کاغذ پاره‌های من

معنا

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت ۱۴۰۲ساعت 16:11  توسط منجوق  | 

رقصیدن با گلها

دوشنبه خیلی غم‌انگیز بود. سه‌شنبه اما از صبح که بیدار شدم بعد از صبحانه خوردن با پیشی‌ها. رفتم سراغ گلدان‌ها و به قول مادرم تمام روز را با گلدان‌ها رقصیدم. مادرم هر وقت کاری را شروع می‌کرد که به نظرش قرار بوده یک ساعت وقتش را بگیرد اما بعدا طول می‌کشید را به جای اینکه بگوید کار کردم می‌گفت رقصیدم.

از انجایی که گربه ها علاقه دارند که بپرند توی گلدان ها و خاکش را بکنند و شاخه ها را خم کنند و ژست هندی بگیرند و یا گلهای گندمی را گازگازی بکنند و بجوند. همه را در اتاق جمع کرده ام و صبح به صبح در اتاق را می‌بندم و غروب که به خانه می‌رسم اجازه دارند بروند اتاق و گلها را تماشا کنند. نور اتاق برای گلها عالی است اما اتاق یک ایراد دارد و آن هم اینکه در زمستان بسیار سرد است. برای همین در زمستان همه گلدانها را می‌گذارم داخل پلاستیک. این کار مثل یک گلخانه عمل می‌کند،چون توی بهار که پلاستیک‌ها را باز می‌کنم همه‌اشان پر از شاخ و برگ شده‌اند. و مزیت دیگرش هم این است که هر بار که میخواهم آب بدهم متوجه می‌شوم که کدام گلدان شته دارد و فقط آن را سمپاشی می‌کنم و البته آفت‌ها به سایر گلدان‌ها سرایت نمی‌کنند. و توی زمستان هم در اتاق باز است و گربه‌ها هم فضای بیشتری برای بدو بدو دارند.

خلاصه که سه شنبه پلاستیک‌ها را باز کردم و با صحنه‌های زیبایی مواجه شدم. گلدان قاشقی مثل یک دسته سبزی شده بود و کاکتوسهایی که قلمه زده بودم مثل جنگل.

همه را دانه دانه مرتب و تمیز کردم و چیدم توی بالکن و یا از نرده‌ها آویزان کردم. دو تا گلدان بزرگ و خالی توی حیاط داشتم که قبلا تویشان پیچک و رز داشتم که خشک شده بودند آنها را آوردم و گلدان شفلورا را عوض کردم و رزماری را هم توی یکی دیگر جابه جا کردم. از 9 صبح تا سه بعد از ظهر مشغول بودم بعد ناهار خوردم و تا آمدم استراحت کنم هوا سرد شد و باد و .... دوباره رفتم توی بالکن و یکی‌یکیشان را آوردم توی خانه و جابه‌جا کردم و خلاصه که سه‌شنبه همه‌اش‌با گلدان‌ها رقصیدم.

خلاصه که توی خانه گلدان زیاد داشته باشید وقتی حال و حوصله ندارید خودتان را با آنها مشغول کنید چنان شما را می‌رقصانند که روزتان می‌گذرد.

ببخشید که با پست قبلی نگرانتان کردم. این پست را نوشتم که نگران من نباشید. زندگی در جریان است و ما محکوم به زندگی باید بهانه‌ای برای رقصیدن پیدا کنیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۴۰۲ساعت 16:16  توسط منجوق  | 

تهران شهر غم‌انگیزی شده است

پنج سالم بود که آمدیم تهران عروسی اسد. برای اولین بار بود که می‌آمدم تهران. از همان سفر عاشق تهران شدم. یادم هست اصلا دلم نمی‌خواست برگردم ولایت و توی اتوبوس با گریه نشستم. اما همان موقع وسط غصه‌ای که از ترک تهران میخوردم به خودم قول دادم که من یک روز برمی‌گردم و می‌مانم تهران زندگی می‌کنم. هیچوقت این آرزو یا قولم را به کسی نگفتم. از عروسی چیزی یادم نیست. عروس و داماد هم یادم نمی‌آیند که چه شکلی بودند. فقط این را یادم است که یک عالمه با بچه‌های هم سن خودم که نمی شناختمشان بازی کردم و خوش گذشت. توی ولایت هیچ دوستی نداشتم و کسی با من بازی نمی‌کرد.

ولایت علیرغم بسیار چیزهای دوست داشتنی‌اش همیشه برای من شهر غم‌انگیزی است چون همه چیز آنجا به آرامی می‌گذرد. من شهرهای بزرگ و شلوغ را که شبانه روز زندگی در خیابان جریان داشته باشد و شهر در شب بدرخشد را دوست دارم. یکیش تهران و یکی دیگر مشهد. به خصوص اطراف حرم که مغازه ها 24 ساعته روشن و خیابان پر از نور است.

نشسته ام توی طبقه سوم و از پنجره به خیابان نگاه می‌کنم. باد می‌وزد و شاخ و برگهای درخت‌ها را این ور و آن ور کج می‌کند و من را یاد ولایت می‌اندازد که همیشه باد می‌وزید،وزیدن باد همیشه من را به وجد می‌آورد و نشانه‌ای از زندگی بود. توی خیابان صدای باد با صدای ماشین و موتور مخلوط شده است و هرازگاهی به خاطر چراغ راهنمایی قرمز فقط صدای باد می‌پیچد بعد دوباره با سبز شدن چراغ با صدای ترافیک مخلوط می‌شود. یک مخلوط غم‌انگیز که حتی منظره پیش رویم را هم غم‌انگیز می‌کند. هر از گاهی هم صدای یک چکش از دور دست ها می‌آید که بر آهن کوبیده می‌شود. گاهی هم صدای باز شدن پارکینگی به باقی صداها اضافه می‌شود که شبیه باز شدن دروازه چوبی یک کارونسراست.

این مجموعه این حس را در من القا می‌کند که تهران شهر غم‌انگیزی شده است. بعدش دلم می‌خواهد از تهران بروم. بروم یک جایی که بهم خوش بگذرد.

بعد فکر می‌کنم مرخصی بگیرم و بروم خانه. درخت توت توی کوچه پر از توت شده و صبح و شب صدای یک عالمه پرنده از کوچه می‌آید که از ضیافت بهاری لذت می‌برند. سرخوش و پر از شوق انواع صداها را می شنوی گنجشک و بلبل و .... صدایشان چنان خوشحال است که صبح‌ها چشمم را که باز می‌کنم، لبخند می زنم. باید بروم و از پرنده‌های کوچه بپرسم: شما فکر نمی‌کنید تهران شهر غم انگیزی شده است؟

می دانم یکیشان جوابم را خواهد داد: این شهر نیست که دل آدم را خوش می‌کند. این آدم است که دل خوش را با خودش اینجا و آنجا می‌برد.

بعد من بگویم: دلم دیگر در این شهر خوش نیست. چه کنم؟

آن یکی جواب می‌دهد: حق داری. تهران شهر غم انگیزی شده است. دیگر دلت اینجا خوش نخواهد شد. باید بروی.

*از پنج شنبه گذشته منتظرش بودم نیامد. دیگر تمام شد و برای همیشه سکوت کرد و تمام.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۴۰۲ساعت 16:20  توسط منجوق  | 

تیپ‌شناسی

در راستای پست‌های جدید بولوت دعوتتان می‌کنم فایل

"تیپ شناسی ...... " را در کانال تلگرامی کانون نگرش نو در اینجا ببینید.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۴۰۲ساعت 15:26  توسط منجوق  | 

خبر سلامتی: یک پست پر از انرژی مثبت

عطف به این پست (درخواست کمک) فیلم سلامت و آزاد‌سازی جنت و سهراب را برایتان می‌گذارم. خوشبختانه آن زخم‌های وحشتناک رستم هم خوب شده اما چون قارچ دارد و باید تا یک ماه دارو بخورد، خانم غلامی به خاطر هزینه‌های زیاد بستری،ایشان را مرخص کرده و در خانه خودش نگهداری می‌کند تا حالش کاملا خوب شود. فیلم‌ها را برایتان می‌گذارم که پر از انرژی مثبت و عاطفه و مهربانی است. ببینید و حالش را ببرید. دم همه آنهایی که کمک کردند گرم.

جنت

سهراب

رستم

این هم یک گربه با بینایی بسیار کم که فعلا مهمان خانم غلامی است و منتظر یک آدم مهربان است که سرپرستی‌اش را به عهده بگیرد. یکی از چشم‌هایش 40 درصد( اگر اشتباه نکنم) بینایی دارد. البته گربه‌ها بیشتر از آنکه از چشم‌هایشان برای زندگی استفاده کنند از گوش و بینی‌اشان استفاده می‌کنند اما این گربه‌ها در خیابان نسبت به گربه‌های سالم، بیشتر در معرض تصادف هستند.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۴۰۲ساعت 12:16  توسط منجوق  | 

همسایه

این مطلب را خانم دکتر محمدزاده نوشته اند:

در خبرها خواندم که یکی از مسئولین گفته بود که: " مردم همسایه بی حجابشان را به ماموران معرفی کنند."

خواستم از ایشون سوال کنم:

همسایه گرسنه را به کجا معرفی کنیم؟

همسایه یی که هزینه درمان فرزندش را ندارد به کجا معرفی کنیم؟

همسایه یی که پول تهیه جهیزیه دخترش را ندارد را به کجا معرفی کنیم؟ همسایه یی که در نتیجه بانکداری اسلامی، بانک خانه اش را مصادره کرده را به کجا معرفی کنیم؟

همسایه یی که کودک کارش، مجبور به ترک تحصیل شده را به کجا معرفی کنیم؟

همسایه یی که دارایی زندگیش را در بورس باخته را به کجا معرفی کنیم؟

همسایه یی که به دلیل واردات کالای بی کیفیت چینی، بی کار شده را به کجا معرفی کنیم؟

همسایه یی که به دلیل انواع مشکلات اقتصادی، اجتماعی و روانی طلاق گرفته را به کجا معرفی کنیم؟

همسایه یی که به دلیل بی ارزش شدن پول ملی، داراییش نصف شده را به کجا معرفی کنیم؟

همسایه یی که چندین فرزند تحصیل کرده‌اش بی کارند را به کجا معرفی کنیم؟

همسایه یی که به خاطر خودروهای ناایمن داخلی، قطع نخاع شده را به کجا معرفی کنیم؟

همسایه یی که در نتیجه سیاست‌های اشتباه مسئولین، مشکل روانی پیدا کرده را به کجا معرفی کنیم؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت ۱۴۰۲ساعت 11:27  توسط منجوق  | 

به نیت اجرای عدالت

خواب میدیدم با دوست دبیرستانم لیلا داریم از یک محوطه بزرگ خاکی پر از سنگ و کلوخ رد می‌شویم که خاکی به رنگ کرم داشت. مثل یک تقاطع خاکی دو تا خیابان عریض که هنوز آسفالت نشده‌اند. یک سمت یکی از خیابانها را یک خندق کنده بودند و خاکریز وسط خیابان بود. توی دستم دوتا زنبیل کوچک برای خرید داشتم. لیلا چادر مشکی سرش بود و آن را محکم دور خودش پیچیده بود. صورتش را نمی‌دیدم.

داشتیم راه می‌رفتیم که برگشتم و به تقاطع که پشت سرم بود نگاه کردم، یک مرد با پیراهن آبی و شلوار طوسی و ریش تنک و سر نیمه طاس انگار که بخواهد عرض خیابان را رد شود به دو طرفش نگاه کرد و بعد با صورت نقش زمین شد و دست‌ها و پاهایش از دو طرف بدنش باز شدند از درد انگشت‌هایش را باز کرد که خاک را چنگ بزند اما قبل از بستن انگشت‌هایش تمام کرد و انگشت‌های هر دو دستش همان طور باز ماندند دونفر آمدند و گذاشتندش توی برانکار و رویش یک ملافه سفید کشیدند و بعد توی آمبولانس بردند. جمعی جوان با ریش‌های تنک ایستاده بودند و به رد انگشت‌های مرد مرده میخندیدند. منهم خندیدم بعد با خودم گفتم نباید به آخرین اثر یک مرده بخندی این کار چندش آور است.

بعد با لیلا دوباره راه افتادیم و از کنار خندق راه می‌رفتیم که دیدم داخل خندق یک نفر از میان جمع جدا شد و پا گذاشت به فرار که بلافاصله مردی که شبیه مرد مرده بود دنبالش دوید و دست‌هایش را گذاشت تخت سینه پسرک نوجوان قدبلند که هیکلش شبیه ایزوگام لوله شده بود و یک پایش را هم گذاشت روی پایش و متوقفش کرد و گفت: کجا، وایستا باهات کار داریم حالا حالاها. به نظرم آمد که نوجوان نخواهد مرد اما بسیار ترسیده بود.

آن طرف خندق مردی با پیراهن آبی آسمانی افتاده بود و داشت جان می‌داد با گذشت هر لحظه یکی از اندامهایش ناپدید می‌شد تا جایی که فقط سرش که زنده بود باقی ماند و یک کتفش. و بعد ناپدید شد.

دوباره پسرک نوجوان پا گذاشت به فرار و یک نفر فریاد زد بگیریدش. دوباره همان مرد دوید دنبالش و مثل بار قبل متوقفش کرد و با تندی گفت: کجا میروی؟

برگشتم و دوباره خندق را نگاه کردم. این بار مرد جوانی با موهای پر پشت مشکی و کت و شلوار آجری رنگ به پشت افتاده بود توی خندق. پای چپش شروع کرد به رعشه و بعد یک دستش و بعد آن یکی پایش و یکی یکی ناپدید شدند. من به لیلا گفتم: وایستا ببینم آخر اینجا چه خبر است؟ چرا اینها این طوری کشته می شوند؟ این یکی هنوز نمرده بگذار این یکی را نجات بدهم و زنبیل‌های توی دستم را دادم دست لیلا و از دیوار خندق دویدم پایین. از مرد فقط یک سر و یک دستش باقی مانده بود. وقتی به مرد جوان رسیدم با همان دست شروع کرد خودش را روی خاک کشیدن و فرار کردن من هم دویدم دنبالش که نترس می‌خواهم کمکت کنم. که لیلا از پشت سرم فریاد زد: نه! نرو، نرو، نه! نه! نرو، اینجا خاوران است.

خوابم آنقدر در دور دست‌ها اتفاق افتاده بود که ساعتم 5 دقیقه زنگ زده بود و من اصلا صدایش را نشنیده بودم.

دیشب شمع‌های تولدم را به نیت اجرای عدالت فوت کرده بودم.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت ۱۴۰۲ساعت 9:33  توسط منجوق  |