کاغذ پاره‌های من

قله

پرنده‌های هدایت پذیر از راه دور ما قرار بود بروند و ملتی را نجات و ملتی دیگر را نابود کنند اما حالا از پیدا کردن یک پرنده سقوط کرده عاجزند. آنوقت پرنده هدایت پذیر از راه دور ترکیه آمده و سه سوت پیدایش کرده. جایش را که توی گوگل پیدا می‌کنم معلومم می‌شود زیادی به قله نزدیک شده بوده.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 10:16  توسط منجوق  | 

نسترن‌ها به تو سلام می‌کنند

باران که زد گفتم وقتش است. مرخصی گرفتم و خودم را رساندم مترو و رفتم. می‌دانستم باران که ببارد بعدش بوی بهار خواهد آمد. حدسم درست بود رگبار بیشتر گلها را پرپر کرده بود. اما من برای گلها نرفته بودم. میدانستم برای دیدن گلها کمی دیر شده است و من برای بوییدن برگ‌های باران خورده رفته بودم. بوی بهار‌می‌آمد. بوی حیاط خانه پدری در اردیبهشت ماه سالهای دور. از کنار حوض ماهی‌های قرمز زیبا گذشتم. همان اول باغ بوته‌های نسترن پر از گل و خیس باران سلام کردند. کمی آن طرف تر گلهای محمدی پر از گل و شکوفه، بویشان کردم . بوی سالهای کودکی در ولایت برایم زنده شد. رد که شدم درخت‌های میوه بود، اولینش درخت سیب بود. سیب‌های ریز داشت، من را برد به سالهای دور و درخت سیب جلوی اتاق مهمان که من اجازه نداشتم بروم انجا. اما من همیشه در نوروز و بهار یواشکی می‌رفتم اتاق مهمان و پنجره رو به حیاط که درست روبروی درخت سیب بود را باز می‌کردم و تا کمر از پنجره آویزان می‌شدم و مست بوی شکوفه‌های سیب می‌شدم. کنار درخت سیب دیگر گریه کردم. به یاد پدرم که آن همه درخت دوست داشت و درخت کاشت. و هلوهایی که حیاط خانه را پر کرده بودند و هلوهایی داشت به اندازه طالبی که درخت‌ها را تا کمر روی زمین خم می‌کرد. بعد هم گیلاس و آلبالو. راهم را کج کردم سمت جنگل‌های هیرکانی. یادم نمیاید آخرین بار کی رفتم جنگل. در عجب بودم که چقدر خوب این جنگل ها را باز آفریده‌اند زیبا بود و پر از صدای پرنده و آرامش بخش. خود خود خود هیرکانی بود. نم‌نم باران شروع شد و تجسم هیرکانی را کامل کرد. تمام مسیر را زیر نم‌نم باران از هیرکانی گذشتم و بیرون جنگل باران تندتر شد رفتم زیر آلاچیق. بعد ازخودم پرسیدم چندبار دیگر شانس این را داری که زیر باران توی جنگل راه بروی و خیس شوی؟ از آلاچیق آمدم بیرون و توی جنگل‌های قفقاز راه رفتم تا رسیدم به فواره مرکزی که باران شدیدترشد. آنجا بود که فهمیدم گل‌های نسترن به که سلام کرده بودند. گلهای رز، درخت‌ها، آب و همه دارند به تو سلام می‌کنند برای دیدن منظره ای که آرزویش را داشتند. یک طرف دختر و پسری زیر باران باهم تانگو می‌رقصیدند. آن طرف فواره چندتا دختر جوان دسته جمعی با آهنگ مدرن تاکینگ هماهنگ می‌رقصیدند، این طرف فواره صدای لیلا می‌آمد و چندتا دختر و پسر با او می‌رقصیدند و سمت دیگر آهنگ کردی و سه تا دختر دست در کمر هم و دستمال به دست پر از شور بودند و دورترک هم صدای اوو اوو اوو صادق بوقی می‌آمد و خنده‌های سرشار از شیطنت نوجوانی. زیبا بود در یک لحظه باران، فواره، صدای برگهای خیس که در نسیم اردیبهشت می‌لرزیدند و آن همه موسیقی‌، آن همه سلیقه متفاوت، آن همه جوانی، آن همه زیبایی و آن گیسوان زیبای خیس رقصان. نتوانستم بی تفاوت باشم دستهایم را باز کردم و شروع کردم زیر باران چرخیدن و یک آن که آسمان را نگاه کردم تو آنجا بودی! لبخند میزدی! به همه به آن دو عاشق، به آن دخترها به آن همه خود بودن و خودشان بودن و خودم بودن و شاد بودن. تو بودی که وصیت کردی به تمام مردم ایران که فقط شاد باشند و شادی کنند. آن صحنه انعکاس تو بود، آرزوی تو بود. شکوه لحظه‌ای بود که جانت را گرفتند اما تو به یک ملت جان دادی. زنده‌تر از تو کسی هست. حالا نام تو در ردیف نام بابک و مازیار است و در تاریخ خواهد ماند نام سرداری که برای مردم ایران و زنانش جنگید و جان داد و سرخم نکرد. تو فرزند شجاع ایران که یادمان آوردی چیزی به نام شادی و شاد بودن وجود دارد. نسترن‌ها به تو سلام می‌کنند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 10:17  توسط منجوق  | 

باز باران

یادتونه پیارسال که برای بار اول روسری‌ها برداشته شد زمستون پربارانی داشتیم. امسال هم بهار پر بارونی داریم . ظاهرا خشک سالی به روسری ربط داشته. به نظرتون زلزله به چی ربط داره؟ اونهم برداریم. یا وجود بی شعورها به چی ربط داره؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 16:18  توسط منجوق  | 

اجداد

کامشین:

ولله من همیشه به جد اورانگوتان قسم می خورم و بهش افتخار می کنم.
یعنی من چندین مرحله از عقب تر رفته ام و میان انسان ریخت ها از اوران گوتان های مو قرمز به یکی افتخار جد بزرگ داده ام و دوستش دارم. البته این جد ما تا اومده به خودش بجنبه، اجلش رسیده بوده.
موقع به هم بافته شدن و زنجیر تشکیل دادن، ناامید و یاس ژنوم من را پیجیده اند بهم. طوری از امید دل بریده ام که آدم های امیدوارم من را به خنده می اندازند.
من خلسه ندارم اما گاهی در هپروت های ناامیدی، سلحشور بیابان های برفی و یخی می شوم. گاهی هم شازده قصر های سنگی، در مواقعی هم دده برزنگی بینوایی هستم سرگردان بین بودن و نبودن. زیادی به خودم و هپروتی هام میدان بدهم بینوایی می شم بلا زده و تنها در شهرهای طاعون زده، گرسنه ای مانده به راه، یا اسیری از یاد رفته. متاسفانه تعداد بدبخت ها و از یاد رفته های تاریخ انقدر زیاد هست که نشه در یک جایی در زنجیره تناسخ اسیرشون نشد. فقط خدا کنه در این زنجیره بدبختی در عمق سیاه چاله ای به حال خود رها نشده باشم که این سرنوشت همان اسفل السافلین مذهبی هاست.
هر وقت فیلم می بینم هپروتهام پررنگ تر می شوند.
آخرش هم دستم نیامده که نیاز برای پیدا کردن جد و آباد از کجا می اد. خاک بر سر همه شون که بلد نبودند این ژنوم نکبت را به فنا بدهند تا امروز من مغروق دریای غم و یاس نباشم!
این بود انشای من.

-------------------------------------------

باغبون:

فک کنم جد غارنشین من یه آدم لاغر و پوست و استخونی بوده که خیلی خیلی ساده و زودیاور بوده ولی پشتکار خوبی داشته و سخت کوش بوده. زیاد نقاشی میکشیده و گیاهخوار بوده و علاقه ی زیادی به کمک به دیگران داشته حالا دیگران هر موجودی که میخواد باشه درختی که شاخه اش شکسته یا پرنده ای که تخمش از لونه اش افتاده یا خانمی که راهشو گم کرده.
البته خیلی شجاع نبوده و دوستای زیادی نداشته با این حال بچه خیلی دوست داشته. و اینجوری نبود که بگه بچه‌ چیه!! حتی یادمه یه بار توی غار بچه تب کرده بوده سه شب و سه روز خواب به چشمش نیومد تا بچه خوب شه:)
...

-------------------------------------------

سمیرا 01:

درمورد جد غارنشینم فقط میتونم حدس بزنم در اواخر عمرش خُل شده زمینه ی ژنتیکی داریم، خدا کمکمون کنه

-------------------------------------------

حسین آقا:

اگر از جد ما جویای حال باشید ایشان یَک آدم بسی دل گنده بوده که بیا و ببین، همسایه دیوار به دیوار غارش از اون درب خانه‌اش که یک سنگ چارگوشی بوده را به امانت برد و گفت با برف سال بعد برایت پس میآورم ولی الان چون چند ساله که آنجا برف نباریده برای همین پس نیاورده و جد بزرگوار با چوب و الوار برای خودش یک دَرب دیگر درست کرده حالا باز تا کدام هم کوهی این درب را دیده و از آن خوشش آمده و بیاید این یکی را هم ببرد.
از آنجا که ایشان اعتقاد قلبی به دورهمی و پهن نمودن سفره داشته پس همیشه از دوستان و دوستان نماها سر سفره ایشان به رزق و روزی میپرداختند و جد ما هم در خیال خام‌اش همگی را از بیخ و بن دوست پنداشته و سر هر رود و به هر باغی میرفته و نشست مینموده از ازدیاد دوستانش برای ایشان سخنرانی میکرده.
دو دهه از زندگانی‌اش، دهه که چه عرض کنم، پس از 7300 چوب و خط نمودن روزگار دختری را از کوه کناری دیده و به او ابراز علاقه نمود و دختر کوه بغلی هم همینگونه برای او ناز و عشوه نموده و به نزدیکانش ابراز نموده که ایشان را دوست میدارد، پس خیلی زود بساط عروسی محیا گشته و همگی جنگل و کنار برکه رفته و مراسم در نهایت شادی و سرور در آنجا برگزار میشود.
از انجا که در آن زمان هم مثل همین زمان مردم هی پشت سر این و آن حرف درآورده که این یکی نازاست و آن یکی اجاقش خاکستر هم ندارد همان شب با همسر خویش معاشقه نموده و ظرف کمتر از 10 سال 9 بچه قد و نیم قد تحویل کوهستان میدهد، جد صبح‌ها به سرکار که همانا کشت ذرت و صیفی جات است میپردازد و دم غروب با چند کدو تنبل و مقداری کلم و کاهو و مشتقات دیگر به منزل برگشته و آن 9 بچه بهمراه مادر بچه ها روی سرش خراب میشدند و شب هنگام پیش از خواب همسر وی انگشت اشاره و آن یکی کناری‌اش را(شصت نه) به شکل آدم دوپایی درآورده روی سینه تقریبا پشمالویش میگذاشته و میگفته: ببین بنظرت دوروبرمون کمی خلوت نیست... اینها همگی بزرگ میشوند و میروند پی غار و کوه خودشان..
خلاصه جد ما را مخ زده و ایشان آنطور که اطلاعات و شجره‌مان نشان میدهد تا همین پیش پای عزرائیل داشته به ادامه نسلش ادامه میداده.

-------------------------------------------------

نسرین جون:

من جد ندارم یعنی یادمش نیست کی بوده. هیچوقت کسی ازش برام نگفته... فقط میدونم مرد وفاداری نبوده _نکنه جد تو بوده منجوق؟) جده ام اما یه زن هنرمنده. اونم توی غار زندگی میکنه. حیوونا رو خیلی دوست داره محض همینم نه می کشدشون نه از پوستشون استفاده می کنه. از برگ درختای نخل جارو درست کرده هر روز غار رو جارو میکنه. از چوب و برگای خشک تخت درست کرده روزا روش می شینه شبا روش میخوابه.
چندتا کاسه داره که پوست نارگیلند. میوه های تازه میخوره و توی همون پوشت نارگیل بعضیا رو خشک میکنه واسه زمستونش و سرشونو با یه پوست نارگیل دیگه می بنده که خاک نگیرن.
آبخوریشم همون پوست نارگیله... توی نصف کردن نارگیلا ماهره از بس اونا رو شکونده آشیرشو نوشیده، مغزشو خورده.
بهار که میشه میره از پوست درختا الیاف درست میکنه و یه جورایی با انگشتاش اونا رو می بافه و برای خودش لباس می بافه. کفش درست میکنه و یه پرده ی نو برای در غار.

-----------------------------------------------

عمه خانوم:

اولش اومدم بگم جدت کپی جد ذهنی منه بعد دیدم نه یکم متفاوت شداز باب شکم عین هم بودند و احتمالا جد منم تنبل بوده البته ورژن تنبلش یکم درصدش بالا بودهاما در مورد زن. باید بگم جد من بدون زن نمیتونسته سرکنه و کلا همون بالای کوه مشغول بوده و فقط وقت رسیدگی به شکم به پایین کوه سرازیر میشه و از آنجایی که آدم بشدت گرمایی بوده، تو کار هیچ جانوری که پوستش بدرد فرار از سرما بخوره نبودهمتاسفانه هیچ حیوانی هم درکنارش نگه نمیداشته چون فوبیای همه جوره داشته بچه هم زیاد تولید کرده، بعدم که هرکدوم به سن مورد نظرش میرسیدن میفرستاده پایین تا اونها هم در تولید مثل فعال باشن و نزارن نوع نژادش و خونش یک ذره هم هدر بره خدایی نکرده و به احتمال زیاد به دلیل زیاده روی در انجام عمل فسق و فجور وسط همون عملیاتها دارفانی را وداع گفته

------------------------------------------

مینای عزیزم

جدّ من هم شاید
آدم خسته و غمگینی بود
روی دیوار‌ه‌ی غار
بعدها بر قالی
شاهکاری بر دار
نقش می‌زد گاهی
خبر از رشد گیاهی می‌داد
یا به زاییدن یک ماده پلنگ
پیچش شاخ دو آهوی قشنگ
سفر دور پرستوی سیاه
نقش معشوق در آیینه‌ی ماه
بین اشعار خودش
می‌پرداخت
روی اندام درختان تنومند و بلند
کلبه‌ی مخفی خود را می ساخت
جد من مغز کلام نغزش
لهجه‌ی تازه و شیرین و سپیدش را هم
از درختان گز و پسته
به یغما می‌برد
جد من یک زن مغرور و اهورایی بود
اطلسی بود که بر شانه‌ی خویش
رنج دیروز به فردا می‌برد...

------------------------------------------------------

کامنت‌های پست تولد را هم تایید کردم همراه با جواب.

ممنون از همه دوستانی که جدشونو معرفی کردند از قشنگترین کادوهایی بود که گرفتم. حواسمم هست به اونهایی که بهم کادو ندادید. گفته باشم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 8:45  توسط منجوق  | 

ن.ش

در عجب روزگاری زندگی می‌کنیم. یکی که قبلا با سند و مدرک ثابت شده بود که خودش را کشته حالا یک عده از توی خودشان ادعا کرده‌اند که کشته شده. اما من به همین هم شک دارم تناقضاتی در خود سند و نحوه صحت سنجی و البته شبهه‌ای در نتیجه گیریش است. در نتیجه‌گیری فلان را به شقیقه ربط داده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 14:41  توسط منجوق  | 

تولدم دیروز بود

یادم هست یکسالی برای تولدم بازی گذاشته بودم. این چند سال یا ننوشتم یا کرونا بود و یا هر چیز دیگر. اما هر سال تبریک گفتن دوستان مجازی حس دیگری دارد. یکی از این دوستان که فقط اسمش را گاهی می‌بینم افشین است. هیچ از او نمی‌دانم جز گاهی راهنمایی‌هایی که در باب کامپیوتر کرده و البته حواس جمعش به روز تولد من. این بازی را به افتخار افشین می‌گذارم اینجا که دیروز اولین نفری بود که تولدم را تبریک گفت حتی زودتر از اینکه پیامک‌های بانک برایم بیاید.

می‌خواستم ببینم هیچ وقت به این فکر کرده‌اید که جد غار نشین شما چه شکلی بوده یا چه کارهایی می‌کرده؟ الان بررسی‌های ژنوم نشان داده که بشر فقط یک جد نداشته و حداقل چندتا بابا آدم و ننه هوا وجود داشته. اگر اشتباه نکنم حداقل هفت تایش شناسایی شده البته اینها فقط خردمندهایش بوده که بعضی‌هایشان با نئاندرتالها هم وصلت کرده ‌اند و همه ما ژنهایی را از نئاندرتالها داریم. مثلا دیابت در برخی از انسانها می‌تواند مربوط به ژنوم نئاندرتالشان باشد. و ثابت شده که بسیاری از خصوصیات اخلاقی مثل شجاعت، خجالت و اعتیاد هم مربوط به ژنها است.

می‌خواستم دعوتتان کنم یا در کامنت ها و یا در وبلاگ‌های خودتان با توجه به مجموع ویژگی‌های جسمی واخلاقی خودتان، پدر، مادر، پدربزرگ و مادربزرگتان تصور کنید که جد غار نشینتان چطور بوده و چطور زندگی می‌کرده و چطور مرده است. می‌توانید لینک وبلاگها و یا نوشته‌های آپلود شده‌اتان را در کامنت‌ها بگذارید.

اول من.

جد من یک آدم با قد متوسط و عضله‌های نسبتا قوی بوده که کلا با ریش و پشمش مشکل داشته و از هر فرصتی برای از بین بردن پشم‌هایش استفاده می‌کرده حتی به قیمت کز دادن آنها روی آتش. کلا یکی از دغدغه هایش که مدام فکرش را مشغول می‌کرده و عذابش می‌داده همین بوده. بالای یک کوه و نه در قله بلکه روی دامنه صخره‌ای آن تنهایی توی یک غار زندگی می‌کرده. گفتم صخره‌ای چون از اینکه باران ببارد و دور و بر غارش گل بشود خوشش نمیامده. خیلی اهل کار نبوده و خیلی وقت‌ها که شکمش پر بوده همانجا و لبه غارش دراز می‌کشیده و منظره سرسبز زیبای پایین کوه که پر از درخت‌های میوه بوده و یک رودخانه از آن می‌گذشته را تماشا می‌کرده. البته یک وقت‌هایی هم گله زنهای لخت را دید میزده که آن پایین و لابه‌لای درخت‌های میوه زندگی می‌کردند و توله‌هایشان را بزرگ می‌کردند. هر چند روز یکبار می‌رفته شکار و یک گوسفند احمق را شکار می‌کرده. کلا گوسفندها خیلی نادان بودند و راحت شکار می‌شدند. نه اینکه فکر کنید جد بزرگم تنبل و بی حال و یا قوی نبوده. اتفاقا اگر قرار بود که یک آهو یا غزال را دنبال کند به لطف عضلات قویش از آن ها هم سریع تر می‌دویده و یا اگر قرار بوده یک بز را شکار کند از آن هم سریع تر از صخره بالا می‌رفته. خیلی اهل شکار پرنده نبوده چون هم غذای یک وعده‌اش بوده و هم به خوشمزگی گوسفند نبود. گوسفند را شکار می کرده که گوشتش را در چند روز مصرف کند. چون بعد از خوردن یک قسمت آن، بقیه را ته غارش که مثل یخچال بوده نگه میداشته. اما چون دوست نداشته خیلی غذا توی یخچالش انبار کند گاو و گوساله شکار نمی‍کرده. البته چون آدم سرمایی هم بوده گوسفند از این نظر هم بیشتر به دردش میخورده. یک رختخواب از پوست گوسفند داشته که تابستان و زمستان توی آن می‌خوابیده و حال میکرده. یک عالمه هم پالتو از همین جنس داشته. کلا به خیاطی و دوختن لباس برای خودش علاقه داشته.

خلاصه که برای خودش آن بالا حال می‌کرده و از تنهایی و آرامش و سکوت کوهستان لذت می‌برده. از آنجایی هم که آدم بی‌آزار و مهربانی بوده از غذای خودش به بقیه حیوانات مثل روباه و سگ و گربه هم میداده. گربه ها تنها حیوانهایی بودند که اجازه داشتند به غارش رفت و آمد کنند چون هم تمیز بودند و بو نمیدادند و هم ریزه‌های غذا را میخوردند و مورچه توی غارش جمع نمیشده. زمستانها هم دور و برش می‌خوابیدند و خرخر می‌کردند و گرمش می کردند. از صدای خر خر کردنشان هم خوشش می‌امد و همیشه خدا هم یک گله گربه دور و برش بودند که خودشان را برای جد من لوس می‌کرده‌اند. جد بزرگوار باران و برف را هم دوست داشته موقع باریدن باران میرفته زیرش و برای خودش بپر بپر می‌کرده و رقص انسان اولیه می‌کرده. احتمالا در چنین مواقعی گربه‌ها عاقل اندر سفیه نگاهش می کرده‌اند. موقع باریدن برف هم پوستین هایش را می پوشیده و کنار آتش لبه غارش می‌نشسته و در حالی که به دانه‌های رقصان برف نگاه می‌کرده به کاینات و آفرینش و من کی بودم و برای چه آمده‌ام و از این طور خزعبلات فکر می‌کرده اما چون عقلش به این چیزها نمیرسیده خیلی زود خسته می‌شده و توی دلش می‌گفته : بی‌خیال بابا! و کباب را بچسب که خوش است و ران گوسفند را به دندان می‌کشیده. البته این افکار فلسفی شب‌های تابستان که آسمان پر از ستاره بوده و جد بزرگ روی پوستین‌ها دراز کشیده بوده و محو کهکشان راه شیری و یا نور مهتاب بوده، هم به سراغش می‌آمدند اما چون باز هم عقلش نمی‌رسیده همان طور دراز کش یک لنگش را کمی می‌آورده بالا و بادی از خودش در می‌کرده و به پهلو می‌چرخیده و می‌خوابیده.

خلاصه جد بزرگ برای خودش به خوشی زندگی می‌کرده اما یک وقت‌هایی هم میشده مثلا سالی یکبار حوصله‌اش سر می‌رفته و یا سرو صدای زنهای لخت پایین کوه کنجکاوش می‌کرده که یعنی اینها از چی حرف میزنند که تموم نمیشه. الان شیش ماهه که اون درخت اون گوشه خشک شده و اینها دورش جمع شدن و یکریز دارن ور ور می‌کنن. خلاصه به یکی از این دلایل از صخره‌اش میامده پایین و از دور می‌ایستاده به تماشای زنهای لابه لای درخت‌ها .در حاالی که اکثر زنها در گیر موضوعی بودند یک زن حواس جمع پیدا میشده و یواشکی به جد بزرگ اشاره می‌کرده که برود آن وری. اما جد بزرگ اینقدرها ساده نبوده . وقتی میدیده دستهای زن خالی است و یا پشمش زیاد است اصلا محل سگ نمیگذاشته. اما وای از آن وقتی که یکی از زنها توی دستهایش زردالویی، گیلاسی و یا گرمکی بوده و کلا هم پشم نداشته، دیگه هیچ چیز نمیدیده و مثل بچه ادم میرفته آن وری. و در حالی که مشغول زردالو و یا گیلاس خوردن بوده حالی به هولی و قس علی هذا.

کلا میان زنها رفتن را برای میوه خوردن دوست داشته البته توی همین گاهگاه رفتن میان زنها با یکسری هایشان آشنا شده که تحسینش را برانگیخته بودند. مثلا یکی از زنها با گوشت گوسفندی که جد بزرگ برایش پیشکش کرده بود غذای خیلی خوبی درست کرده بود. یا آن یکی توانسته بود با پشم‌هایی که بازهم جد به او پیشکش کرده بود نخ درست کند. اما جد بزرگ فقط عاشق یک زن شده بود آنهم زنی که کلاه و جوراب می‌بافت. و بعد از آشنایی با او سالی یکبار از صخره میامد پایین فقط به عشق دیدن آن زن تا از او جوراب بگیرد. خلاصه که جد بزرگ با کلی از زنهای بی پشم توله درست کرده بود اما بیشترین توله هایش مربوط به زن جوراب‌باف بود. هر چند جد بزرگ علاقه‌ای به بچه‌هایش نداشت و کلا نه تنها او بلکه رسم زمانه‌اش این بود که مردها بگویند: بچه؟ بچه چیه دیگه. زنها هم انتظاری نداشتند و می‌گفتند گور بابای بچه!

خلاصه که جد بزرگ بعد از چند روز از زنها و سروصدایشان هم حوصله‌اش هم سر می‌رفته و دوباره بر می‌گشته بالای صخره و به شکار و گربه و افکار فلسفی و باد درکردن و خوابیدن ادامه می‌داده.

اما در یکی از دیدارهایش زن بی پشم جوراب باف او را می‌برد سمت رودخانه و حمام کردن را یادش می‌دهد. جد بزرگ از این هم خیلی خوشش میاد و این می‌شود که بعد از آن هر روز از صخره میامده پایین و توی رودخانه خودش را می‌شسته و حالش را می‌برده. کم کم متوجه می‌شود که ای بابا دنیا همین غار همین باغ زردالو و گیلاس و جالیز گرمک نیست و شاید جاهای جالبتر و غذاهای خوشمزه تری هم باشد که بتوان با رفتن به آنجا فلسفه وجودیم را هم پیدا کنم. البته دروغ می‌گفت کلا فلسفه و جهان بینی خیلی هم برایش جذاب نبود و بیشتر دنبال خوردنی‌های خوشمزه بود و شاید هم یک زن سفیدتر و بی پشم تر. این می‌شود که پایش را می‌گذارد آن ور رودخانه و شروع می‌کند به گشت و گذار و می‌رسد به یک بوته وانیل و عجب بویی. بعد از آن هر روز از صخره میامده پایین یک سر به زن جوراب باف و بعدش آب تنی در رودخانه و بعد هم بوته وانیل. بله جد بزرگ ژن اعتیاد هم داشته. و همین ژن کار دستش می دهد و بالاخره هم پای همان بوته از بس بویش می کند اوردوز می کند و می میرد.

اما اینکه چطور شد که ژن این جد به من رسید رویایی پر تکرار را می‌بینم. غروبها که می‌روم خانه و کتری را می‌گذارم روی گاز یک چرت کوچک میزنم. بیشتر وقت‌ها زمان این چرت و در خلسه، مهاجرانی را می‌بینم که از سمت شمال شرق وارد فلات ایران می‌شوند. چندان متمول نیستند که شتر داشته باشند. بار و بندیلشان روی الاغ است و زنی روی یکی از آن الاغ ها نشسته و به زبانی حرف می‌زند که برای من نامفهوم است. زن همان طور که سوار الاغ است، اثاثیه اندکش را مرتب می‌کند که بار الاغ است و حواسش به مرغ و خروسی است که همراهش دارد. زنی با قامتی متوسط، موهایی سیاه که تا روی کتفهایش بلند است و زیر آفتاب کدر شده‌اند و پشت سر آنها را بسته. با چشمانی کوچک و تا حدودی بادامی، با روحیه‌ای آهنین. زنی که بلد است از هیچ برای خودش زندگی بسازد. زنی مستقل که نه وابسته فرزندانش و نه شوهرش است. زنی که در زندگی محقرانه خود خدایی می‌کند. همین و دیگر هیچ.

شما هم از این خلسه‌ها دارید؟ تجربه‌هایتان را به عنوان کادو می‌خواهم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 11:21  توسط منجوق  | 

وای به روزی که بگندد نمک

ببین کجای کاریم. یک آتش بازی راه میندازیم که یکیش به یه جای درست نمیخوره. انوقت طرف میاد از فاصله 700 کیلومتری اونهم با هواپیما و نه از یک سکوی ثابت روی زمین! یک دیش را میزند که حداکثر قطر آن چند متر است. آنهم چه چیزی را زده؟ دقیقا همان چیزی که وجود همین موشکی که داشته میامده را باید شناسایی میکرده.

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 10:40  توسط منجوق  |