به نیت اجرای عدالت
خواب میدیدم با دوست دبیرستانم لیلا داریم از یک محوطه بزرگ خاکی پر از سنگ و کلوخ رد میشویم که خاکی به رنگ کرم داشت. مثل یک تقاطع خاکی دو تا خیابان عریض که هنوز آسفالت نشدهاند. یک سمت یکی از خیابانها را یک خندق کنده بودند و خاکریز وسط خیابان بود. توی دستم دوتا زنبیل کوچک برای خرید داشتم. لیلا چادر مشکی سرش بود و آن را محکم دور خودش پیچیده بود. صورتش را نمیدیدم.
داشتیم راه میرفتیم که برگشتم و به تقاطع که پشت سرم بود نگاه کردم، یک مرد با پیراهن آبی و شلوار طوسی و ریش تنک و سر نیمه طاس انگار که بخواهد عرض خیابان را رد شود به دو طرفش نگاه کرد و بعد با صورت نقش زمین شد و دستها و پاهایش از دو طرف بدنش باز شدند از درد انگشتهایش را باز کرد که خاک را چنگ بزند اما قبل از بستن انگشتهایش تمام کرد و انگشتهای هر دو دستش همان طور باز ماندند دونفر آمدند و گذاشتندش توی برانکار و رویش یک ملافه سفید کشیدند و بعد توی آمبولانس بردند. جمعی جوان با ریشهای تنک ایستاده بودند و به رد انگشتهای مرد مرده میخندیدند. منهم خندیدم بعد با خودم گفتم نباید به آخرین اثر یک مرده بخندی این کار چندش آور است.
بعد با لیلا دوباره راه افتادیم و از کنار خندق راه میرفتیم که دیدم داخل خندق یک نفر از میان جمع جدا شد و پا گذاشت به فرار که بلافاصله مردی که شبیه مرد مرده بود دنبالش دوید و دستهایش را گذاشت تخت سینه پسرک نوجوان قدبلند که هیکلش شبیه ایزوگام لوله شده بود و یک پایش را هم گذاشت روی پایش و متوقفش کرد و گفت: کجا، وایستا باهات کار داریم حالا حالاها. به نظرم آمد که نوجوان نخواهد مرد اما بسیار ترسیده بود.
آن طرف خندق مردی با پیراهن آبی آسمانی افتاده بود و داشت جان میداد با گذشت هر لحظه یکی از اندامهایش ناپدید میشد تا جایی که فقط سرش که زنده بود باقی ماند و یک کتفش. و بعد ناپدید شد.
دوباره پسرک نوجوان پا گذاشت به فرار و یک نفر فریاد زد بگیریدش. دوباره همان مرد دوید دنبالش و مثل بار قبل متوقفش کرد و با تندی گفت: کجا میروی؟
برگشتم و دوباره خندق را نگاه کردم. این بار مرد جوانی با موهای پر پشت مشکی و کت و شلوار آجری رنگ به پشت افتاده بود توی خندق. پای چپش شروع کرد به رعشه و بعد یک دستش و بعد آن یکی پایش و یکی یکی ناپدید شدند. من به لیلا گفتم: وایستا ببینم آخر اینجا چه خبر است؟ چرا اینها این طوری کشته می شوند؟ این یکی هنوز نمرده بگذار این یکی را نجات بدهم و زنبیلهای توی دستم را دادم دست لیلا و از دیوار خندق دویدم پایین. از مرد فقط یک سر و یک دستش باقی مانده بود. وقتی به مرد جوان رسیدم با همان دست شروع کرد خودش را روی خاک کشیدن و فرار کردن من هم دویدم دنبالش که نترس میخواهم کمکت کنم. که لیلا از پشت سرم فریاد زد: نه! نرو، نرو، نه! نه! نرو، اینجا خاوران است.
خوابم آنقدر در دور دستها اتفاق افتاده بود که ساعتم 5 دقیقه زنگ زده بود و من اصلا صدایش را نشنیده بودم.
دیشب شمعهای تولدم را به نیت اجرای عدالت فوت کرده بودم.