کاغذ پاره‌های من

سفر مجازی

برای دوستانی که دوست دارند بر فراز ایران یا کشورهای دیگر پرواز کنند. لینک نسخه تحت وب گوگل ارث را اینجا می‌گذارم. حسنش این است که می‌توانید دید سه بعدی هم داشته باشید.

توی گوگل مپ فقط دو بعدی است. اما اینجا سه بعدی است. برای بعضی از ساختمانهای معروف هم نمایش ویژه دارد.

سمت راست پایین چندتا آپشن دارد که توضیحش را برایتان در عکس زیر نوشته‌ام. اون + و - برای بزرگ و کوچک کردن است که خودتان می‌دانید. بعدی جهت شمال و جنوب را مشخص می‌کند که خب شاید برای بعضی‌ها مهم نباشد اما برای آنهایی که با نقشه‌ها کار می‌کنند مهم است که بدانند از کدام سمت دارند به منطقه نگاه می‌کنند. بعدی آپشن هیجان انگیزش است که شما می‌توانید تصویر را کج کنید و از پهلو به منطقه نگاه کنید. در حالت عادی شما با زاویه قایم و از بالا همه چیز را می بینید اما می‌توانید از پهلو هم ببینید البته از فاصله دور برایتان تصویر را سه بعدی نمی‌کند باید بروید نزدیک. مثلا بالای شهر یا ساختمان مربوطه بشوید. برای شروع بروید و بالای برج آزادی بایستید و آپشن سه بعدی را بزنید.

آپشن بعدی که آدمک است را اگر بزنید یک سری نقطه روی تصویر ظاهر می شود این نقاط همان نقاطی است که عکاس در انجا عکس پانورامای کامل گرفته. روی نقطه که کلیک کردید عکس ظاهر می‌شود و با کشیدن موس روی صفحه می‌توانید دور خودتان بچرخید و اطراف را تماشا کنید. این امکان اکثرا برای برج‌ها و مکان‌های دیدنی است مثل مسیر صعود به دماوند و یا برج آزادی، زیارتی مثل حرم امام رضا و مسجد الاقصی و کلیسای وست مینستر و ....

وست مینستر را حتما ببینید چون ساختمان سه بعدی را هم می‌شود دید. این حالت بیشتر برای ساختمانهای اروپا امکان پذیر است. اگر خواستید هم برگردید به حالت قبل، گوشه بالا سمت چپ هم یک فلش دارد که کنارش نوشته Photo Sphere آن فلش را بزنید.

توی بعضی شهرها اینقدر نقطه‌های عکاسی زیاد است که کلا سطح شهر آبی می‌شود در این حالت روی هر نقطه که کلیک کنید عکس را خواهید دید. مثلا شهر تهران و یا نیویورک کاملا آبی می‌شوند. بهترین استفاده‌اش هم این است که اگر فامیلی و یا دوستی در کشور دیگری دارید با داشتن آدرسش می‌توانید عکس خانه‌اش را هم ببینید. در این حالت سمت چپ پایین یک کپشن دیگه هست که می‌توانید از منظره روبرویتان یک ذخیره بگیرید.

سمت چپ پایین هم یک گزینه دارد به اسم Layers رویش کلیک کنید یک منو کشویی دارد که یک عالمه گزینه‌های هیجان انگیز دیگر دارد مثلا می‌توانید Photo را فعال کنید و عکس‌هایی که مربوط به مکان‌هاست را ببینید.

در حالت عادی هم اگر روی تصویر راست کلیک کنید می‌توانید مختصات جغرافیایی و ارتفاع آن نقطه را پیدا کنید یا آن نقطه را سه بعدی ببینید برای شروع کوه دماوند را پیدا کنید و روی آن راست کلیک کنید و گزینه‌ها را امتحان کنید.

خوش بگذرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان ۱۴۰۲ساعت 12:26  توسط منجوق  | 

دست من و سر غاز و ديگر هيچ!


ما برگشتيم و زنده هستيم اما خيلي سرحال نيستيم. چون تعطيلات بلبشويي داشتيم و خيلي خوش نگذشت و بيشتر خسته ايم تا سر حال. اينجا هم كه آمديم ديديم بهار خانوم آمده است و همه درخت ها را سبز كرده و شهرداري هم لطف كرده و در هر كوي و برزن تخم كرده . حالا قرار است جوجه هاي اين تخم ها را آخر پاييز خرداد ماه بشمارند و خلاصه  بخش زيادي از بهار زيباي تهران را از دست داده ايم و  با پياده روي هاي هر روز داريم خودمان را مي كشيم كه بقيه را از دست ندهيم .  قبل از سال تلفن هاي مكرر برادر جان و خانومش ما را كشاند ولايت و بعد هم برادر جانمان ما را قال گذاشت و موقع سال تحويل تشريف بردند سر كار  تا سال را با كارگرها تحويل بگيرند و ما مانديم و زن برادرجانمان. بعدش هم يك مرخصي زوركي به برادر جان داده شد و ايشان هم ما را زوركي بردند ديار گز كه شما هردو اصفهان رفته ايد و من نرفته ام.  و بعد از برگشتن هم يك عروسي مزخرف رفتيم و حالمان بد شد و بعد هم دوباره بايد به  كل فاميل توضيح مي داديم كه چرا تا حالا شوهر نكرده ايم و از ترس اينكه توضيحات ما براي چندمين بار از طرف دايي جان مطرود خواهد بود  و مجرد ماندن ما خلاف شرع است براي عيد ديدني اشان نرفتيم و خوشبختانه عمه جان هم نبودند  اما پيغامهايشان مي رسيد كه دختر جان شوهر بكن  و يا فلان كس چرا براي منجوق شوهر پيدا نمي كني؟ و . . .   بگذريم. از مسافرت بگويم كه چرا خوش نگذشت. راه كه افتاديم به همراهان توصيه نموديم كه سر راه باغ فين را ببينيم چون بنده عاشق اين باغم اما حيف كه خوششان نيامد چون از شدت ازدحام جا براي راه رفتن نبود و آخرش هم طفلكي ها تلوتلوخوران و با سر گيجه از باغ پريدند بيرون . ديديم كار خراب شد پيشنهاد داديم كه برويم خانه هاي تاريخي را ببينيم كه منت خدا را كه از خانه تاج خوششان آمد اما چون ديروقت شده بود و باقي خانه ها تعطيل شده بود تصميم گرفتيم شب اتراق كنيم تا بقيه را هم ببينيم و خدا را شكر از خانه طباطبايي هم خوششان آمد و راه افتاديم به سمت اصفهان. ما هم  كه سرمست از پيشنهادهاي خوبمان بوديم  اينبار پيشنهاد داديم كه برويم ابيانه. كه استقبال شد اما اي كاش استقبال نمي شد مردم توي كوچه ها تنگ هم راهپيمايي مي كردند و خبري از اهالي نبود و انگار همه از ترس قوم نوروزي به درون خانه ها پناه برده بودند چشممان افتاد به تابلوي آتشكده هارپاك كه تا خواستيم راه بيافتيم جماعت دماغ سوخته را در راه بازگشت ديديم كه چه؟ بله آتشكده تعطيل است. عرق شرم بر پيشاني از پيشنهادهايمان زبان در كام گرفتيم و گذاشتيم برادر جان و خانومش سفرشان را به سمت اصفهان بكنند. اما چه اصفهاني . چقدر من از اين شهر خوشم مي آمد  اما حيف كه زنده رودش مرده بود و ملت كف  مرده رود  بگوبخند مي كردنند و رژه مي رفتند. منار جنبانش كه ديگر نمي جنبيد. رفتيم كليساي وانك را ببينيم مردي كه احتمالا كشيش بود با يك ليزر توي صحن ايستاده بود و داشت در ميان همهمه مهاجمان نوروزي نقاشي هاي روي ديوار و سقف ها را توضيح مي داد رسيد به داستان كودكي كه دو زن بر سر مادري او دعوا داشتند و داوري حضرت سليمان كه مردك ريشوي بغل دست من كم مانده بود با مرد دست به يقه شود كه سليمان نبوده و علي بوده و شما ارم ني ها دزديد و چرا قصه ما را دزديده ايد و ديديم بنده خدا درمانده نگاهش كرد  خواستيم اوضاع را درست بكنيم يك نقاشي را نشان داديم كه چيست؟ ظاهرا حوا بود و آدم و خدا كه اينبار زنك توي صورت خودش را چنگ زد كه خاك بر سرتان شما عكس خدا را نقاشي كرده ايد ديدم اينبار نمي توانم خودم را كنترل كنم زدم بيرون و با خودم گفتم اين مرد حتما بعد از اينهمه سال زندگي در ايران بلد است جواب اين زن و شوهر را بدهد كه ديدم اوهم ساكت شد و چه جوابي بهتر از اين.  حالمان بد بود گفتيم برويم نقش جهان خريد كنيم رفتيم نقش جهان و برادر جان را كشانديم به سمت عالي قاپو و نفري  2000 تومان داديم و از يك راه پله رفتيم بالا و رسيديم به يك ايوان نصفه نيمه كه نصفش ريخته بود و در حال تعمير و داربست بندي بود  و از پله بعدي آمديم پايين . تمام اتاق ها درشان بسته بود . و برادر جانمان مبهوت كه اين بود عالي قاپو؟ پس اتاق هايش كو؟ نقاشي هايش؟ ديديم دارد افسرده مي شود و از آنجا كه از علاقه اش به حيوانات باخبر بوديم با شرم و حيا پيشنهاد داديم برويم باغ پرندگان كه اي كاش  لال شده بوديم. توي باغ چند تا مرغ و خروس و چند تا طاووس مغرور كه اصلا بال و پرهايشان را نشانمان ندادند  ول كرده بودند با طوطي هاي سبز غيرتي كه جلوي خانه هايشان و بالاي سر همسرانشان نشسته بودند با چند تا كركس پير و خرفت كه ناي تكان خوردن نداشتند و عقاب هاي افسرده و قرقاول و كبك هاي خجالتي  و يك دسته فلامينگو يك لنگه پا ايستاده و قوهاي مبهوت از اينهمه جمعيت  و يك پليكان كه از دست جماعت عكاس به وسط بركه پناه برده بود و غازهاي گرسنه. ديگر طاقت از كف داديم و زنگ زديم به دوستي كه چند سالي است در اصفهان ساكن است كه اي فلاني اين چه وضعش است؟ كو اين پرنده خوشگل ها؟ ايشان هم گفتند كه براي جلوگيري از سنكوپ پرنده ها از ديدن جماعت ايام عيد آنها را جمع مي كنند. ماحصل ديدارمان شد يك عكس با غازهاي گرسنه كه از زور فشار جمعيت فقط دست ما و سر غاز گرسنه در آن معلوم است و ديگر هيچ!


+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 17:31  توسط منجوق  | 

خوزستانيديم

 جانمان برايتان بگويد آدم اگر جغرافي اش ضعيف باشد  هر جنوبي را جنوب فرض مي كند . بنده چند وقتي بود كه نيت كرده بودم بروم جنوب ايران را ببينم و قبل از هر جايي مشتاق ديدن بندرعباس بودم ارادت عجيبي به اين شهر دارم . مي دانيد چرا؟ آخر يك زماني توي خوابگاه با يك دختر بندرعباسي هم اتاق بودم كه مي گفت شبهاي تابستان كه هوا گرم بوده پدرش آنها را مي برده لب دريا  تا  كنار دريا دراز بكشند . از نسيمي كه از سمت دريا به سمت خشكي مي وزيده لذت ببرند. خب من هم دلم مي خواست تجربه اش كنم البته خب نشد به دو دليل يكي اينكه من زمستان سفر كردم و دوم اينكه سر از اهواز درآوردم . و آنجا خبري از دريا نبود . اما بسي مسرور شديم از ديدن اين استان كه اگر اشتباهي از آنجا سر در نمي آوردم هيچوقت به فكر سفر به انجا نمي افتادم . آخر تصوري كه من از خوزستان داشتم اين بود: مردمي جنگ زده ناراحت و غمگين و  شهرهاي گرم و خشك و پر از گرد و خاك و بيابان هاي برهوت  با چند تا نخل . . .  اما همه غلط از آب درآمد هوا بسيار عالي بود شهرها سبز و شاداب و پر از درخت و سبزه طوري كه مرا ياد شهرهاي شمالي انداخت باورم نميشد اينقدر درخت توي اين استان باشد همه اش هم نخل نبود اكاليپتوس و بيشتر از همه كنار و . . . كشتزارها همه سرسبز و كشتگران سر زمين ها مشغول كار بودند و اينجا و آنجا هم وانتي و نيساني در حال بار زدن محصولات كشاورزي مثل گوجه خيار بادمجان و . . .  يك جاهايي گندم زار  و يك جاهايي ذرت كاشته بودن و توي جاده ها هم كاميون هاي حمل نيكشر را مي ديدي و باغهاي مركبات و . . .  خلاصه علامت تعجبي شده بودم براي خودم . البته بيشتر سرسبزي ها وقتي بود كه از اهواز به سمت شمال و شهرهاي شوش و شوشتر و دزفول رفتم و چه شهرهايي بودند براي خودشان . جاده  ساحلي دزفول محشري بود براي خودش و بافت سنتي شهر و بازار كه همه اش را كوله به دوش و پاي پياده گز فرموديم يك آقاي  پير مهربان طلا فروش هم وقتي ازش آدرس چايخانه خواستيم ما را به چاي مهمان فرمود . با اينكه دختر دانشجويي كه توي اتوبوس كنارم نشسته بود از فرهنگ مذهبي آنجا گلايه داشت كه خيلي ها تو كوچه خيابان او را امر به معروف مي كنند  حتي  مي گفت يك بار يكنفر از ماشينش پياده شده تا او را نصيحت كند با اين حال با اينكه وضعيت حجاب بنده افتضاح تر از آن دختر دانشجو بود هربار آدرسي پرسيدم و چيزي خواستم يا سوالي داشتم همه مهربانانه و با دقت و درست جواب دادند. و من واقعا عاشق زيبايي هاي اين شهر شدم .
شوش را كه ديگر نگوييد وقتي رفتم زيگورات كم مانده بود به سجده بيافتم . چيز زيادي از بنا باقي نمانده و اشيا داخلش همه معلوم نيست كجاست اما وقتي آقاي نگهبان مهربان كه وظيفه راهنمايي مراجعين را هم في سبيل اله به عهده گرفته راجع به بنا توضيح داد باور مي كنيد چند بار گريه كردم . ظاهرا اينجا قصر پادشاهي نبوده و بيشتر جاي عبادت بود و شايد همين مرا تحت تاثير قرارداده بود  كه اولين شخص اين بنا را درست كرده  كه با فراغت به جهان و كائنات فكر كند كه خب البته بعدا هميشه آدمهايي پيدا مي شوند و مردم را دور خودشان جمع مي كنند كه از احساسات خداپرستانه آنها نهايت استفاده را بكنند دورتادور  بنا را گشتم و تمام مدت فكر مي كردم يكي از آن مغ ها هستم آخر سر هم كه داشتم بيرون مي آمدم عقب عقبكي مي آمدم بيرون تا بنا را بيشتر تماشا كنم كه راننده هم كه با من آمده بود متوجه شد و گفت: انگار تو براي زيارت آمده اي مگر زيارتگاه است كه براي احترام عقب عقب بيرون مي آيي ؟ با اينكه چيزي به او از احساسم نگفته بودم تيزهوشي اش ستودني بود.
آرامگاه دانيال نبي را هم رفتم و از خواندن قصه اش واقعا مبهوت شدم بسيار جالب بود. نمي گويم تا خودتان برويد بخوانيد. توي خوزستان زيارتگاه خيلي زياد است و هر كدام قصه اي براي خودشان دارند كه بسياري از آنها با افسانه آميخته است و تنها جايي كه زيارت كردم همين آرامگاه بود بقيه را فقط نگاه كردم.

و شوشتر چه بگويم كه تكه اي از بهشت وعده داده شده است . عقل از سرت مي پرد وقتي از داخل دالاني  با سقف گنبدي كه آرامش را به تو هديه مي كند مي گذري و از آسياب رد مي شوي يك باره صداي ستون آبي كه از آبشار پايين مي ريزد گوشهايت را كر مي كند . مدهوش مي شوي دلت مي خواد توي آن تابلوي زيباي سبز و آبي گم شوي .  اينجا ديگر مثل زيگورات  راننده اي نبود تا براي برگشتن هولم كند. نشستم وبا فراغ بال با چشمهايم منظره را نوشيدم .
توي مسير با مردي كه كنارم نشسته بود هم صحبت شدم پرسيدم: بهترين وقت براي اينجا آمدن كي است؟ گفت همين الان كه تو آمده اي چون توي نوروز خيلي شلوغ است.
اسامي درخت ها را پرسيدم و رسيديم به درخت كنار كه توي ايام عيد ميوه اش مي رسد و توي 13 به در كاملا رسيده است . پرسيدم توي سفره هفت سين كنار مي گذاريد. گفت نه. بعد اضافه كرد ما عربها بيشتر درعيد فطر ديد و بازديد مي رويم و سفره هفت سين نداريم و من تازه فهميدم هم صحبتم عرب است.
توصيه كرد بروم مناطق جنگي راببينم و من آهي كشيدم و چيزي نگفتم . از جنگ گفت و چندباري هم  گفت ما عربهاي ايران . . .   و من در دل بسيار تحسينش كردم و غبطه خوردم به حالش . آخر مگر ما چقدر در ايران عرب داريم با همين تعداد كم مي گويد ما عربهاي ايراني و افتخار هم مي كند آنوقت شما تعداد عربهاي ايران را با تعداد آذري هاي ايران مقايسه كن اغلبشان شرم دارند بگويند ترك هستند . توي تهران هم از هر كدامشان بپرسي ترك كجايي؟ مي شنوي: پدرو مادرم مال باكو هستند ، يا پدربزرگم از باكو آمده ،  و از اين قبيل . . .  مي گوييد نه؟ امتحان كنيد.
آنوقت اين هموطن عرب من به ايراني بودنش افتخار مي كند. قبول دارم در جهان چيزي برايمان نمانده كه به ايراني بودنمان بنازيم اما خودباختگي چقدر بايد باشد كه يك ترك از اينكه بگويد اهل خوي، اهر، زنجان، ابهر، مراغه ، بستان آباد  يا هر جاي ديگري از آذربايجان شرم دارد و مي خواهد خودش را بچسباند به باكو كه به قول آن زن بي سواد اردبيلي  كه زماني صاحبخانه من بود اهالي باكو كاري به جز خواندن و رق.صيدن بلد نيستند و كسب و كارشان فقط همين است.

اما آبادان از خوش شانسي جمعه آنجا بودم چون پولي براي خريد نداشتم و همه مي گفتند به جز اروند كنار كه جاي تفريحي است بيشترين جاذبه آبادان به اجناس خارجي يا به اصطلاح ته لنجي است . كنار اروند قدمي زديم و من به آن طرف كه خاك آن دشمن ديروز و دوست امروز بود خيره شدم دوست امروز را اهالي با تمسخر مي گفتند و من اينجا بود كه جاي آن زخم كهنه را يافتم از لحظه اي كه توي اتوبوس توي راه بودم براي آبادان گريه كرده بودم  و وقتي درد آشناها را آنجا ديدم خوشحال شدم كه هنوز هستند كساني كه به اين دوست امروز اعتماد نمي كنند برعكس آنهايي كه كروركرور طلا مي برند آنجا . خير سرشان لقب همه چيز دان را هم يدك مي كشند. اينجا يادگارهاي دوست امروز را مي بيني ساختمان هايي كه از شدت گلوله باران به آبكش بيشتر شبيه اند تا خانه و خدا رو شكر چندتايي را نگه داشته اند. چند دقيقه اي هم كه توي فروشگاه كنار خانم فروشنده نشسته بودم و خريداران را تماشا مي كردم  ديدم مردم اين دوست امروز را به خاطر گردو غبارش هم خيلي مورد تفقد قرار مي دهند و البته عصبانيتشان بيشتر از اون روست كه دكتر گفته ناراحتي چرا ؟اينها همه تربت حسي.ن است تبرك است .و حالا آن بنده خدا هم قاطي كشور دوست محظوظ مي شد.
آبادان در واقع همان تصور من بود از خوزستان بسيار غمگينم كرد تا حدي كه از رفتن به خرمشهر منصرف شدم چون يقينا اونجا حتما دق مي كردم چون توي آبادان از هر كس راجع به خرمشهر مي پرسيدي مي گفتند : خرمشهر چيزي نداره.  توي راه آبادان به اهواز هم فقط چندتايي نخلستان مي بيني و بيشتر مرداب است و شوره زار و استپ و بيشتر از هم آه هاي من . اشك هايم موقع رفتن بود و توي بازگشت فقط آه بود. و به جهان آرا فكر مي كردم كه مرد اسطوره اي من است و فكر مي كنم چطوري بدون اينكه مرا مثل گربه برق.صانند و چا.در و چ.ف.يه به گردنم بياندازند  و زيارت و تف و لعنت را به نافم ببندند مي توانم بروم مناطق را ببينم . فاو را تماشا كنم جايي كه ممد مي گفت وقتي توي محاصره افتاده برگشته و با حسرت به ايران نگاه كرده  و با خودش فكر كرده ديگر كي مي تواند دوباره به وطن برگردد.خداحافظ خوزستان. خداحافظ وطن

از همه گذشته بهترين تصويري كه برايم ماند خون گرمي خوزستاني ها بود اعتراف مي كنم كه من تازه معني خونگرم بودن را فهميدم . به راحتي با تو همكلام مي شوند. راجع به تو فضولي نمي كنند جواب سوال هايت را به درستي مي دهند و برعكس بعضي ها آدرس اشتباهي نمي دهند. توي دزفول از مردي آدرس پرسيدم چنان با حوصله و دقيق آدرس داد كه  نگو تازه توضيح داد كه كجاي مسير خلوت و يا نا امن است و توصيه كرد آنجا را يا سريع برو و يا با ماشين . توي دزفول از زني ميانسال و چادري راجع به علم هاي سياه و سفيد پرسيدم كه با خوشرويي پاسخ داد . توي مسيرهايي كه بيشتر آنها با اتوبوس طي شد تا بيشتر مردم را ببينم ( علاوه بر كمبود بودجه) هم صحبت هاي خوبي بودند. مردماني دوست داشتني بودند و دوست داشتم در آغوششان بگبرم و در گوششان بگويم ببخشيد كه بيشترين بار جنگ روي دوش شما بود ببخشيد كه قدمهاي كثيف متجاوز روي خاكتان باقي مانده ببخشيد كه خرمشهر ديگر خرمشهر نيست و ببخشيد كه 75 درصد نفت كشور و 25 درصد برق كشور را شما توليد مي كنيد ببخشيد كه پاييز و زمستان سفره هايمان را خالي از ميوه نمي گذاريد ببخشيد كه آثار باستاني 3500 سال قبل اينجاست يعني  يكي از قديميترين تمدنها اينجا بوده يعني بخش زيادي از هويت ايراني و حالا شما يكي از استان هاي محروميد. ببخشيد . ببخشيد . واقعا ببخشيد
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
خوزستانيديم را غلط نگيريد تا آنجا كه من مي دانم در قرون گذشته يك بنده خداي ديگر هم كه به مكه و مدينه رفته بوده  مكه  رفتن  و مدينه رفتنش را نوشته مكيديم و مدينتيديم . ما هم خواستيم تقليدي بنماييم اسمش هم ملاطرزي بوده فكر كنم البته.

اگر اهل سفرهاي اينطوري هستيد و ناز غمزه نداريد و اهل سفر با قطار يا اتوبوس هستيد و علاقه اي به گرفتن ماشين دربست نداريد و از پياده روي هم خوشتان مي آيد و اهل رستوران هاي لوكس نيستيد جاهاي سنتي و باستاني و تاريخي و طبيعت را به مراكز زيارتي ترجيح مي دهيد و  بدتان نمي ايد با منجوق همسفر شويد  بفرماييد شايد يك سفر مشتي با هم رفتيم

براي اظهار نظرهايم ايراد نگيريد آخر در جن.گ ميان دو كشور مسلمان به نظر من انگيزه دفاع  فقط وطن دوستانه است وعقيدتي نيست هر چند با اتكا به ايمان جنگيده باشي . براي همين جن.گ ما به نظر من وطن دوستي بود و نه نزاع ميان اس.لام و كفر . چرا كه به نظر من هميشه عربها مسلمان تر  از ما هستند مي گوييد نه؟ زندگي يك ايراني عادي را با يك عرب عادي مقايسه كنيد و ببينيد كدامشان به حضرت رسول شبيه تر است . از روي منش و رفتار . حلال و حرام دانستن و دروغ گفتن دزدي كردن و خوشرويي و . .. . خودتان فكر كنيد به تبليغات توجه نكنيد

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن ۱۳۹۱ساعت 16:5  توسط منجوق  |