کاغذ پاره‌های من

نهنگ هزارو چهارصد و سه

سالی که گذشت خیلی سخت بود. سالی بود که به واقع برای سرپا بودن جان کندم. از دوازده ماهش ده ماه را به خوردن سرتالین و دوپامین گذشت. دلم نمی‌خواست بنشینم ، بلند شوم، راه بروم یا هر کار دیگری بکنم. فقط دلم می‌خواست دراز بکشم و به هیچ چیز فکر نکنم. دراز می‌کشیدم و به این فکر می‌کردم که کی تمام می‌شود، کی برای آخرین بار چشمهایم بسته خواهد شد و فکر می‌کردم آن موقع با خودم چه فکری خواهم کرد و می‌گفتم حتما پورخند خواهم زد به این زندگی.

سال سختی بود برای حتی پنج دقیقه ورزش نکردم، یکبار استخر نرفتم، یکبار سینما یا تیاتر نرفتم، موهایم را رنگ نکردم، برای اولین بار نتوانستم وزنم را کنترل کنم، به هیچکدام از برنامه ریزی‌هایم نرسیدم، برای اولین بار کلاس‌هایی که ثبت نام کرده بودم را رها کردم و تا آخر ادامه ندادم. نمی‌توانستم تمرکز کنم. چیزی یادم نمی‌ماند و چیزی یاد نمی‌گرفتم. به دکتر گفتم. گفت : برای چه می خواهی یاد بگیری! راست می‌گفت مگر پایانش نیستی و فراموشی نیست.

از سر ذوق چیزی برای خودم نخریدم. آرایش نکردم، کفش‌هایم را واکس نزدم، ناخن هایم لاک نداشت. تمام مدت در خانه فقط یک لباس را پوشیدم. هر هفته پشت سر هم یک لباس را مدام می‌شستم و سر کار می پوشیدم. کفشم را با لباسم ست نمی‌کردم. زینت الاتم را نمی‌انداختم مگر هر از گاهی. تمام مدت کوله پشتی انداخته بودم. یکبار کیف روی دوشم نیانداختم.

سال خوبی نبود، پر از رنج بود، پر از خستگی و پر از نابودی محض. در کارم هیچ پیشرفتی نکردم. یک عالمه دوره آموزشی خریدم و برای یکساعت هم ننشستم تماشایشان کنم.

بی بهره‌ترین و بی دستاوردترین سال حیاتم بود. منظورم از نظر معنوی است.

با یکی از دوستانم کات کردم. آدمی که فقط من حمایتش کنم به چه درد من میخورد؟ پس کار خوبی کردم.

نتوانستم با هیچکدام از دوستانم از رنجی که می‌کشم حرف بزنم. نسزین برایم ویس گذاشت که این طور وقت‌ها با کسی حرف بزن! هیچکس وقت نداشت حتی برای معاشرت! همه درگیر مشکلات خودشان بودند که کم هم نیست. چرا باید طفیلی زندگی کسی باشم. زری گفت زبان بخوانم. نتوانستم. هیچ چیز یادم نمی‌ماند. هر چه هم که بلد بودم را فراموش کرده بودم.

به زحمت چند تا سریال دیدم و چندتا کتاب خواندم که البته در سه ماه گذشته بعد از آن همه لمباندن قرص به این موفقیت نایل شدم. و سررسید پشت سررسید نوشتم و سیاه کردم تا شاید راهی پیدا بکنم.

پدر رفیقم فوت کرد. زنگ میزد و گریه می‌کرد و از پدرش حرف میزد دلداریش می‌دادم اما خودم تا سه روز عزادار می‌ماندم و کسی نبود به او زنگ بزنم و حرف بزنم.

مرگ مظلومانه چند گربه را دیدم که بسیار ناراحتم کرد. یکیشان در شب سردی یخ زده بود، آن یکی را یک روانی با لگد کشته بود و دوتای دیگر را ماشین زده بود.

یک دعوای حسابی با یک همسایه جدید که دزد بود و فکر می‌کرد خیلی زرنگ است کردم. وقتی زنگ زدم پلیس، ماستها را کیسه کرد و چنان بچه مودبی شد که نگو. اما تا چند روز حالم از زورگویی و رندیش بد بود.

تنها یک چیز نگاهم داشت و آن هم گربه‌ها بودند فقط به خاطر آنها از جایم بلند می‌شدم تا برایشان غذا درست کنم، فقط برای اینکه خانه پر از موهایشان نشود بلند می‌شدم و خانه را نظافت می‌کردم، پدر سوخته‌ها امسال هر چه غذای خشک برایشان گرفتم کجدار و مریض خوردند. تمام مدت مجبورم کردند غذا بپزم. گریه نمی‌توانستم بکنم به جز وقتی که زردالو آرام می‌خزید در آغوشم و انگشت‌هایم را لیس می‌زد. اشک‌هایم می‌ریخت تا کمی تسلی ( از چه؟ نمی‌دانم ) پیدا کنم.

لبخند نمی‌توانستم بزنم. مگر وقتی شبها ریزه می‌آمد و سرش را کنار سرم می‌گذاشت روی بالش. یا وقتی صبح‌ها ببری می‌نشست روبروی صورتم و یا پلنگ سیاه می خواست روی پاهایم بخوابد. فقط این پنج تا بچه وادارم می کردند که تکانی به خودم بدهم.

تنها جنبه‌های مثبت سال نهنگ این بود که :

- برای کم کردن زحمت غذا درست کردن، هواپز گرفتم که واقعا لذت آشپزی را باهاش درک کردم.

- شب های سرد امثال که کم هم نبودند مری شب‌ها می‌آمد و پیش ما می‌ماند و صبح می‌رفت . دیدن مری همیشه قلبم را روشن می‌کند.

رنج این سال ادامه دارد هنوز هیچ چیز برای هفت سین نگرفته‌ام و نخواهم گرفت. در بدترین سالهای بی‌پولی خودم را مجبور می‌کردم که شده یه کش مو برای خودم بخرم. امسال دلم با آن هم نیست. هنوز دارم قرص می‌خورم. کمی حافظه و توجهم با اینها بهبود پیدا کرده اما راه دراز است و من کماکان ناامید. می‌خواهم همینجا با نهنگ خداحافظی بکنم و بگویم که دوستش نداشتم و خیلی اذیت شدم.

بدتر از همه هم اینکه اصلا سبزه سبز کردن را دوست ندارم و فکر می‌کنم برای منهم مانند مادر خوش یمن نیست. اما امثال برای بچه ها یکبسته علف خریدم و مجبور شدم سبزشان کنم و الان یک چند سانتی شده است. امیدوارم کاینات این را به حساب سبزه سبز کردن نگذارند و آن را علف گربه تلقی کنند هر چند که ظاهرش مثل سبزه است. شابد در پست بعدی عکسش را گذاشتم. البته اگر حال نوشتنش را داشته باشم. این همه روضه خواندم که حال انجام هیچ کاری را ندارم. حوصله تصحیح کردن هم ندارم و غلط های املایی این پست را دست نمیزنم. همینی که هست.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند ۱۴۰۳ساعت 14:29  توسط منجوق  |