کاغذ پاره‌های من

لیلا خانوم

اولین بار که دیدمش توی یکی از اون شب نشینی های خونه مریم و لیلا  زمان دبیرستانی بودنم بود. موهای قهوه ای تیره  . چشم های درشت  ، سفید رو  در مجموع زیبا . یکی از اون چهره های قفقازی . پیراهن آبی تنش بود و لبخندی زیبا بر لب. آنقدر توجه ام را جلب کرد که از مامانم پرسیدم اون  خانومه زیبا  کیه؟

مامان: لیلا خانوم . همسایه جدید. اون خونه سه در طوسی.

لیلا خانوم اون موقع یه پسر سه ساله داشت میشد حدس زد که چهار یا پنج سال از ازدواجش نگذشته بود  شوهرش راننده تاکسی بود. خودش هم همون موقع ها داشت کلاس خیاطی می رفت و بعد از اون اتفاق دیپلم خیاطی رو گرفت و بعدها خیاطی باز کرد .

اون اتفاق توی یه بعد از ظهر تابستونی اتفاق افتاد البته نباید بگم اتفاق بلکه باید بگم پرده  اون اتفاق تو یه بعد از ظهرتابستونی کنار رفت.

تو حیاط نشسته بودم. یه کلید با عجله تو قفل چرخید و در حیاط نیمه باز شد و دست مامانم پلاستیک های خریدرو پرت کرد توی خونه و در به آرومی بسته شد طوری که صداش بلند نشه. دویدم پشت در و در رو باز کردم سرم رو بردم بیرون. مامان  با عجله برگشت و آروم گفت برو تو برو تو در رو هم آروم ببند الانه بر می گردم. و دوید سمت در خونه لیلا خانوم .

سعید و مجید پسرهای جوون ثریا خانوم همسایه دیوار به دیوار لیلا خانوم خیلی وقت بود که اون پسر سرتا پا سفید پوش ژیگول که همه اش بو عطر می داد و یواشکی میومد تو کوچه رو زیر نظر گرفته بودن اون روز هم مچ اون رو با لیلا خانوم تو بد وضعیتی گرفته بودن.  ثریا خانوم خیلی وقت پیش از حرفهای پسراش به رفت و آمد پسره تو بعد از ظهر های خلوت پی برده بود و خیلی زودتر از پسرهاش به رابطه اون دو تا پی برده بود نصیحت کردن پسرها فایده ای نداشت جوون بودن و بی تجربه و خام و آتشی. برا همین حواسش رو جمع کرده بود تا پسرها کار دست خودشون ندن.  و تا سعید و مجید یواشکی پریده بودن خونه لیلا خانوم تا مچ اون دو تا رو تو اون بعد از ظهر تابستونی بگیرن دست به کار شده بود. ثریا خانوم  اومده بود بره خونه لیلا خانوم که مامانم رو تو کوچه دیده بود و اشاره کرده بود که باهاش بره.

 مامانم گفت: تا من برسم و لیلا لباس هاشو بپوشه سعید و مجید از خجالت پسره در اومده بودن نصف بیشتر لباسهای سفیدش  خونی شده بود. من و ثریا باهم فکر کردیم شهادت همین دو تا برادر کافیه که لیلا تا پای مرگ بره. بچه اش بی مادر بزرگ بشه و شوهرش یک عمر با قلب زخمی زندگی کنه . از پسرها خواستیم قضیه رو فیصله بدن و از پسره قول بگیرن که دیگه اون طرفها آفتابی نشه . و تنها جمله ای هم که پسره زیر مشت و لگد گفت همین بود که دیگه اون طرفها آفتابی نخواهد شد. از سعید و مجید هم قول گرفتیم که این موضوع از این خونه بیرون نره. به لیلا هیچ نگفتیم چون رفته بود تو اتاق تا پسر سه ساله اش رو آروم کنه . از خونه لیلا خانوم اومدیم بیرون و در رو بستیم و اومدیم خونه هامون . حتی من  و ثریا هم دیگه راجع بهش باهام حرف نزدیم چه برسه با بقیه همسایه ها.

اون موقع سال های اول دانشگاه بودم و عقاید افراطی برای اجرای قانون داشتم به مادرم گفتم باید خبر می دادید تا لیلا را حد بزنند در حق شوهرش خیانت و در حق بچه اش ظلم کرده. اصلا از کجا معلوم این بچه مال شوهرش باشد.

مامانم گفت:  رو این قضیه سرپوش گذاشتیم چون یا لیلاخانوم اولین و آخرین بارش می بود و به هر علتی این کار رو کرده بود با علنی شدن موضوع آبروی خود و شوهرش می رفت و دیگر نمی توانستند زندگی کنند. و اون موقع ماهم به همون اندازه گناه کارمی بودیم .  یا لیلا خانوم  کلا این کاره می بود که در این صورت کاری از دست ما بر نمی آمد و در دفعات بعدی و با ادامه این کار خودش گور خودش را می کند و بهتر بود ما کاسه داغ تر از نباشیم. به من و تو هم نیامده که بگوییم این بچه مال چه کسی است. لیلا و شوهرش آدمهای بالغی هستند. صلاح زندگیشان را خودشان می دانند.

زمان گذشت و بعضی از درس های زندگی را یاد گرفته ام . یاد گرفته ام کاسه داغ تر از آش نباشم. یاد گرفته ام اگر نمی توانم مرهم باشم بار خاطر هم نباشم. یاد گرفته ام توی زندگی فقط خودم را قضاوت کنم و قاضی زندگی های دیگران نباشم. یاد گرفته ام که بدانم بقیه هم اندازه من فهم و شعور دارند که صلاح زندگی اشان را بدانند.  امروز مامانم در میان ما نیست . من یکی از مشتری های خیاطی لیلا خانوم هستم. هر بار که برای دادن سفارش یا پرو لباس می روم . وقتی می بینم چراغ خانه اشان روشن است و بوی مطبوع غذا ی رو گاز تا اتاق کار لیلا خانوم توی زیر زمین خانه اش هم می رسد. لیلا خانوم  همچنان با آن لبخند زیبا  از مشتریهایش استقبال می کند. پسرش امسال دانشگاه قبول شده و دخترش شاگرد اول دبیرستان است و با من برای انتخاب رشته مشورت می کند. شوهرش هر بار که مرا  می بیند بعد از سلام و احوالپرسی می گوید خدا مادرت را رحمت کند زن غیور و  همسایه خوبی بود. من هم توی دلم می گویم: مادر خدا رحمتت کند که چراغ این خانه روشن است . زنده باشی و سلامت ثریا خانوم که این زن بالای سر بچه هایش است و خوش باشید آقا مجید و سعید که حالا برای خودتان پدر شده اید که به وقتش به حرف بزرگترهای باتجربه گوش دادید و اسرار نگه داشتید. 

 ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

سال ۸۴ : می روم خانه خانم رسولی  توی نارمک تا به پسرهایش درس بدهم. یک پسر نابغه دارد قول می دهم یه روز اگه خبرنگار قابلی نشد حتما یک استاد قابل خواهد شد.  همین حالایش هم توی همشهری بعضی مقاله های کوچکش را می خوانم. با مادرش دوست شده ایم بعد از کلاس با خانم رسولی حرفهای خاله زنکی می زنیم. می گوید: همسایه بالایی ما یک خانواده ۵ نفره هست. یک مردو زن با پسری هم سن پسر دوم من که ظهر که می روم دنبال پسرم او هم می آید دم مدرسه دنبال پسرش. و یک دختر و پسر ۱۰ و ۱۲ ساله که برادر و خواهر مرد هستند و با آنها زندگی می کنند. صبح مرد سه کودک را می برد مدرسه و از آنجا می رود سر کار زودتر از ساعت هشت شب هم بر نمی گردد. ۷ صبح که مرد با بچه ها می زند بیرون. ۸ صبح یک پسر بالا بلند چهارشانه سامسونت به دست حدودا ۲۴ ساله  که مرا یاد دانشجوها می اندازد از پله ها بالا می رود. بعدش من باید شاهد بدوبدوها و خنده ها و . . .  باشم. چندباری هم که شوهرم خانه بود متوجه شد و از من قضیه را پرسید گفتم برنامه هر روزشان است.

شوهرم یک نامه برای مرد نوشت و انداخت توی صندوق پستی اشان که مردک تو سرت به کارت گرم است و زنت دارد به تو خیانت می کند و .  .. 

من هم بلافاصله بدون این که کسی بفهمد نامه را برداشتم و از بین بردم  حالا شوهرم فکر می کند که مرد ماجرا را می داند و دم بر نمی آرد و حالا شوهرم هی عصبانی است.

از خانوم رسولی پرسیدم : چرا نامه را برداشتی؟ 

جواب داد: نیت شوهرم خیر نیست. من شوهرم را می شناسم خودش چندباری به من خیانت کرده است. اگر ناراحت و عصبانی است برای این نیست که زنی به شوهرش خیانت می کند برای این است که چرا زن به جای آن پسر با  خودش(شوهرم) دوست نیست. گیرم نیتش هم خیر می بود و مرد می فهمید نتیجه چی بود؟ یا از هم جدا می شدند و هر پنج نفرشان توی زندگی آواره می شدند یا مثل من می شدند  که با قلب زخمی هنوز شوهرم را دوست دارم و به خاطر علاقه به بچه هایم زندگی مشترکم را ادامه می دهم. کاش من هم از خیانت های شوهرم خبر دار نمی شدم هر چند بارها قسم خورده که ارتباطش فقط تلفنی بوده.

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمضان ۸۴: رفته ام ولایت . با الهه قرار داریم عصری برویم بیرون. الهه می گوید خواهر کوچکش الهام هم می خواهد بیاید گفته برویم مغازه خیاطی دنبالش. با هم می رویم زیر زمین پاساژ وثوق . همان جا که تولیدی مانتو است و همه مغازه ها خیاطی اند. الهام سر پا ایستاده با لپ های گل انداخته سرش پایین است با دست هایش بازی می کند و هی می گوید حق با شماست . جبران می کنیم. این ها را به زنی می گوید که  این ور پیشخوان بالای سرش ایستاده. زن هم قدو قواره خانوم رهنما( هنرپیشه) است مانتو و شلوار سرمه ای پوشیده و مقنعه مشکی سرش است آرایش خفیفی هم به صورت دارد. کنارش یک خانوم مسن چادری روی صندلی نشسته است و سرش پایین است. به نظر من رسید که دارد خجالت می کشد. روی آن یکی صندلی هم یک دختر ۱۶-۱۷ ساله لاغر با آرایش کامل و یک روسری که  فقط یک سوم سرش را پوشانده نشسته است  او هم لپ هایش گل انداخته. به نظر من او هم دارد خجالت می کشد. سه نسل زن در یک خانواده در کنار یکدیگر دختر-مادر-مادربزرگ. زن همچنان معترض است که چرا شلواری که الهام اندازه هایش را گرفته و برای مادرش دوخته دگمه اش بسته نمی شود.

از این که از آن جمع ۴ نفره سه تایشان سرخ و سفید شده بودند و به نظر من خجالت زده. گفتم شاید نفر چهارم هم بدش نیاید که نفر پنجم مساله را حل کند و قضیه تمام شود. گفتم خانوم حالا خودتان را ناراحت نکنید پیش می آید شاید اصلا تو این ماه رمضانی مادرتان زیاد شیرینی خورده چاق شده. زن مسن سرش را بلند کرد و نفس عمیقی کشید انگار خوشحال شد که یکی پیدا شود و این جنجال را تمام کند. دخترک هم سرش را بلند کرد و لبخندی تحویلم داد. الهه هم گفت اصلا اندازه گیری توی خیاطی خیلی دردسرساز است همیشه درست در نمی آید. زن صورت گوشت الویش را سمت من کرد و گفت: خفه شو به تو چه یک کلمه دیگر بگویی چنان می زنم توی دهنت که بروی توی شیشه های پشت سرت . و رو به الهه گفت:تو چه گ.ه.ی خوردی ؟چی گفتی؟ الهه دوباره جمله اش را تکرار کرد. زن شروع کرد به فحاشی. می دهم دهانتان را با . . . پر کنند . می دهم برایتان پرونده درست کنند. می دهم پدرتان را دراورند.. می دهم فلانتان بکنند.  الهام از پشت میز آمد این طرف و توی گوشم گفت با این دهن به دهن نگذارید این از مشترهای اوستایم است که اوستایم سفارش کرده از گل نازکتر بهش نگویم تو رو خدا از مغازه بروید بیرون تا اوستایم بیاید و آرامش کند.  من و  الهه آمدیم بیرون زن اما همچنان تهدید می کرد. به الهه گفتم لابد طرف مدیری چیزی است و فکر می کند ما هم مثل الهام دبیرستانی هستیم و می خواهد پدرمان را دربیاورد.

اوستای الهام آمد و بعد از ۴۵ دقیقه قضیه فیصله پیدا کرد و زن و همراهانش رفتند من و الهه خسته از ۴۵ دقیقه سرپا ایستادن رفتیم توی مغازه. برای این که برای الهام بد نشود به اوستای الهام توضیح دادم ما چه گفتیم و چه شنیدم. و عذرخواهی کردم که در محل کسب او چنین اتفاقی افتاده است. اوستا گوش داد و بعد گفت این دفعه گذشت اما مواظب باشید هر کس را آدم حساب نکنید که بخواهید نصیحتش کنید یا آرامش کنید. خیلی از دست تو شکار شده بود  ممکن است برایت دردسر درست کند.

  پرسیدم چطور؟

 گفت: این خانوم گشت. ارشاد است. از همان ها که دخترهای بدحجاب  را می گیرند.

پرسیدم: پس چرا دخترش این شکلی بود و مگر اینها چادری نیستند و چرا خودش آرایش داشت؟

گفت: اینها که خوب است  هیچ کس با دیدن سر وضع خودش فکر نمی کند که خانوم شغلش این باشد . این زن همسایه ماست و مادرش با مادرم دوست است برای همین من می دانم. نشنیدی تهدیدت می کرد تو خیابان یه روز دستگیرت می کنه؟ تازه این ها که سهل است کاش به همین جا ختم میشد  همین الهام شاهد است که اماکن به ما گفته خیاط مرد نباید اندازه های مشتری زن را بگیرد برای همین الهام را آورده ام. مادر یا دخترش را که می آورد الهام اندازه اشان را می گیرد اما خودش لباس بخواهد حتما من باید اندازه اش را بگیرم برای اندازه گیری هم که می آید نمی کند زیر مانتویش لباس پوشیده بپوشد یا تاپ تنش است یا با لباس زیر .بهانه اش هم این است که می خواهد لباس قالب تنش باشد.

یادت باشد دخترم! برای هر کسی دلسوزی نکن ممکن است آتشش دامنت را بگیرد. بگذار سر رشته زندگی هر کس دست خودش باشد  حتی اگر مطمئن هستی دارد به منجلاب می رود. و مواظب باش سر رشته زندگیت را از چنگت بیرون نیاورند.

گفتم : خیالت راحت باشد من اینجا زندگی نمی کنم.

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

الغرض همه این روده درازی ها برای این بود که تو دنیای مجازی وبلاگ هایی را می خوانی از زنان و مردان متاهلی که به نوعی روابط پنهانی دارند. بعضی ها می آیند فحششان می دهند بعضی ها نصیحت می کنند  بعضی ها هیچ نمی گویند و فقط می خوانند بعضی ها حرص می خورند. بعضی های دیگر هم دلداریشان می دهند.عزیزی این دلداری ها را به این معنی گرفته بود که شما چرا این کار را تایید می کنید . خواستم بگویم فحش دادن . پرده دریدن از راز دیگران  و ایضا نصیحت کردنشان فایده ای ندارد. بلا نسبت حیوان که نیستند انسان هستند مثل همه ما ها. مملو از احساس و پر از حسن و کمبودها  .مثل مثل همه ماها.  لابد دلیلی داشته و زمینه ای بوده که مبتلا شده اند چه بسا برای من و تو هم پیش بیاید . و مگر کسی می تواند ادعا کند که توی زندگی قصوری نداشته و  یا نخواهد داشت. حالا توی زندگی زناشویی نبود توی یک زمینه دیگر است توی کار توی تحصیل . نگو این با آن فرق دارد نه همه اش یکسان است به قول بابای قهرمان فیلم بادبادک باز همه گناه ها یک نوع دزدی است. دزدی حق دیگری.  چه در زندگی زناشویی باشد چه در تحصیل و چه در کار و . .  .می خواهم بگویم به انسان بودنمان ارج بنهیم. البته نمی گویم ماجرا قبح ندارد مطمئنا تبعات بدی دارد که بیش تر از همه گریبانگیر خودشان است . من و تو حداکثر حرصی می خوریم و تاسفی.

به فکر چاره باشیم به اعدام و سنگسار و شلاق و حد این مشکل حل نمی شود.  با هتاکی و پرده دری هم حل نمی شود . از من و تو به عنوان ناظر سوم همین انتظار می رود که بگذاریم خودشان مساله اشان را حل کنند و اگر کمکی از من و تو بر می آید برای حل بهتر ماجرا دریغ نکنیم حالا این کمک دلداری باشد یا سرنگهداری باشد. یا دادن مشاوره باشد. دادن نوعی اطمینان که ای عزیز من اینجا هستم هر زمان که خواستی کمکت خواهم کرد و من اولین کسی نخواهم شد که آب را گل آلود می کند. کمکت خواهم کرد تا قبل از گل آلود شدن آب شنا کنی و خودت را به ساحل امن برسانی. می توانی روی من حساب کنی. من تو را قضاوت نخواهم کرد که تو خود قاضی بهتری برای زندگیت و اعمالت  هستی.

شما چه می کنید: فحش می دهید؟ نصیحت می کنید؟ چشم پوشی می کنید؟ یا مثل ثریا خانوم گوشه ای برای کمک دادن منتظر می مانید؟

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۰ساعت 10:50  توسط منجوق  |