تهران شهر غمانگیزی شده است
پنج سالم بود که آمدیم تهران عروسی اسد. برای اولین بار بود که میآمدم تهران. از همان سفر عاشق تهران شدم. یادم هست اصلا دلم نمیخواست برگردم ولایت و توی اتوبوس با گریه نشستم. اما همان موقع وسط غصهای که از ترک تهران میخوردم به خودم قول دادم که من یک روز برمیگردم و میمانم تهران زندگی میکنم. هیچوقت این آرزو یا قولم را به کسی نگفتم. از عروسی چیزی یادم نیست. عروس و داماد هم یادم نمیآیند که چه شکلی بودند. فقط این را یادم است که یک عالمه با بچههای هم سن خودم که نمی شناختمشان بازی کردم و خوش گذشت. توی ولایت هیچ دوستی نداشتم و کسی با من بازی نمیکرد.
ولایت علیرغم بسیار چیزهای دوست داشتنیاش همیشه برای من شهر غمانگیزی است چون همه چیز آنجا به آرامی میگذرد. من شهرهای بزرگ و شلوغ را که شبانه روز زندگی در خیابان جریان داشته باشد و شهر در شب بدرخشد را دوست دارم. یکیش تهران و یکی دیگر مشهد. به خصوص اطراف حرم که مغازه ها 24 ساعته روشن و خیابان پر از نور است.
نشسته ام توی طبقه سوم و از پنجره به خیابان نگاه میکنم. باد میوزد و شاخ و برگهای درختها را این ور و آن ور کج میکند و من را یاد ولایت میاندازد که همیشه باد میوزید،وزیدن باد همیشه من را به وجد میآورد و نشانهای از زندگی بود. توی خیابان صدای باد با صدای ماشین و موتور مخلوط شده است و هرازگاهی به خاطر چراغ راهنمایی قرمز فقط صدای باد میپیچد بعد دوباره با سبز شدن چراغ با صدای ترافیک مخلوط میشود. یک مخلوط غمانگیز که حتی منظره پیش رویم را هم غمانگیز میکند. هر از گاهی هم صدای یک چکش از دور دست ها میآید که بر آهن کوبیده میشود. گاهی هم صدای باز شدن پارکینگی به باقی صداها اضافه میشود که شبیه باز شدن دروازه چوبی یک کارونسراست.
این مجموعه این حس را در من القا میکند که تهران شهر غمانگیزی شده است. بعدش دلم میخواهد از تهران بروم. بروم یک جایی که بهم خوش بگذرد.
بعد فکر میکنم مرخصی بگیرم و بروم خانه. درخت توت توی کوچه پر از توت شده و صبح و شب صدای یک عالمه پرنده از کوچه میآید که از ضیافت بهاری لذت میبرند. سرخوش و پر از شوق انواع صداها را می شنوی گنجشک و بلبل و .... صدایشان چنان خوشحال است که صبحها چشمم را که باز میکنم، لبخند می زنم. باید بروم و از پرندههای کوچه بپرسم: شما فکر نمیکنید تهران شهر غم انگیزی شده است؟
می دانم یکیشان جوابم را خواهد داد: این شهر نیست که دل آدم را خوش میکند. این آدم است که دل خوش را با خودش اینجا و آنجا میبرد.
بعد من بگویم: دلم دیگر در این شهر خوش نیست. چه کنم؟
آن یکی جواب میدهد: حق داری. تهران شهر غم انگیزی شده است. دیگر دلت اینجا خوش نخواهد شد. باید بروی.
*از پنج شنبه گذشته منتظرش بودم نیامد. دیگر تمام شد و برای همیشه سکوت کرد و تمام.