مثل"دست‏های تو آلوده به خون است" یا "آن روز در مهمانی سفارت عراق تو را دیده‌‏اند". اغلب دریده و احمقانه. سر هر چیز جزیی یکی به دو می‏‌کنند: مثلا آیا می‌‏شود بدون خط مشی یا راهبرد انقلاب کرد یا این که بهتر است اول از شر حاکم خلاص شویم و امید داشته باشیم که بعدش خوب پیش برود. تاریخ مدام به ما نشان داده که وقتی عراقی‌‏ها رهبران خود را سرنگون می‏‌کنند، معمولا یکی بدتر از قبلی به جایش می‌‏آید. بعد برای خود متاسف‏‌تر می‌‏شوند.

8 فوریه

آمارهای صلیب سرخ می‌‏گوید سه و نیم میلیون عراقی در ده سال گذشته مهاجرت کرده‌‏اند. دو میلیون در چند سال گذشته.

30مارس

یاسمینا نوشت که بگوید دارند شکست از ناتو را به عنوان پیروزی جشن می‏‌گیرند. به‏‌اش گفتم چیز جدیدی نیست. همه ما شکست‏هایمان را جشن می‏‌گیریم، خصلت دیکتاتوری همین است.

31 اکتبر-صنعا

یک خانم آمریکایی هم در موسسه اقامت دارد که تازه از اورشلیم آمده است. در واقع در اورشلیم زندگی می‌‏کند. یک تازه مسیحی است که فکر می‏‌کند مذهب خیلی مهم است، می‏‌خواهد به بوش رای بدهد چون بوش مذهبی است و درو غ نمی‏‌گوید. گفت:آمریکا یک مسیحی خوب لازم دارد که رییس جمهورش بشود.

15 نوامبر

امروز قرار بود در بروکسل، اپوزیسیون عراقی‏‌ها در غرب جلسه داشته باشند. اما به خاطر دعوا بر سر اینکه چه کسی رهبر باشد لغو شد. در ضمن ویزاهای همه را نداده‌‏اند.

6مارس 2003-بیروت

آمریکا منتظر است سازمان ملل به او اجازه حمله بدهد، اما مدام دارد نشان می‏‌دهد که حاضر است بدون اجازه هم این کار را بکند. سازمان ملل به سهم خودش سکوت شرم‏‌آوری در مورد هجوم اسراییل به مناطق فلسطینی در پیش گرفته. اسراییل دارد ویران می‏‌کند زنان حامله و کودکان را می‌کشد و خانه هایی را منهدم می‌کند که مردم هنوز داخل‌‏اشان زندگی می‌کنند. همه این‌ها پشت حفاظ امنیتی موشک‌ها و وسایل نقلیه مسلح اتفاق می‌افتد. وقتی آمریکا به عراق حمله کند این سکوت احتمالا تغییری نمی‌کند. تاکتیک "شوک و بهت" معنایش این است که هیچ کیسه جنازه‌ای به آمریکا فرستاده نخواهد شد. مردگان عراقی را " تلفات جانبی" می‌خوانند و به زودی فراموش خواهند شد. اما کره شمالی اجازه تولید سلاح هسته‌ای دارد. با مردم متین کره شمالی گفتگو خواهد شد. اصلا هم استاندارد دوگانه‌‎ای در کار نیست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند ۱۴۰۱ساعت 11:53  توسط منجوق  |