کاغذ پاره‌های من

دست من و سر غاز و ديگر هيچ!


ما برگشتيم و زنده هستيم اما خيلي سرحال نيستيم. چون تعطيلات بلبشويي داشتيم و خيلي خوش نگذشت و بيشتر خسته ايم تا سر حال. اينجا هم كه آمديم ديديم بهار خانوم آمده است و همه درخت ها را سبز كرده و شهرداري هم لطف كرده و در هر كوي و برزن تخم كرده . حالا قرار است جوجه هاي اين تخم ها را آخر پاييز خرداد ماه بشمارند و خلاصه  بخش زيادي از بهار زيباي تهران را از دست داده ايم و  با پياده روي هاي هر روز داريم خودمان را مي كشيم كه بقيه را از دست ندهيم .  قبل از سال تلفن هاي مكرر برادر جان و خانومش ما را كشاند ولايت و بعد هم برادر جانمان ما را قال گذاشت و موقع سال تحويل تشريف بردند سر كار  تا سال را با كارگرها تحويل بگيرند و ما مانديم و زن برادرجانمان. بعدش هم يك مرخصي زوركي به برادر جان داده شد و ايشان هم ما را زوركي بردند ديار گز كه شما هردو اصفهان رفته ايد و من نرفته ام.  و بعد از برگشتن هم يك عروسي مزخرف رفتيم و حالمان بد شد و بعد هم دوباره بايد به  كل فاميل توضيح مي داديم كه چرا تا حالا شوهر نكرده ايم و از ترس اينكه توضيحات ما براي چندمين بار از طرف دايي جان مطرود خواهد بود  و مجرد ماندن ما خلاف شرع است براي عيد ديدني اشان نرفتيم و خوشبختانه عمه جان هم نبودند  اما پيغامهايشان مي رسيد كه دختر جان شوهر بكن  و يا فلان كس چرا براي منجوق شوهر پيدا نمي كني؟ و . . .   بگذريم. از مسافرت بگويم كه چرا خوش نگذشت. راه كه افتاديم به همراهان توصيه نموديم كه سر راه باغ فين را ببينيم چون بنده عاشق اين باغم اما حيف كه خوششان نيامد چون از شدت ازدحام جا براي راه رفتن نبود و آخرش هم طفلكي ها تلوتلوخوران و با سر گيجه از باغ پريدند بيرون . ديديم كار خراب شد پيشنهاد داديم كه برويم خانه هاي تاريخي را ببينيم كه منت خدا را كه از خانه تاج خوششان آمد اما چون ديروقت شده بود و باقي خانه ها تعطيل شده بود تصميم گرفتيم شب اتراق كنيم تا بقيه را هم ببينيم و خدا را شكر از خانه طباطبايي هم خوششان آمد و راه افتاديم به سمت اصفهان. ما هم  كه سرمست از پيشنهادهاي خوبمان بوديم  اينبار پيشنهاد داديم كه برويم ابيانه. كه استقبال شد اما اي كاش استقبال نمي شد مردم توي كوچه ها تنگ هم راهپيمايي مي كردند و خبري از اهالي نبود و انگار همه از ترس قوم نوروزي به درون خانه ها پناه برده بودند چشممان افتاد به تابلوي آتشكده هارپاك كه تا خواستيم راه بيافتيم جماعت دماغ سوخته را در راه بازگشت ديديم كه چه؟ بله آتشكده تعطيل است. عرق شرم بر پيشاني از پيشنهادهايمان زبان در كام گرفتيم و گذاشتيم برادر جان و خانومش سفرشان را به سمت اصفهان بكنند. اما چه اصفهاني . چقدر من از اين شهر خوشم مي آمد  اما حيف كه زنده رودش مرده بود و ملت كف  مرده رود  بگوبخند مي كردنند و رژه مي رفتند. منار جنبانش كه ديگر نمي جنبيد. رفتيم كليساي وانك را ببينيم مردي كه احتمالا كشيش بود با يك ليزر توي صحن ايستاده بود و داشت در ميان همهمه مهاجمان نوروزي نقاشي هاي روي ديوار و سقف ها را توضيح مي داد رسيد به داستان كودكي كه دو زن بر سر مادري او دعوا داشتند و داوري حضرت سليمان كه مردك ريشوي بغل دست من كم مانده بود با مرد دست به يقه شود كه سليمان نبوده و علي بوده و شما ارم ني ها دزديد و چرا قصه ما را دزديده ايد و ديديم بنده خدا درمانده نگاهش كرد  خواستيم اوضاع را درست بكنيم يك نقاشي را نشان داديم كه چيست؟ ظاهرا حوا بود و آدم و خدا كه اينبار زنك توي صورت خودش را چنگ زد كه خاك بر سرتان شما عكس خدا را نقاشي كرده ايد ديدم اينبار نمي توانم خودم را كنترل كنم زدم بيرون و با خودم گفتم اين مرد حتما بعد از اينهمه سال زندگي در ايران بلد است جواب اين زن و شوهر را بدهد كه ديدم اوهم ساكت شد و چه جوابي بهتر از اين.  حالمان بد بود گفتيم برويم نقش جهان خريد كنيم رفتيم نقش جهان و برادر جان را كشانديم به سمت عالي قاپو و نفري  2000 تومان داديم و از يك راه پله رفتيم بالا و رسيديم به يك ايوان نصفه نيمه كه نصفش ريخته بود و در حال تعمير و داربست بندي بود  و از پله بعدي آمديم پايين . تمام اتاق ها درشان بسته بود . و برادر جانمان مبهوت كه اين بود عالي قاپو؟ پس اتاق هايش كو؟ نقاشي هايش؟ ديديم دارد افسرده مي شود و از آنجا كه از علاقه اش به حيوانات باخبر بوديم با شرم و حيا پيشنهاد داديم برويم باغ پرندگان كه اي كاش  لال شده بوديم. توي باغ چند تا مرغ و خروس و چند تا طاووس مغرور كه اصلا بال و پرهايشان را نشانمان ندادند  ول كرده بودند با طوطي هاي سبز غيرتي كه جلوي خانه هايشان و بالاي سر همسرانشان نشسته بودند با چند تا كركس پير و خرفت كه ناي تكان خوردن نداشتند و عقاب هاي افسرده و قرقاول و كبك هاي خجالتي  و يك دسته فلامينگو يك لنگه پا ايستاده و قوهاي مبهوت از اينهمه جمعيت  و يك پليكان كه از دست جماعت عكاس به وسط بركه پناه برده بود و غازهاي گرسنه. ديگر طاقت از كف داديم و زنگ زديم به دوستي كه چند سالي است در اصفهان ساكن است كه اي فلاني اين چه وضعش است؟ كو اين پرنده خوشگل ها؟ ايشان هم گفتند كه براي جلوگيري از سنكوپ پرنده ها از ديدن جماعت ايام عيد آنها را جمع مي كنند. ماحصل ديدارمان شد يك عكس با غازهاي گرسنه كه از زور فشار جمعيت فقط دست ما و سر غاز گرسنه در آن معلوم است و ديگر هيچ!


+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 17:31  توسط منجوق  |