کاغذ پاره‌های من

ساعت صفر

I"ll Keep my fingers crossed for you

I"ll Keep my fingers crossed for you

+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان ۱۴۰۲ساعت 11:21  توسط منجوق  | 

نهنگ هزارو چهارصد و سه

سالی که گذشت خیلی سخت بود. سالی بود که به واقع برای سرپا بودن جان کندم. از دوازده ماهش ده ماه را به خوردن سرتالین و دوپامین گذشت. دلم نمی‌خواست بنشینم ، بلند شوم، راه بروم یا هر کار دیگری بکنم. فقط دلم می‌خواست دراز بکشم و به هیچ چیز فکر نکنم. دراز می‌کشیدم و به این فکر می‌کردم که کی تمام می‌شود، کی برای آخرین بار چشمهایم بسته خواهد شد و فکر می‌کردم آن موقع با خودم چه فکری خواهم کرد و می‌گفتم حتما پورخند خواهم زد به این زندگی.

سال سختی بود برای حتی پنج دقیقه ورزش نکردم، یکبار استخر نرفتم، یکبار سینما یا تیاتر نرفتم، موهایم را رنگ نکردم، برای اولین بار نتوانستم وزنم را کنترل کنم، به هیچکدام از برنامه ریزی‌هایم نرسیدم، برای اولین بار کلاس‌هایی که ثبت نام کرده بودم را رها کردم و تا آخر ادامه ندادم. نمی‌توانستم تمرکز کنم. چیزی یادم نمی‌ماند و چیزی یاد نمی‌گرفتم. به دکتر گفتم. گفت : برای چه می خواهی یاد بگیری! راست می‌گفت مگر پایانش نیستی و فراموشی نیست.

از سر ذوق چیزی برای خودم نخریدم. آرایش نکردم، کفش‌هایم را واکس نزدم، ناخن هایم لاک نداشت. تمام مدت در خانه فقط یک لباس را پوشیدم. هر هفته پشت سر هم یک لباس را مدام می‌شستم و سر کار می پوشیدم. کفشم را با لباسم ست نمی‌کردم. زینت الاتم را نمی‌انداختم مگر هر از گاهی. تمام مدت کوله پشتی انداخته بودم. یکبار کیف روی دوشم نیانداختم.

سال خوبی نبود، پر از رنج بود، پر از خستگی و پر از نابودی محض. در کارم هیچ پیشرفتی نکردم. یک عالمه دوره آموزشی خریدم و برای یکساعت هم ننشستم تماشایشان کنم.

بی بهره‌ترین و بی دستاوردترین سال حیاتم بود. منظورم از نظر معنوی است.

با یکی از دوستانم کات کردم. آدمی که فقط من حمایتش کنم به چه درد من میخورد؟ پس کار خوبی کردم.

نتوانستم با هیچکدام از دوستانم از رنجی که می‌کشم حرف بزنم. نسزین برایم ویس گذاشت که این طور وقت‌ها با کسی حرف بزن! هیچکس وقت نداشت حتی برای معاشرت! همه درگیر مشکلات خودشان بودند که کم هم نیست. چرا باید طفیلی زندگی کسی باشم. زری گفت زبان بخوانم. نتوانستم. هیچ چیز یادم نمی‌ماند. هر چه هم که بلد بودم را فراموش کرده بودم.

به زحمت چند تا سریال دیدم و چندتا کتاب خواندم که البته در سه ماه گذشته بعد از آن همه لمباندن قرص به این موفقیت نایل شدم. و سررسید پشت سررسید نوشتم و سیاه کردم تا شاید راهی پیدا بکنم.

پدر رفیقم فوت کرد. زنگ میزد و گریه می‌کرد و از پدرش حرف میزد دلداریش می‌دادم اما خودم تا سه روز عزادار می‌ماندم و کسی نبود به او زنگ بزنم و حرف بزنم.

مرگ مظلومانه چند گربه را دیدم که بسیار ناراحتم کرد. یکیشان در شب سردی یخ زده بود، آن یکی را یک روانی با لگد کشته بود و دوتای دیگر را ماشین زده بود.

یک دعوای حسابی با یک همسایه جدید که دزد بود و فکر می‌کرد خیلی زرنگ است کردم. وقتی زنگ زدم پلیس، ماستها را کیسه کرد و چنان بچه مودبی شد که نگو. اما تا چند روز حالم از زورگویی و رندیش بد بود.

تنها یک چیز نگاهم داشت و آن هم گربه‌ها بودند فقط به خاطر آنها از جایم بلند می‌شدم تا برایشان غذا درست کنم، فقط برای اینکه خانه پر از موهایشان نشود بلند می‌شدم و خانه را نظافت می‌کردم، پدر سوخته‌ها امسال هر چه غذای خشک برایشان گرفتم کجدار و مریض خوردند. تمام مدت مجبورم کردند غذا بپزم. گریه نمی‌توانستم بکنم به جز وقتی که زردالو آرام می‌خزید در آغوشم و انگشت‌هایم را لیس می‌زد. اشک‌هایم می‌ریخت تا کمی تسلی ( از چه؟ نمی‌دانم ) پیدا کنم.

لبخند نمی‌توانستم بزنم. مگر وقتی شبها ریزه می‌آمد و سرش را کنار سرم می‌گذاشت روی بالش. یا وقتی صبح‌ها ببری می‌نشست روبروی صورتم و یا پلنگ سیاه می خواست روی پاهایم بخوابد. فقط این پنج تا بچه وادارم می کردند که تکانی به خودم بدهم.

تنها جنبه‌های مثبت سال نهنگ این بود که :

- برای کم کردن زحمت غذا درست کردن، هواپز گرفتم که واقعا لذت آشپزی را باهاش درک کردم.

- شب های سرد امثال که کم هم نبودند مری شب‌ها می‌آمد و پیش ما می‌ماند و صبح می‌رفت . دیدن مری همیشه قلبم را روشن می‌کند.

رنج این سال ادامه دارد هنوز هیچ چیز برای هفت سین نگرفته‌ام و نخواهم گرفت. در بدترین سالهای بی‌پولی خودم را مجبور می‌کردم که شده یه کش مو برای خودم بخرم. امسال دلم با آن هم نیست. هنوز دارم قرص می‌خورم. کمی حافظه و توجهم با اینها بهبود پیدا کرده اما راه دراز است و من کماکان ناامید. می‌خواهم همینجا با نهنگ خداحافظی بکنم و بگویم که دوستش نداشتم و خیلی اذیت شدم.

بدتر از همه هم اینکه اصلا سبزه سبز کردن را دوست ندارم و فکر می‌کنم برای منهم مانند مادر خوش یمن نیست. اما امثال برای بچه ها یکبسته علف خریدم و مجبور شدم سبزشان کنم و الان یک چند سانتی شده است. امیدوارم کاینات این را به حساب سبزه سبز کردن نگذارند و آن را علف گربه تلقی کنند هر چند که ظاهرش مثل سبزه است. شابد در پست بعدی عکسش را گذاشتم. البته اگر حال نوشتنش را داشته باشم. این همه روضه خواندم که حال انجام هیچ کاری را ندارم. حوصله تصحیح کردن هم ندارم و غلط های املایی این پست را دست نمیزنم. همینی که هست.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند ۱۴۰۳ساعت 14:29  توسط منجوق  | 

من یقرا الفاتحه مع الصلوات

رفتن داریم تا رفتن. اینجا هست که معنی رفتن شاه را میفهمی با رفتن صدام و قذافی و اسد و... شاه همان اول کاری رفت تا کشور و مردمش ویران نشود. اما اینها ماندند، کشتند، ویران کردند و رفتند. اما ظاهرا مردم سرنوشتشان در همان ویران ماندن است چه ایران باشد و چه عراق و چه سوریه. داشتم فکر میکردم پنجاه سال بعد اشرف غنی در ردیف کدامیکی قرار میگیرد. شاید در ردیف امثال اسد نباشد. او هم مردم را رها کرد برای آن چیزی که ته دلشان میخواستند درست مثل همان چیزی که مردم ایران ته دلشان میخواستند. به هر حال برای آن همه پول ما ایرانیها که بی خبر از ما خرج شیر بی یال و کوپال کردند من یقرا الفاتحه مع الصلوات.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر ۱۴۰۳ساعت 11:37  توسط منجوق  | 

خصولتی یک : ماجراجویی

سال نود دو توی یک شرکت خصولتی استخدام شدم. آگهی داده بودند برای فلان تخصص که من رفتم و استخدام شدم. سه تا پروژه نیمه تمام داشتند که کارفرما ایراد گرفته بود و نتوانسته بودند راست و ریستش کنند و گذاشتند به عهده من که درستش کنم. در جریان کار مدام میرفتم پیش مدیر که برای فلان کار باید فلان کنید و بهمان. آخرش مدیر از دستم خسته شد و یک روزدر جوابم گفت: تو چرا هی میخواهی ما را به روز بکنی و اصلاحات انجام بدهی. ببین! هدف ما حفظ وضع موجود است خود من سالها در سیستم دولتی مدیر بوده‌ام اولین چیزی که به ما در سیستم دولتی یاد دادند این بود که این پست موقت است و ما نباید به سیستم دست بزنیم و فقط و فقط باید سیستم را سرپا نگاه داریم و تحویل نفر بعدی بدهیم. تو چرا اینقدر ماجراجو هستی.

گفتم : آقای مهندس شما روز اول استخدام به من گفتید .... نگذاشت حرفم را تمام کنم.

گفت: گفتید نه! باید بگویی فرمودید. هر بار میخواهی از من نقل قول کنی باید بگویی"فرمودید، فرموده بودید، می‌فرمودید و ... .

این اولین چیزی که باید برای کار کردن در سیستم دولتی یاد بگیری.

خب من هیچ جوابی نداشتم بهش بزنم. گفتم : هر طور شما بفرمایید و آمدم بیرون. اینها از یک طرف نمی‌خواستند به سیستم دست بزنند از طرف دیگر هم کارفرما جواب کار را می‌خواست. نشستم سرجایم و کارهای معمولی را می‌کردم. همانهایی که کار را سه سال طول داده بودند و حسابی خورده بودند و انجامش نداده بودند، رفتند به مدیر گفتند که چه نشسته‌ای این نیرویی که استخدام کردی دیگر ریدمان ما را درست نمی‌کند. مدیر هم لج کرد و سه تا زونکن گنده مربوط به ایرادهای کارفرما به پروژه‌ها را گذاشت روی میز من و گفت این سه تا پروژه را ببند. منهم گفتم دیتا بدهید تا ببندمش. گفت دیتا را از خودت بساز. گفتم من دیتا نمی‌سازم . من با دیتا کار می‌کنم. برای ترساندنم مدیر مالی را صدا زد که حکم تسویه خانم را بنویس. مدیر مالی هنوز هاج و واج مانده بود که من بلند شدم و وسایلم را جمع کردم و پرسیدم فردا برای تسویه حساب بیایم خوب است؟ و آمدم بیرون درست روزهای پایانی سال.

کل داستان را گفتم برای اینکه بگویم این تفکر "حفظ وضع موجود" در سیستم مدیریت دولتی ما بوده که کشور را به همینجا رسانده. زیرساخت‌ها را توسعه نده، دست به ترکیب زیرساخت‌ها نزن. اگر فقط و فقط سعی کنی هر آن چیزی را که داری حفظ کنی، میشود همین چیزی که داریم می‌بینیم. قطعی برق، قطعی آب ، مشکلات مخابرات و ....

می‌شود مثل یک لباس مهمانی قشنگی که مانده توی کمد. حتی اگر از مد هم نیافتاده باشد دیر یا زود تاروپودش از هم وا خواهد رفت. تمام زیرساخت‌هایی که از قبل از پنجاه و هفت باقی مانده بودند الان تاروپودش در حال گسستن است.

خصولتی: شرکت‌هایی که دولت ایجاد می‌کرد که بعدا خصوصی شوند و به این طریق میخواست کارهای دولتی را به بخش خصوصی بسپارد و دولت را کوچک کند. پروژه‌ای که حداقل در بخش معدن شکست خورد در سایر بخش‌‌ها خبر ندارم. از سه تا شرکت خصولتی که من تویش کار کردم و در هر سه مورد هم همین طوری اخراج شدم الان چیزی نمانده جز یک اتاق که یک مدیر دارند و یک منشی و کلا هم حفظ شده‌اند که یک پوزیشن مدیریت وجود داشته باشد برای مدیرهایی که چند وقت پایانی تا بازنشستگی را همچنان پست مدیریتی داشته باشند و در داخل سیستم هم نباشند که ریدمان بیشتری انجام دهند.

مدیرهایی هم که اوایل برای این شرکت‌ها انتخاب میشدند آنوقت‌ها ژست میگرفتند که ما نیامده‌ایم پارتی بازی بکنیم و فک و فامیل خودمان را بیاوریم و برای همین آگهی استخدام می‌زدند. این آقا هم در همان روز اول کار فرموده بود که آدم پارتی بازی نیست و این همه جوان و فارغ التحصیل بدون پارتی پس چطوری باید کار پیدا بکنند. برای همین آگهی استخدام داده. من هم ساده دل بهش بابت این کارش تبریک گفتم و گفتم اتفاقا من یکی از همین جوانهای بدون پارتی هستم. و البته بعدا فهمیدم که ایشون دنبال آدمی بوده که هیچ پارتی نداشته باشد تا ایشان با خیال راحت با مشت بکوبد توی کله‌اش. مثلا چندی قبل از من یک لیسانس حسابداری را در حسابداری استخدام کرده بود و اما کرده بودش پادو. طفلک پسره شده بود راننده شخصی و میبرد و می‌آوردش و ماشینش را می‌شست و ... روزی که رفتم تسویه حساب پسره با بغض یواشکی به من گفت : آفرین به تو که نگذاشتی غرورت را له کند و با سر بلند گذاشتی و رفتی.

ایشان یک منشی هم داشت که خواهر زن مدیر یک مجموعه معدنی غول پیکر بود. هیچ کس هم این را نمی‌دانست. در همان مدتی که من آنجا بودم با سعایت همان کارمندان ریدمان کرده در پروژه‌ها، خانم را بیرون کرد و با صدای بلند گفت: من کسی را که از کار بیرون کرده باشم برش نمی‌گردانم. حتی اگر پارتی کلفت هم داشته باشد. من آمده‌ام تا با پارتی بازی و استخدام فامیل مقابله کنم. خانم را بیرون کرد. شوهر خواهر خانم یک زنگ به یکی از اعضای هیات مدیره زد. همان عضو مربوطه به مدیر زنگ زد که یا خودت هم می‌روی یا این خانم برمی‌گردد. و خانم از فردا صبحش برگشت به محل کار . البته به خانم هم سپرده بودند به این مدیر خیلی احترام بگذار و فرمودید و بفرمایید و از این چیزها بهش بگو.

یک آبدارچی هم داشتیم در نهایت کثیفی. که هر روز یک بار بعد از ناهار به همه دمنوش می‌داد. مدیر برای نشان دادن اقتدار و مدیریت خودش دستور داد که دمنوش فقط مختص ایشان است. بعد از آن آبدارچی هم دمنوش را می‌ریخت توی فنجان چینی و چهارتا انگشتش را می‌کرد تویش و می‌برد برای مدیر. البته به نظر من یک انگشتش هم کافی بود و لازم نبود چهارتا انگشت را بکند تویش.

یک وقتی هم گیر داد به همین بنده خدا که تو بازنشسته هستی و سه تا آپارتمان هم به نامت است و توی دهتان هم زمین کشاورزی داری. تو باید بروی و من یک نیروی جوان بیکار به جایت استخدام کنم. خدا می‌داند که پارتی این آبدارچی کی بود که اصلا به مرحله عمل نرساند و فقط در همان مرحله حرف باقی ماند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان ۱۴۰۳ساعت 11:16  توسط منجوق  | 

برای فرهادی که دیگر صدای تیشه‌اش نخواهد آمد

من باید پنج روز برای کسی که چهل و پنج ساله حق من از بیت المال رو بی اجازه من دادند بهش عزادار باشم. اما لازم نیست یک روز و یا یک ساعت برای اون معدنکاری عزادارباشم که در طبس مرد تا کارخانه آهن با زغال استخراج شده به دست اون، تیرآهن های خانه من و همه خانه های ایران را درست کند.

معدنی که نه کارگر صفر بلکه فرهاد پیرزادی در اون کار کرد و مرد که رتبه 180 کنکور سراسری سال 1391 را داشت با مدرک حقوق از دانشگاه فردوسی مشهد که چهارمین دانشگاه مادر ایران است با رتبه 707 در میان 3000 دانشگاه جهان .

یکنفر نوشته بود وقتی کشوری در سراشیبی سقوط قرار گرفت تنها شغل‌های کارگری و عملگی در آن باقی می‌مانند. فکر می‌کردم هنوز به آن نقطه نرسیده‌ایم. آگهی فرهاد را که توی گروههای معدنی دیدم فهمیدم کجای کاریم.

می‌گویند تحریم باعث و بانی بوده نمی‌توانیم دستگاه وارد کنیم یک نفر نیست بگوید گازسنج‌های ایران همه روسی هستند فوق فوقش قیمتشان 14 میلیون تومان باشد. نکند روسیه هم ما را تحریم کرده؟ آمریکاییش هم از هفت میلیون هست تا گرانترینش که میشود حدود شصت میلیون برابر قیمت یک کلاشینکف. معدنی که سال 1402 سودش 920 میلیارد تومن بوده. 920 سود اعلام شده است خدا می‌داند در دفتر اصلی چه سودی کرده‌اند. تف بر پدر و جد و آباد آدم دروغگو.

یادم از آن همکارمان می‌آید که به بازدید معدن زغالسنگ هونباخ آلمان رفته بود و می‌گفت با اتمام شیفت کاری، کارگران با سرو صورت سیاه شده از معدن آمدند بیرون رفتند به ساختمانی و بعد از دوش گرفتن از پارکینگ همان ساختمان تروتمیز و کراوات زده با ماشین‌های بنزشان شیکتر از هر مدیری خارج شدند.

آن وقت این عرزشی‌ها می گویند خادثه است بزرگش نکنید. خاک بر سرتان که نمی‌دانید زندگی یعنی چه؟ شغل یعنی چه و ایمنی شغلی یعنی چه؟ شما این نکبتی را که به آن مبتلا هستید را فکر می‌کنید همان زندگی است. حرف‌های ما را باور نمی‌کنید اما هر چه دروغگو بگوید باورتان می‌شود. چرا؟ چون قدرت دست اوست و شماها برده قدرتید. اینقدر ترسو نباشید سرتان را از این حباب غفلت اندکی بیاورید بیرون و ببینید زندگی یعنی چه و کار کردن یعنی چه!

پ.ن. طبق قانون بسته به نوع قراردادی که پیمانکار (معدنجو) با کارفرما ( شرکت زغالسنگ طبس زیر مجموعه شستا ) داشته یعنی اگر معدنجو کد کارگاهی گرفته باشد و قرارداد را رسمی کرده باشد - معنیش این است که همه مسوولیت را به عهده گرفته است در این صورت پیمانکار و مسوول فنی مقصرند و معدن با پیمانکار جدید ( که با مزایده انتخاب می‌شود) به کارش ادامه خواهد داد در غیر اینصورت مسوولیت با کارفرماست و پروانه معدن باید باطل شود و خود معدن به مزایده گذاشته می‌شود.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر ۱۴۰۳ساعت 14:30  توسط منجوق  | 

روز اول مهر

جا داره که امروز عزای عمومی باشه. بیشتر از پنجاه معدنچی کشته شده‌اند فقط برای نان. هجده نفر دیگر هنوز توی تونل هستند که اگر نجات پیدا نکنند خفه خواهند شد. عزا را محدود کرده‌اند به خراسان جنوبی. یعنی که به بقیه ملت ربطی ندارد بروید زندگیتان را بکنید تا نوبت شما بشود. رییس هم ملت را رها کرده و رفته کشور برادر. می‌دانم که ما ملت بی‌صاحبیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر ۱۴۰۳ساعت 16:42  توسط منجوق  | 

زهره

این مدت از مادرم خیلی نوشتم یک خاطره ازش یادم امد و زنی که خیلی دوست دارم بدانم الان کجاست. زمان جنگ یک پادگان در ولایت ساختند و کلی ارتشی غیر بومی آمدند به شهر که خیلی هایشان هم ترکی بلد نبودند. آن سالها مادرم با میل پولیور و شال و کلاه و این طور چیزها می بافت. کلی هم مدل بافت بلد بود و البته چون فرش بافتن هم بلد بود می توانست نقش گل و طرح های مختلف را مثل فرش روی لباسها ببافد. یک چندتایی هم مشتری داشت از جمله خانمی به اسم هما که همسرش ارتشی بود. آشناییشان هم از انجایی بود که مادرم برای رزمنده ها لباس بافته بود و هما خانم دستبافت های مادرم را دیده بود. بعد از ساختن پادگان و آمدن ارتشی‌ها، کلی از همسران آنها به واسطه هما خانم با مادرم آشنا شدند و شدند مشتری پلیورهایی که جلویشان طرح های گل بافته می‌شد. یکی از این خانم‌ها زهره خانم بود که بسیار شیرین بود و مادرم خیلی او را دوست داشت. زهره خانم اصلا ترکی بلد نبود حتی یک کلمه. مادرم هم با فارسی بسیار شکسته‌ای با او حرف میزد. دوتا بچه کوچک داشت که پشت سر هم به دنیا آمده بودند. مادرم برای بچه‌‌هایش کلی پلیور و کلاه و ... بافته بود چون بچه‌ها کوچک بودند سفارش‌ها زود آماده میشد. برای همین زهره خانم مدام در خانه ما می‌آمد و مثل خیلی مشتری‌های مادرم که ترکی بلد نبودند من میشدم مترجمشان. اون به مادرم می‌گفت خانم جون و مادرم هم به او می‌گفت زهره خانم جان. این جان از طرف مادرم خیلی ارزش داشت و به هر کسی نمی‌گفت جان. بمبارانها که شروع شد طفلک زهره خانم به شدت مضطرب شد حتی منکه بچه بودم متوجه اضطرابش شدم. موقع بمباران به خصوص وقتی همسرش در ماموریت بود خیلی می‌ترسید. با دوتا بچه کوچک توی یک شهر غریب که اصلا زبانشان را نمی‌دانست. آنوقت‌ها رادیو عراق در اخبار روز اسامی شهرهایی که قرار بود بمباران شوند را اعلام می‌کرد تا مردم به پناهگاه بروند برای همین همه می‌دانستیم که کدام شب بمباران خواهد شد. بنده خدا زهره خانم همسرش نبود. این طفلک اول غصه شوهرش و بعد هم اضطراب بمباران گرفته بود از صبح راه افتاده بود خانه چندتا از همکارهایش که بروندخانه او تا او و بچه‌ها تنها نمانند. طفلک حاضر هم نبود برود خانه کسی چون فکر می‌کرد ممکن است شوهرش شب برگردد. به نتیجه که نرسیده بود غروب رسید دم خانه ما. مادرم در را باز کرد من از خواب بیدار شدم و گفتگویشان را شنیدم. طفلک زهره خانم داشت توضیح می‌داد و شمرده شمرده جمله‌ها را می‌گفت و در پایان هر جمله‌ای به مادرم می‌گفت: خوب! می‌خواست مطمین شود مادرم فارسی او را فهمیده و مادرم هم می‌گفت : خوب! آخرین جمله این بود که "بچه‌هایت را بردار برویم خانه ما تا تنها نباشیم من می‌ترسم. خوب!" این بار دیگر مادرم نمی‌گفت خوب می‌پرسید چی؟ و زهره بینوا دوباره داستان را از اول می‌گفت و خوب ! و خوب! به جمله آخر که می‌رسید مادرم به جای خوب! می‌گفت چی؟

من خوابالود رفتم که مثل همیشه وظیفه‌ام را انجام دهم. که مادرم اشاره کرد که از تیررس خارج بشم. خلاصه که در پایان داستان زهره بینوا به این نتیجه رسید که مادرم اصلا متوجه او نمی‌شود و خداحافظی کرد و رفت. از مادرم پرسیدم چرا قبول نکردی من دوست داشتم برم خونه‌اشون . مادرم گفت جواب باباتو چی می‌دادم؟ که خوب جواب بسیار منطقی بود. نمی‌دانم آن شب چطور به زهره خانم گذشت.

بعد از آن شب دیگر خبری از زهره خانم نشد و بعدها معلوم شدبعد از اینکه زهره بینوا کلی گریه زاری کرده بوده برگشته بودند تهران و تو تهران شوهرش را گرفتند و اعدام شد و شنیدیم که زهره بچه‌ها را برداشته و از ایران رفته است. چقدر مادرم برای زهره غصه خورد.

ظاهرا از همان زمان توی ولایت بودن به شوهرش مشکوک شده بودند و هما خانم که شوهرش فرمانده شوهر زهره بود به مادرم گرا داده بود که خیلی نزدیک زهره نشو اینها تحت نظرند.

خیلی وقت‌ها به زهره خانم که حالا اصلا یادم نمیاید چهره‌اش چطور بود، فکر می‌کنم که با دوتا بچه چقدر به او سخت گذشته که از ایران رفته و دوباره انجا آن همه غریبی کشیده تا زبان یاد بگیرد. دلم می‌خواهد ببینمش و ماجرا را از زبان خودش بشنوم که داستان شوهرش چه بوده.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور ۱۴۰۳ساعت 12:43  توسط منجوق  | 

چپ

یک- یک نفر یک جایی نوشته بود به این نتیجه رسیده که دغدغه چپ‌ها و کمونیست‌ها بر خلاف اون چیزی که ادعا می‌کنند اصلا مردم فقیر و کارگر و اینها نیست. انها کلا با ثروتمندها مخالفند.

دو- دارم سفرنامه ناصرالدین شاه به فرنگ را می‌خوانم. شاه رسیده است به فرانسه و در پاریس است نوشته: عمارت تویلری که بهترین عمارت دنیا بوده است حالا بالمره خراب شده است که کمونها آتش زده‌اند از عمارت همان دیوارها باقی مانده ما خیلی تاسف خوردیم ...

هوتل دویل را که از عمارات خوب دنیا بوده است و عمارت نشان لژیون دونور را بالمره آتش زده‌اند مناره وندوم که ناپلیون اول از مصالح توپهای دشمن ریخته و شکل خودشرا هم بالای آن نصب نموده و جمیع جنگهایی که کرده بود دور آن نقش بوده، کمونها شکسته و برده‌اند حالا هیچ باقی نمانده مگر همان سکوی پایه مناره...

سه- اینجا هم یک همکار داریم که در جوانی گرایشات چپ داشته و همان سالها گرفته و آدمش کرده‌اند. اما به نظر من هنوز هم همان تفکرات را دارد ولی جرات ابراز نظر صریح ندارد. به من می‌گوید تو وضعت خیلی خوبه! می‌پرسم چرا؟ می‌گوید برای اینکه آنقدر داری که هم صبحانه می‌خوری و هم ناهار!

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد ۱۴۰۳ساعت 10:47  توسط منجوق  | 

ن.ش

در عجب روزگاری زندگی می‌کنیم. یکی که قبلا با سند و مدرک ثابت شده بود که خودش را کشته حالا یک عده از توی خودشان ادعا کرده‌اند که کشته شده. اما من به همین هم شک دارم تناقضاتی در خود سند و نحوه صحت سنجی و البته شبهه‌ای در نتیجه گیریش است. در نتیجه‌گیری فلان را به شقیقه ربط داده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 14:41  توسط منجوق  | 

بی آواز هیچ مرغی

دیشب زنگ زدم به ففر. بعد از ده روز بالاخره مادرش را از بیمارستان مرخص کرده بود و به قول خودش می‌‎خواست دیشب را تخت بخوابد. بهش گفتم اینها به ما نمی‌گویند اما امشب وضعیت جنگی است بهتر است آماده بخوابی. اما ففر شعارش این است که چیزی برای نگرانی ندارد و ترجیح میدهد درجا بمیرد. راست هم می‌گوید برای ما که زندگی نکردیم حداقل این حق باید باشد که آسوده و بی زجر بمیریم. دیشب با بچه‌ها کلی بازی کردم و گفتم شاید فرداهایی نباشد. این چند وقت هم بعد از جراحی ریزه علیرغم سردی هوا با ریزه توی اتاق خوابیده‌ام . نور اتاق زیاد است و بوی اگزوز ماشین ها تویش حس می‌شود و سرد است و بخاریش هم خراب. اما تنها حسنش این بود که صبح اتاق پر میشد از آوازهای پرندگان و ناخوداگاه با لبخند بیدار می‌شدم. و بلند که می‌شدم به خودم می‌گفتم هی ! این صدای زندگی است غر نزن و پاشو برو سرکار.

امروز صبح که بیدار شدم صدای هیچ پرنده‌ای نمی‌آمد. فضای اتاق خالی بود و فقط نور بود و گرمای تن ریزه. باید اتفاقی افتاده باشد. دیشب کودکی کشته شده. وقتی کودکی کشته شود پرنده‌ها به احترامش سکوت می‌کنند.

پ.ن یک بعضی از دوستان نگران تلافی حم له پریشب هستند و مستاصل که کجا پناه بگیرند. خواستم بگم سابقه حملات فرزند ملکه را که نگاه کنید معمولا به تاسیس ات نظ امی حمله می‌کند و نه به مناطق مسکونی. فکر می‌کنم به ویژه در این زمان پای گاه‌های پر تاب هستند. پس هر کجا که می‌خواهید بروید مواظب باشید نزدیک این طور جاها نباشد. به گمانم در حال حاضر مناطق مسکونی امن‌ترین جاهاست.

پ.ن دوم می‌خواهم یک کانال برایتان معرفی کنم. نه که بگویم خیلی خیلی قبولش دارم اما نوشته‌های اصغر حکمتیار (دغلکاری نخبگان) بسیار می‌تواند به آگاهی ما ایرانی‌ها از خودمان کمک کند در راستای همان که ما ایرانی‌ها مرکز عالم نیستیم. https://t.me/anti_hypocrisy

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین ۱۴۰۳ساعت 9:14  توسط منجوق  | 

مطالب قدیمی‌تر